روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

باگ / حشره

خودم (دوست) سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴، 16:37

یه باگ شخصیتی و احساسی دارم، با یکی که آشنا میشم میخوام بشدت بهم نزدیک باشه و هی ببینمش (روزها و هفته های اول)

بعد معمولا خب بدبختا کار و زندگی دارن، یک روتین قدیمی دارن که نمیشه یهو برهمش زد، در نتیجه من میگم تو اهمیت نمیدی، رابطه برات ارزشی نداره.

بعد دعوا میشه بعد من میگم خب برو بسلامت. طرفم یکم اصرار میکنه بعد من چص میکنم و جواب نمیدم و یارو که میره

و دیگه نمیاد و توجهی به من نمیکنه، من حالم بد میشه و دیگه نمیدونم چیکار کنم میفتم به غلط کردن و احساس دلتنگی و حس خواسته نشدن و فلان و بیثار...

خب چه مرگته؟ آروم... یدقه پاچه نگیر بذار 2 هفته بگذره...

انسان بی خرد

خودم (دوست) سه شنبه بیستم آبان ۱۴۰۴، 13:0

درود برکار

درود بر راهی برای فرار از فکر

درود بر حمالی و خستگی تا که یادمون بره احساسات رو.

پاییزه

خودم (دوست) دوشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۴، 13:49

مدتهاست مطلبی ننوشتم...

رانندگیم خیلی خوب شده مسلط شدم به مک کوئین . بردمش تعمیرگاه درستش هم کردم.

دیگه اینکه خوبه شرایط

به جز اینکه دکتر چشم پزشک بعد از دیدن عکس پنتاکمم گفت نمیتونی عمل لیزر کنی و نهایتا بتونی ای سی ال انجام بدی. که عملی گرون و زمان بره.

منم نمیکشم و اعصاب ندارم عینک بزنم... نمیدونم حس میکنم با عینک زشتم، که خب هو داز کی ر ابوت دیس واقعا؟

منم دیشب نشستم یه دل گریه کردم، بعدم رفتم سوخاری خریدم خوردم با باقی مونده پول تو کارتمم رفتم دوتا مانتو خریدم.

بگذریم...

نمیتونم حتی تمرکز کنم...که بنویسم چمه! در تکاپوی تجربه کردنم.. میخوام ادم هارو تجربه کنم ولی ادم درستی به تورم نمیخوره...

میخوام ولی نمیشه...

خسته و ناراضیم از خودم.... به پیج کاریم نمی رسم زبان نمیخونم فقط یکی دو هفته ست میرم باشگاه...

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!