روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

بعد از 3ماه

خودم (دوست) دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵، 11:5

بیم آن دارم که بمیرم ، ناکام، خسته، امیدوار...

بیم آن دارم که نمیرم و در این زندگی اسیر شوم، خسته، بی جان، ناامید...

کاش خدا کاری کند...

+ به صورت جمعی حالمان بد است

از آن جنگ سخت تمام وجودمان را از هم گسست... آن همه ویرانی زیرساخت ها و خساراتی که آخر از جیبمان می رود.

از آتش بس، از این روزهای سرد و تلخ و کدر، بدون اینترنت و در سایه جنگ دوباره. از تعدیل نیرو و بی پولی و ورشکستگی کسب و کارها.

اصلا حالمان خوب نیست...

رفتم برای پاره ای از توضیحات جهت آزاد سازی سیمکارتم تعهد دادم.. حالم بد است...

هیچ چیز این زندگی شبیه آدمیزاد نیست! نه این وپن های گیگی 500 هزارتومن ، نه این اینترنت پروی 2میلیونی... نه این همه گرانی... نه این همه اضطراب و بدبختی... حتی بدترین ماهم لایق این زندگی صگی نبود...

به چه دلخوش کنم؟ به آینده ای که نابود شد، به قطعی اینترنت و کسب و کاری که دارد جان می دهد؟ به آن دندان خرابی که دارم و نمی توانم با فراغ بال بروم سراغ درست کردنش؟ به آن انگشتری که مدتهاست میخواهم برای مامان بخرم؟ به اضطرابم موقع خرید از سوپر مارکت که الان قرار است یک بسته نان و یک شیر را چند صدهزارتومان حساب کند؟ به اجاره و اقساط و بیچارگی ها؟ به جنگ دوباره و بدترشدن اوضاع...

خدا نگاهمان کن...

+ بارها گریه کرده ام برای عزیزانمان که رفتند، با لبهای تشنه و تنی خسته، دلم برایشان می سوزد... هربار یادشان می افتم، می گویم روحتان شاد. نکند از ما دلگیر شوید، خدا کند ما راهتان را بتوانیم ادامه دهیم خداکند ما شرمنده تان نشویم. خداکند خون شما راه به جایی ببرد. دورشان میگردم. مدام می گویم بمیرم برای تنهایی و ترستان در آن شب ها... چه مظلوم و بی کس بودید... چه تنها و غریب در آن کاورها خوابیدید... چطور نمیریم از غم شما و درد این روزهای بی انتها؟

واقعا نمی دانم...

ان همه غم و تروما یک طرف، این زندگی صگی که هیچ روزنه امیدی ندارد هم یک طرف. نه جای ماندن است و نه پاسپورتی داریم که بشود باهاش جایی رفت.

متنفرم از این اروپایی های تخم صگ، خوب بلد بودند برای اوکراینی های وایت، مرزهایشان را باز کنند. نوبت به ایرانیا که رسید، اسمان واتپید و اروپایی ها مرزهایشان را بسته تر کردند. از آن طرف هم نمیدانم امارات چرا اینطور می کند؟ چکار ایرانی ها داری...

اخ خدا... چقدر بدبختیم که باید ایمیل بزنیم به این عرب های تازه به دوران رسیده که تورا به خدا به ما ایرانی ها ویزا بدهید... هعی پیشونی کجا میشونی!

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!