روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

زاموفیلیا

خودم (دوست) چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۱، 1:46

سلام. این یه دختره درون‌گراس

که وایب مثبتی داره و حس میکنه آدمای اطرافش دوستش دارن! 

 

دیروز یا پریروز الف. همت یکی از اینفلوئنسرها اومد شیراز و من و زهی باهاشون رفتیم بیرون و کلی خوش گذشت.

در نهایت من با دوستش الف. ح دوست شدم...

فاز خوبی داشت! صرفا همین... مورتال کامبت بازی کردیم و گفتیم و خندیدیم چندتا کلیپ اینستا گرفتیم و در نهایت کلی جای شیرازو گشتیم.

من براش یه سوغاتی کوچیک خریدم... بعدش خداحافظی کردیم و

رفتن اصفهان.

امروز آمیگو با مامانش اومدن شیراز. نوبت دکتر داشت...

دکترش گفته بود همین قد که رده های سلولی اومده بالا کافیه... من به عنوان پزشک توقع بهتری نمیتونم داشته باشم!

این حرفا که ینی بهتر از این نمیشه، دلشونو خالی کرده بود!

شب با بهی و آمیگو و مامانش رفتیم کافی شاپ و پاستا خوردیم.

گفتیم و خندیدیم و عکس گرفتیم.

موقع برگشتن به خوابگاه، آمیگو و مامانش برام یه گلدون زاموفیلیا خریدن... چقدر دوستش دارم!

گذاشتمش پایین تختم... عاشقشم!

شاید هفته بعدی با بهی بریم بوشهر یه سفر کوتاه! شاید...

 

این روزا سرم شلوغه! به معنای واقعی کلمه یه عالمه مقاله برای نوشتن دارم که روزانه باید تحویل بدم...

اینور اونور زیاد می‌ریم...

خرید زیاد می‌کنم. از لباس گرفته تا لنز چشم...

کارورزی میرم و ممکنه تو یه شرکت تولید محتوا به صورت پاره وقت، مشغول به کار بشم.

یه کلاس معارف حضوری هم دارم که کارورزی یکشنبه عصرم تداخل داره و با کلی اصرار استادشو راضی کردم فقط یه سری روزا برم سر کلاسش و حذفم نکنه! 

 

ممکنه بخوام همین روزا، لبامو ژل بزنم!

لنز خریدم و امیدوارم چشمام به لنز حساس نباشه...

من چشمام ناخنک داشت و خودم نمیدونستم؟

 

سعی کردم خلاصه‌ای بگم از انچه گذشت...

Let it be me

خودم (دوست) شنبه بیستم فروردین ۱۴۰۱، 2:10

 

از آخرای عید استرس طرح افتاده به جونم! ممکنه نتونم طرح شیراز باشم و این واقعا ناراحتم میکنه البته اگر بخوام منطقی فکر کنم همچین بد هم نیست اگر طرح برم یه شهر کوچیکتر!

طبیعتا زودتر نوبتم میشه و فشار کاری کمتره و هزینه های زندگی تو یه شهر کوچیکتر هم کمتر میشه!

ولی من هیچوقت اینقد منطقی تصمیم نگرفتم! اصلا همین که الان یه نیمچه کارشناس اتاق عمل هستم حاصل همین تصمیمات کمابیش غیر منطقی‌م بوده!

خدا میدونه که چطور این استرس مزمن شده و رفته تو سلول های تنم و رسوب کرده!

فردا صبح دارم میرم ساختمون مرکزی پرس و جو کنم ببینم کت تن کیه و بالاخره تکلیفم برای طرح چیه!

هنوز کورسوی امیدی هست که بتونم با بند پ شیراز بمونم...

از اونور شیراز موندنم یعنی شروع سختی ها و چالش‌های زندگی کاملا جداگانه من! دیگه خوابگاه نیستم و باید خودم یه تنه همه چیزو مدیریت کنم.

از خرج خونه و رفت و آمد و خرید بگیر تا اجاره و قسط و وام و کار و غیره...

کارورزی ها فردا شروع میشه و من این چند روز درگیر نوشتن مقالات مختلف بودم. یکی از کسایی که دارم باهاش کار میکنم خیلی سر مقالات ایراد می‌گیره و این واقعا منو عصبی میکنه!

اونقدر که یک روز کامل از استرس این که مبادا ازم ایراد بگیره و بگه بازهم اشتباهات قبلی رو تکرار کردی هیچی ننوشتم...

تو تعطیلات عید مقالات خیلی کم بود و حالا یهو زیاد شدن و دارم تلاش می‌کنم همه رو به موقع تحویل بدم. 

این استرس ها و افکار درهم برهم باعث شد تا امشب موقع شنیدن آهنگ let it be me به طور کاملا ناخواسته گریه م بگیره...

گریه کردن واکنش خوبیه نشون میده هنوز سالمی و گیرنده های ذهن و روحت کار می‌کنن! ولی من دلم برای خودم میسوزه... برای این دختر تنها که برای همه چیز باید بدوعه...

یه یه بابا لنگ دراز، به یه ناجی، به یکی نیاز دارم که بگه بیا این بخش رو من برات انجام میدم...

میدونم... میدونم که من هنوز از خیلیا اوضاعم بهتره ولی منم اونقدر آب دیده نشدم... منم نیاز به یه تکیه گاه دارم!

یکی که اونقدر قوی باشه که مشکلاتم رو ببرم پیشش و اون برام حلشون کنه...

ولی فعلا تا اطلاع ثانوی همه کاره خودمم...

کج دار و مریض میرم جلو و بالاخره می‌سازم این زندگی رو :)

 

+چند شب پیش ولی یه مهمونی رفتم و اون واقعا حالمو خوب کرد!

+ کمتر بیرون میرم و در نتیجه پولامو سئو می‌کنم و لباسا و کتابای مورد علاقمو می‌خرم. دیگه؟ هیچی... گفتم کمی بنویسم بلکه آروم شم و دخترک درونم بتونه راحت بخوابه! 

منطقه 3

خودم (دوست) پنجشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۱، 18:57

سالی که نکوست از بهارش پیدا ست؟ واقعا؟

تعطیلات عید خود را در حجمه ای از استرس و دل نگرانی از بابت طرح

سپری میکنم 

نمیدانم فردا چه میشود؟

آنچه که میدانم این است که بازی گردان این صحنه، هر لحظه یک برگه آس

برایم رو میکند و می گوید؛ حالا کجایش را دیدی!

تا آخرین لحظه میجنگم که طرحم را در همین شیراز شلوغ و دوست داشتنی بردارم.

ولی میدانم راه سختی است...

باید دو شماره آگاه چاپ کنم و چندتا پادکست منتشر کنم تا شاید بتوانم بگویم فعال فرهنگی هستم شاید مفید واقع شود!

باید اینور و آنور به هرکسی که یشناسم رو بزنم تا کسی واسطه شود...

باید نامه بزنیم به سازمان سنجش که درصدهای کنکورم را با منطقه 1 تطبیق دهد!

باید بروم پیش ابراهیمی و ده نفر دیگر ببینم حنایم پیش کدامشان رنگین تر است...

باید ... همه این بایدها در کنار کاروزی ها و کار نیمه وقتم و البته پول جمع کردن برای خانهف از من یک نیروی فراطبیعی می طلبد!

ره دراز است و گویی مسیر من آسانی ندارد رفیق!

رویا | DREAM

خودم (دوست) سه شنبه نهم فروردین ۱۴۰۱، 20:12

میخوابم و رویا می‌بینم.
قدم میذارم تو یه خونه نقلی که ترنج (فرشی که خریدم) تو پذیرایی‌ش پهن شده.
یه آشپزخونه کوچیک داره که توش غذاهای خوشمزه می‌پزم. کنار پنجره و گوشه سالن یه عالمه گلدون خوشکل و سرسبز دارم، یک پتوس سرسخت که پیچ خورده و رسیده به سقف! یه اشک تمساح مسن که حسابی شاخ و برگ داده و چندتا گلدون با صفای دیگه! 
دیوارای خونه پره از نقاشی هام.
بوی عود و میخک می‌آد.
چای دارچینم همیشه به‌راهه...
یه کنج از این خونه مخصوص نویسندگی با اطلس خانومه (لپ‌تاپم) 
مامان و بابا مهمونم میشن و تو خونم رفت و آمد می‌کنن. 
من میرم سر و کار و عصرا اگر دلم بخواد میرم ارم پیاده روی و شب برمی‌گردم. 
داداشم پیش منه... و من مثل همیشه ازش حمایت می‌کنم! 
میرم یه سفر کوتاه چند روزه با تور و با کلی عکس و سوغاتی برمی‌گردم. 
این رویاییه که هر شب می‌بینم و دوست ندارم از خواب بیدار شم. 

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!