روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

آروم شدم

خودم (دوست) دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳، 9:40

پست قبل پر از خشم بودم... در حد انفجار بودم!

دیگه پروازش رسید و اومد و به صورت حضوری سرش داد و بیداد کردم!
تا تونستم...

یهو انگار یادش اومدم قلقم چیه؛ گفت حق باتوعه... چشم! درسته... ببخشید... و من یهو آروم شدم! انگار میخواستم کسی با شفقت و محبت کنارم بمونه و بگه ببخشید... حق با توعه! همین... بعد یهو آتیشم خاموش شد!

برام یک دستبند هدیه آورده برای ولنتاین (و شاید هدیه تولدم) + یک اتوی خوشکل مناسب چمدون (عاشق این مدل هدیه هام، به جای خرس و گل، یه چیزی بدی به طرف که به دردش بخوره!)

+حالا نمیدونم من باید چی براش بخرم؟ کاش یه چیز خوب و کاربردی بتونم براش بخرم!

خودم (دوست) شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳، 16:15

بعضی وقتا از این همه فشار و ناراحتی و خشمی که در خودم حس میکنم

تعجب میکنم که چطور سرپام؟

چطور منفجر نشدم؟ چطور خیلی آروم نشستم پشت لپ تاپ و حتی با همکارام شوخی میکنم؟

چطور حالا که دوتا مرد نا امیدم کردن و تا سر حد مرگ عصبانی و ناراحتم

وقتی وامم جور نمیشه به هر دری میزنم

نوبت طرحم نمیشه و مدرکم رو هواست

کارم رو دوست ندارم و دلار شده 93 هزارتومن

تک و تنها وسط دریای زندگیم... و حتی پریودم هم هستم

چطور اینقدر آرومم؟

خدا میدونه... فقط چیزی که میدونم اینه که خیلی خیلی خیلی زیاد، توان دارم برای فراموش کردن، حل کردن و گذشتن از همه اینا...

و یک جوری از این زمستون سخت رد بشم که هیچکس باور هم نکنه!

پرنسسعلی ها

خودم (دوست) شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳، 14:58

در این مدت به هر مردی که فرصت دادم ریده!

هر کدوم یکجور!

و حالا نتیجه؟

به واقع اگر یک عابربانک با قابلیت چاپ پول داشتم، برای همیشه و تا ابد قید هر مردی رو میزدم!

نه اینکه تا الان مردی خرجم رو داده باشه ها! منظورم اینه که اگر یک درصد اجازه میدم مردی وارد زندگیم بشه به هوای ساپورت روحی و مادی هست

میخوام بیاد کنارم که کمتر نگران و مضطرب باشم

میخوام حضور یک نیروی مردانه رو حس کنم که اشتباه میکنم با یک مشت پرنسس آلت به دست طرفم!

سر همین، امروز صبح به خودم قول دادم بیشتر از قبل بجنگم، تا بی نیازتر وقدرتمندتر از قبل بشم!
بیشتر روانشناسی بخونم تا از نظر روحی و عاطفی نیاز به مرد نداشته باشم

بیشتر کار کنم تا هرگز نگم کاش مردی بود تا این گوشه زندگی مو میگرفت!

خلاصه که آره... این پسربچه های لوس و نر رو باید فرستاد لای دست ننه هاشون..

خودم دیوار میخرم برای تکیه کردن، خودم یار خودم میشم! تا نخوام اینقدر اعصاب خوردی تحمل کنم سر این موجودات دوپای به دردنخور کم عقل...

+پشت این پست و این نوشته ها، نه یک فمینیست که یک دختر ساده ست... که دوست دارم مردی داشته باشم که برام در مربا رو باز کنه... راهنماییم کنه، برام تنقلات بخره... دستمو بگیره ببرتم بیرون، موقع رد شدن از خیابون بازوشو بگیرم... موقع خرید نظر بده... اگه کم آوردم کمک کنه... اگه یه چیزی دیدم خوشم اومده بگه غصه نخور برات میخرمش... پشت این حرفا، یک زن فمینیست ضد مرد نیست...

من آدمیم که دوست دارم براش کیک بپزم... پاستا درست کنم... حتی لباساشو اتو کنم... مریض که بشه بهش برسم، قرصاشو بهش بدم... عصبانی که شد بخندونمش... با ذوق کنارش راه برم... شبا باهاش برم خیابونو بگردم... قبل از هرجایی که برم خبر بدم بهش...

و این مردا، درست همون لحظه ای که فکر میکنی خوده خودشه! کارو خراب میکنن... بچه میشن.. احمق میشن... و گند میزنن تو همه چی! باعث میشن فکر کنی آیا ارزششو داره که این همه اعصابم خورد بشه؟ ارزششو داره که هربار یادآوری کنم که درست حرف بزن؟ به من ارزش بده؟ پرنسس نباش؟

قطعا نه!

حس میکنم همه چیز شوخیه!

خودم (دوست) یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳، 12:57

مردک خرفت گفته مذاکره نمی کنیم...

اونطرف دنیا، یک تاجر شده رئیس جمهور، دوباره تحریممون کرد.. تحریم های بدترتر...

گفته اگر میخواید حل بشه: بیاید مذاکره!
اینجا، این آخوندهای شکم سیر تو کاخ هاشون نشستن و گفتن: خیر! مذاکره نمی کنیم...

وای حالم بده... خب چرا؟

من یکم پول دیگه داشتم، همینطور منتظر بودم یکم قیمت ها ثابت بشه برم سکه بخرم(که بعدا اینو بذارم برا ماشین خریدن)

دیروز ظهر سکه بهار آزادی 67 تومن بود، تا ساعت کاریم تموم شد رفتم دم طلا فروشی شد 70 تومن!

دیدم پولم کمه... گفتم جورش میکنم فردا... حالا شده 71 تومن!

بخدا حالم بده.. نه برای این پولی که تو حسابمه و هر لحظه داره ارزشش کم میشه... (این اصلا چیزی نیست...)

برای همه چیزایی که از دست دادیم

از اصالت و ملیتمون تا ابادان و کیش و اهواز...(که حالا یک مشت خاک آلوده و بی ارزش شدن)

تا شمال و جنوب...

تا تهران و شیرازی که همگی میتونستن زیباترین و مدرنترین شهرهای دنیا باشن...

جوانی! جوانی ای که دود شد و رفت! آرزوهایی که حتی فکرش هم خنده داره...

کار میکنیم ولی اگر تو خونه بشینیم کمتر ضرر میکنیم چون فاصله صبح تا ظهر قطعا تورم مارو عقبتر انداخته...

دلار شده 90 تومن! درواقع 90هزار تومن! 900هزار ریال...

گوشت و مرغ گرون... کرایه خونه بالا... حداقل حقوق اداره کار؟ 10 تومن!

دارو؟ قیمت خون آدمیزاد!
حتی قبر هم گرونه! یعنی بخوای بمیری هم نمیصرفه...

تو این شرایط؛ ماها که انگار بهمون آمپول هوا زدن، منگ و بهت زده صبح میایم سرکار و عصر میریم...

اونایی که انقلاب کردن با چندرغاز حقوق بازنشستگی شون سماق میمکن...

عرزشی ها هم یک ماله گرفتن دستشون و این 40 سال ریدمان رو ماله میکشن

اون آخوندهای شکم گنده عقب افتاده انگلیسی هم نشستن توی کاخ هاشون و در حالی که بره بریان به نیش میکشن و گرین کارت و جزیره شخصی دارن و بچه هاشون کانادا و آمریکا صفا میکنن، فتوا میدن: مذاکره نخواهیم کرد...

این وسط یک عده هم دلخوش کردن به پهلوی ها.. شاهزاده و ...

خاک برسر همه شان! کاین ره که میرویم به ترکستان است...

+حتی خدا هم این تکه از جهان را فراموش کرده!

خودم (دوست) چهارشنبه دهم بهمن ۱۴۰۳، 16:36

پیگیر وامم، باید امتیاز بخرم تا بتونم یه وام بگیرم...

ایشالله درست بشه!

+یه فکت بگم دیگه حوصله زهی رو ندارم. چندماه پیشا باباش ماشین خرید و ماشین خودشو با یه مبلغ کمی (زیر قیمت بازار) داد به زهی.

از اون به بعد این آدم یه جوری شد... هی تا منو میدید از کار حرف میزد، فاز آدم موفق گرفته بود!

منم اینجوری بودم که خب، تو که رهن خونه و ماشین و همه چی تو خانواده دادن چرا فاز خودساخته بودن برمیداری؟

کلا وایب خوبی بهم نمیده... سر همین اصلا باهاش نمیرم... (کلا جندبار همو دیدیم!)

شایدم من حساس شدم ولی کلا از ادمی که میاد خزعبل میگه و منم منم میکنه (در حالیکه هیچ پخی نیست) و سعی میکنه تو و بقیه رو منفعل جلوه بده خوشم نمیاد...

+محل کارم قابل تحمل تر شده! ولی همچنان موندنی نیستم.

+ همین...

از 57 میخوریم

خودم (دوست) پنجشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۳، 12:17

طلا چرا داره اینقدر میره بالا؟

همین یکی دوماه پیس گرمی 4تومن بود و الان شده گرمی 5500!

سکه شده 60 تومن!

باز خوشحالم که هرچی داشتم دادم سکه... تنها نقطه امن دهنمه...

حالا هم دلم نمیاد این سرمایه رو آب کنم برا ماشین

میگم ولش کن بذار بمونه... امنیته برام! هرجا کم بیارم و بترسم خیالم راحته که این سرمایه هست...

+ برا ماشن هم دنبال وامم، انشالله جور بشه بخرم. (البته خیلی اذیت نیستم بدون ماشین، چون محل کارم به مترو نزدیکه)

خلاصه که این چه اوضاعیه!

یه ماشین 10 میلیونی رو باید بخریم 200 میلیون

طلا و دلار اینقدر بالا... حقوقا اینقدر کم و ناچیز و ریالی...

آرزوها اینقدر دست نیافتنی...

لعنت به باعث و بانیش از اول تا آخر!

زمستون پرچالش

خودم (دوست) چهارشنبه سوم بهمن ۱۴۰۳، 13:7

زمستون امسال، خیلی پرچالش بوده تا الان...

از شغلم استعفا دادم

رفتم سفر

برگشتم و کلی جا رزومه دادم(یه جاهایی من دوست نداشتم یه جاهایی اونا منو دوست نداشتن)

بابابزرگ فوت کرد

سرماخوردگی شدید

دندونم شکست و در ادامه عصب کشی

حالاهم بابام، پاش یکم آسیب دیده(خورده به جایی) باید بیاد اینجا ببرمش دکتر.

در ادامه چی؟ خدامیدونه!

یکی از چالش های بزرگم همین محل کارمه، که دوستش ندارم... واقعا فقط دارم تحمل میکنم! تا ببینم جای بهتر پیدا میشه یا نه؟

چون اخر ساله، معمولا موقعیت کاری کمه و نیروها ترجیح میدن سرجاشون بمونن حداقل عیدی بگیرن!

+ واقعا اینکه کارم وضعیتش معلوم نباشه و در ادامه از نظر مالی حاشیه امنی نداشته باشم، یکی از بدترین شرایطه برای من...

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!