زاموفیلیا
سلام. این یه دختره درونگراس
که وایب مثبتی داره و حس میکنه آدمای اطرافش دوستش دارن!
دیروز یا پریروز الف. همت یکی از اینفلوئنسرها اومد شیراز و من و زهی باهاشون رفتیم بیرون و کلی خوش گذشت.
در نهایت من با دوستش الف. ح دوست شدم...
فاز خوبی داشت! صرفا همین... مورتال کامبت بازی کردیم و گفتیم و خندیدیم چندتا کلیپ اینستا گرفتیم و در نهایت کلی جای شیرازو گشتیم.
من براش یه سوغاتی کوچیک خریدم... بعدش خداحافظی کردیم و
رفتن اصفهان.
امروز آمیگو با مامانش اومدن شیراز. نوبت دکتر داشت...
دکترش گفته بود همین قد که رده های سلولی اومده بالا کافیه... من به عنوان پزشک توقع بهتری نمیتونم داشته باشم!
این حرفا که ینی بهتر از این نمیشه، دلشونو خالی کرده بود!
شب با بهی و آمیگو و مامانش رفتیم کافی شاپ و پاستا خوردیم.
گفتیم و خندیدیم و عکس گرفتیم.
موقع برگشتن به خوابگاه، آمیگو و مامانش برام یه گلدون زاموفیلیا خریدن... چقدر دوستش دارم!
گذاشتمش پایین تختم... عاشقشم!
شاید هفته بعدی با بهی بریم بوشهر یه سفر کوتاه! شاید...
این روزا سرم شلوغه! به معنای واقعی کلمه یه عالمه مقاله برای نوشتن دارم که روزانه باید تحویل بدم...
اینور اونور زیاد میریم...
خرید زیاد میکنم. از لباس گرفته تا لنز چشم...
کارورزی میرم و ممکنه تو یه شرکت تولید محتوا به صورت پاره وقت، مشغول به کار بشم.
یه کلاس معارف حضوری هم دارم که کارورزی یکشنبه عصرم تداخل داره و با کلی اصرار استادشو راضی کردم فقط یه سری روزا برم سر کلاسش و حذفم نکنه!
ممکنه بخوام همین روزا، لبامو ژل بزنم!
لنز خریدم و امیدوارم چشمام به لنز حساس نباشه...
من چشمام ناخنک داشت و خودم نمیدونستم؟
سعی کردم خلاصهای بگم از انچه گذشت...