ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما!
من با این که تو اتاق عمل بدترین صحنه ها رو دیدم اما هرجا برم، هرجا به غیر از فیلد کنترل شده بیمارستان، از خون بدم میاد... بوی گلبول های قرمز حالمو بد میکنه، یه بوی شبیه آهن یا استیل زنگ زده داره...
دیشب یه عکس دیدم از دختری که تو تظاهرات کشته شده، دور تا دور سرش خون ریخته بود. خونِ سرخ! از فاصله دور، از پشت گوشی، بوی خونشو حس کردم، بویی که باعث میشه سرم گیج بره... دوباره یاد اون روزی افتادم که تو اطاق عمل اونقدر کف اتاق خون ریخته بود که من نزدیک بود چندبار لیز بخورم... آره آدم روی خون لیز میخوره و با مخ میفته زمین، مخصوصا اگر اون خون، خونِ جوونهای بیگناه باشه. آره بوی خون بده، خون ریختن بده، خون جاش تو رگه نه رو آسفالت... ما حقمون این نبود! ببین جدی میگم، تو احتمالا از سالها بعد در اوج آرامش داری اینو میخونی ولی میدونی من در چه حالی دارم می نویسم؟
اینترنت هارو قطع کردن از ساعت 9 شب دیگه هیچ اطلاعی از همدیگه نداریم، نمیدونم! از ترس چپیدم تو خونه، نمیدونم چندتا چهار راه اونورتر داره چه بلایی سر مردم میاد، تو بوکان، دهلران، مشهد، سنندج، تهران، رشت... نمیدونم مردم داره چی به سرشون میاد! ولی از کیلومترها فاصله هم صدای فریاد و دردشون رو میشنوم، انگار یکی با باتوم و شوکر افتاده به جون خودم... انگار یه سرباز از خدا بیخبر، یه گوشه دیوار منو گیر آورده و بیرحمانه داره منو میزنه، انگار ریهها و چشمام پر از گاز اشک آوره، انگار دستام از انداختن سنگ زخمیه، انگار دیگه نفس ندارم...
عصر بعد از کار کمی بارون زده بود، پیاده رفتم تا میدون ارم، از عابربانک میخواستم پول بکشم. خوب دور و برمو که نگا کردم دیدم حدود بیستا جوون و نوجوون جمع شدن. یهو فهمیدم قراره اونجا اعتراضات بشه. لباس و ماسک مشکی پوشیده بودن. یکی شون با پای گچ گرفته اومده بود. داشتن درباره این صحبت میکردن که برن سمت فلکه گاز یا همینجا بمونن. نگاهشون کردم، یکی شون موهاش فر بود. لباسا لش و گشاد. یکی دیگهشون موهاشو رنگ کرده بود و یه دستبند بافتنی ساده دور مچش داشت. یه دختری با مقنعه اومده بود. یکی شون یه شلوار مام استایل با یه ونس سفید پوشیده بود. معلوم بود دانشجو هستن؛ پر از امید و آرزو! چندتای دیگه اومدن تو دستاشون آب معدنی بود، برای زنده موندن، برای نای جنگیدن داشتن آب خیرات میکردن. داشتم با چشمام قربون صدقهشون میرفتم که یهو، چهارتا موتور پلیس اومد. با اسلحه و باتوم رد شدن و یه نگاهی به جمعیت انداختن. انگار تو دلشون گفتن، نه اینا برای کشتن کمن، بذار بیشتر بشن.
ترسیدم، آدرنالینم رفت بالا، بلند شدم، شالم افتاد اعتنایی نکردم، دویدم سمت خط 74 و سوارش شدم....
فردا عازم سفر شمالیم، همون سفری که خیلی دوستش داشتم... ولی هیچ ذوقی ندارم! رفیقم، یکی از دوستای خوبم تیر خورده... تا زمانی که اینترنت داشتم بهم پیام داد و گفت چطوری پانسمان کنم زخمو... ولی دیگه خبری ازش ندارم! فقط میدونم یکی رو پیدا کرده بود که زخمشو ببنده... خدایا! قلبم هزار تیکه شده! تو فکرشم... تو فکر همه ام، همه کسایی که با دست خالی تو این خیابونا دارن با این اژدها میجنگن و وقتی زخمی میشن جرعت ندارن برن بیمارستان...
عصر تو تاکسی سرمو تکیه دادم به شیشه و گذاشتم باد خنک بخوره به صورتم. راننده و یکی از مسافرا درباره اعتراضات حرف میزدن. مسافر گفت؛ این اغتشاش نیست بخدا، حرف حقه! مردم نون شب ندارن اینا درگیر دوتا تار مو شدن... بغض کردم! مردم فهمیدن، حالا همه فهمیدن که تمام این سالها یه مشت دروغ تحویلشون دادن، فهمیدن که مسیرو اشتباه اومدن، فهمیدن که این امامزاده شفا نمیده ولی به چه قیمتی؟ به قیمت جوونی خودشون و زندگی ما؟ به قیمت عمر این همه جوون؟
به خودم گفتم؛ اگر اینبارم نشه، دیگه نمیشه... میدونم! اگر اینبار به نتیجه نرسه، دیگه تا ابد اسیر این دیو میمونیم.
درست مثل یه زندانی که بارها و بارها تلاش میکنه برای فرار، ولی وقتی نمیشه وقتی نمی تونه فرار کنه، از فرط خستگی روحی و جسمی دیگه تلاشی نمیکنه... تسلیم میشه و باقی عمرشو تو زندان میپوسه. میترسم از پوسیدن... ما اینجا میپوسیم. میدونم... این هیولا هممونو تو گورهای دسته جمعی خاک میکنه و دنیا براش پشیزی اهمیت نداره که چه بلایی سر ما اومد... هیچکس اهمیتی نمیده که ما چقدر اینجا ترسیدیم، اشک ریختیم و چطور مُردیم.