روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

ترکه بی‌داد و ستم مونده هنوز رو تن ما!

خودم (دوست) پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۱، 10:38

من با این که تو اتاق عمل بدترین صحنه ها رو دیدم اما هرجا برم، هرجا به غیر از فیلد کنترل شده بیمارستان، از خون بدم میاد... بوی گلبول های قرمز حالمو بد میکنه، یه بوی شبیه آهن یا استیل زنگ زده داره...

دیشب یه عکس دیدم از دختری که تو تظاهرات کشته شده، دور تا دور سرش خون ریخته بود. خونِ سرخ! از فاصله‌ دور، از پشت گوشی، بوی خونشو حس کردم، بویی که باعث میشه سرم گیج بره... دوباره یاد اون روزی افتادم که تو اطاق عمل اونقدر کف اتاق خون ریخته بود که من نزدیک بود چندبار لیز بخورم... آره آدم روی خون لیز می‌خوره و با مخ میفته زمین، مخصوصا اگر اون خون، خونِ جوونهای بی‌گناه باشه. آره بوی خون بده، خون ریختن بده، خون جاش تو رگه نه رو آسفالت... ما حقمون این نبود! ببین جدی میگم، تو احتمالا از سال‌ها بعد در اوج آرامش داری اینو می‌خونی ولی میدونی من در چه حالی دارم می نویسم؟

اینترنت هارو قطع کردن از ساعت 9 شب دیگه هیچ اطلاعی از همدیگه نداریم، نمیدونم! از ترس چپیدم تو خونه، نمیدونم چندتا چهار راه اونورتر داره چه بلایی سر مردم میاد، تو بوکان، دهلران، مشهد، سنندج، تهران، رشت... نمیدونم مردم داره چی به سرشون میاد! ولی از کیلومترها فاصله هم صدای فریاد و دردشون رو می‌شنوم، انگار یکی با باتوم و شوکر افتاده به جون خودم... انگار یه سرباز از خدا بی‌خبر، یه گوشه دیوار منو گیر آورده و بی‌رحمانه داره منو می‌زنه، انگار ریه‌ها و چشمام پر از گاز اشک آوره، انگار دستام از انداختن سنگ زخمیه، انگار دیگه نفس ندارم...

عصر بعد از کار کمی بارون زده بود، پیاده رفتم تا میدون ارم، از عابربانک می‌خواستم پول بکشم. خوب دور و برمو که نگا کردم دیدم حدود بیستا جوون و نوجوون جمع شدن. یهو فهمیدم قراره اونجا اعتراضات بشه. لباس و ماسک مشکی پوشیده بودن. یکی شون با پای گچ گرفته اومده بود. داشتن درباره این صحبت میکردن که برن سمت فلکه گاز یا همینجا بمونن. نگاهشون کردم، یکی شون موهاش فر بود. لباسا لش و گشاد. یکی‌ دیگه‌شون موهاشو رنگ کرده بود و یه دستبند بافتنی ساده دور مچش داشت. یه دختری با مقنعه اومده بود. یکی شون یه شلوار مام استایل با یه ونس سفید پوشیده بود. معلوم بود دانشجو هستن؛ پر از امید و آرزو! چندتای دیگه اومدن تو دستاشون آب معدنی بود، برای زنده موندن، برای نای جنگیدن داشتن آب خیرات می‌کردن. داشتم با چشمام قربون صدقه‌شون میرفتم که یهو، چهارتا موتور پلیس اومد. با اسلحه و باتوم رد شدن و یه نگاهی به جمعیت انداختن. انگار تو دلشون گفتن، نه اینا برای کشتن کمن، بذار بیشتر بشن.

ترسیدم، آدرنالینم رفت بالا، بلند شدم، شالم افتاد اعتنایی نکردم، دویدم سمت خط 74 و سوارش شدم....

فردا عازم سفر شمالیم، همون سفری که خیلی دوستش داشتم... ولی هیچ ذوقی ندارم! رفیقم، یکی از دوستای خوبم تیر خورده... تا زمانی که اینترنت داشتم بهم پیام داد و گفت چطوری پانسمان کنم زخمو... ولی دیگه خبری ازش ندارم! فقط میدونم یکی رو پیدا کرده بود که زخمشو ببنده... خدایا! قلبم هزار تیکه شده! تو فکرشم... تو فکر همه ام، همه کسایی که با دست خالی تو این خیابونا دارن با این اژدها می‌جنگن و وقتی زخمی میشن جرعت ندارن برن بیمارستان...

عصر تو تاکسی سرمو تکیه دادم به شیشه و گذاشتم باد خنک بخوره به صورتم. راننده و یکی از مسافرا درباره اعتراضات حرف میزدن. مسافر گفت؛ این اغتشاش نیست بخدا، حرف حقه! مردم نون شب ندارن اینا درگیر دوتا تار مو شدن... بغض کردم! مردم فهمیدن، حالا همه فهمیدن که تمام این سالها یه مشت دروغ تحویلشون دادن، فهمیدن که مسیرو اشتباه اومدن، فهمیدن که این امامزاده شفا نمیده ولی به چه قیمتی؟ به قیمت جوونی خودشون و زندگی ما؟ به قیمت عمر این همه جوون؟

به خودم گفتم؛ اگر اینبارم نشه، دیگه نمیشه... میدونم! اگر اینبار به نتیجه نرسه، دیگه تا ابد اسیر این دیو می‌مونیم.

درست مثل یه زندانی که بارها و بارها تلاش میکنه برای فرار، ولی وقتی نمیشه وقتی نمی تونه فرار کنه، از فرط خستگی روحی و جسمی دیگه تلاشی نمیکنه... تسلیم می‌شه و باقی عمرشو تو زندان می‌پوسه. میترسم از پوسیدن... ما اینجا می‌پوسیم. میدونم... این هیولا هممونو تو گورهای دسته جمعی خاک می‌کنه و دنیا براش پشیزی اهمیت نداره که چه بلایی سر ما اومد... هیچکس اهمیتی نمیده که ما چقدر اینجا ترسیدیم، اشک ریختیم و چطور مُردیم.

ژن، ژیان، آزادی

خودم (دوست) سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۱، 16:8

چند روز از قتل مهسا امینی می‌گذره، میخوام از احساسم بنویسم. دوست دارم برم یه کنجی مخفی بشم. میترسم از همه چی... متنفرم از این زندگیِ دزدکیِ چند قطبیِ پر از پارادوکسِ دوزاری! حسودیم میشه به یه دختر شبیه خودم که تو آمریکا یا کانادا یا چمیدونم تو هلند زندگی می‌کنه و دغدغه‌ش طرح تتوی بدنشه...

خیلی از شهرهای کشور تظاهراته، عجب آبانی شده این شهریور، سوپاپ صبر مردم منفجر شده و طاقتشون تموم... مهسا بهانه ست، مردم دیگه تحمل ندارن، ریختن تو خیابونا... هر لباس شخصی و پلیسی که ببینن تا جان در بدن دارن کتکش می‌زنن، سنگ میندازن، ون ارشاد رو آتیش می‌زنن...

قشنگترین شعاری که شنیدم «ژن، ژیان، آزادی» به معنای زن، زندگی، آزادی بوده.مهسا خودشم نمی‌دونست اگر یک روز بمیره، مرگش چه بازتاب گسترده‌ای در سراسر جهان به دنبال داره... ولی میدونی چرا من میترسم؟ میدونی چرا دلم میخواد عین توله مار بخزم بین شکاف سنگ‌ها؟

چون قرار نبود ما عین فلسطین و افغانستان و ویتنام بشیم... چون ما هرچی نداشتیم امنیت داشتیم. چون میترسم از گلوله و زخم، آره همین من که چهارساله اتاق عمل بودم و یه روز هم با دستای خودم گلوله رو از تو نغز یه مرد کشیدم بیرون، ولی بازم از دیدن مامورهای اسلحه به دست و ماشین های سیاه یگان ویژه میترسم.

شبیه فرشته مرگ می‌مونن که اومدن تا آخرین قطره‌های زندگی رو هم ازمون بگیرن. خودمو تصور می‌کنم که با باتوم و گاز اشک آور بهم حمله کردن و با پوتین های نظامی شون بهم لگد میزنن، خودمو جای سپیده رشنو می بینم، وقتی که بعد از کتک و شکنجه، آوردنم جلوی دوربین تا اعتراف کنم به گناه نکرده، تا شاید دوباره رنگ آسمون رو ببینم.

مامان و بابارو تصور می‌کنم که دستشون به هیچ جا بند نیست و نمیدونن دنبال جسد دخترشون کجا باید بگردن، جسدی که اگر بهشون تحویلش بدن هم مجبورن شبانه دفنش کنن.

ولی خب تهش چی؟ قرار بود زندگی و جوونی ما تو اغتشاش و ناامیدی و ترس بگذره؟ که حتی نتونیم فریاد بزنیم؟ این روزها مردم چند دسته شدن؛

  • یه عده میترسن و سکوت کردن.
  • یه عده به نفعشونه که سکوت کنن.
  • یه عده وسط رو گرفتن که نه سیخ بسوزه نه کباب.
  • یه عده میگن کار گشت ارشاد خوب بوده.
  • یه عده می‌گن ما سیاسی نیستیم.
  • یه عده قلیلی هم میرن تو خیابون شعار میدن...

ناتانائیل شبیه قیامته‌اینجا! همه افتادن به جون هم و بقیه رو به منفعل بودن متهم می‌کنن. و ما چی میدونیم از جنگ؟ از یگان ویژه؟ از سرباز و تظاهرات و شورش؟ ما فقط زندگی می‌خواستیم...

من هنوزم وقتی عکسا و فیلمای تظاهرات این روزا رو می‌بینم حس می‌کنم تو یه کشور دیگه‌س آخه این حق ما نیست... ولی چاره چیه رفیق؟ مرگ تدریجی؟ تا کی دم نزنیم؟ مگه میشه اصلا؟ هر طرف که نگاه میکنم یاس و بدبختی می‌بینم... آروم و ساکت بشینیم یه گوشه؟ پاشیم بریم وسط خیابون؟ هرکار کنبم تهش عاقبت بخیری نیست... و ناتانائیل، بديش اینه که حتی اگر بریم از این مملکت، با دوست‌ها و خانواده‌مون چه کنیم که تو این جهنم گرفتار شدن؟ با ریشه‌هامون چه کنیم؟ با وطن چه کنیم؟

فوری فوری

خودم (دوست) جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۱، 18:38

اووووپس! دیدی چیشد؟

یه نفر خیانت کرده و نامزدش فهمیده، الان که مهمونا رفتن نامزدش زنگ زد به من، و ننننگم چقدرررر دعوا کرد!

منو دعوا نکردا! انگار چون نمی تونست به هیچکس دیگه درباره این موضوع حرف بزنه زنگ زده بود به من، که تخلیه بشه... منم فقط شنیدم... و بهش گفتم؛ ببین فلانی، حرفات همه درست ولی سعی کن تو عصبانیت تصمیم نگیری...

و اینکه پشمام... نگم چه پیام‌هایی دیده بود! جای هیچ ماست مالی و بتونه کاری‌ای نداشت! حالا ینی چی میشه؟ عروسی کنسل؟ ها؟

اخبار تکمیلی رو اینجا می‌ذارم.

خبرگزاری خاله‌زنک‌باشی :)

فامیل؛ باگ خلقت!

خودم (دوست) جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۱، 17:32

خب من از اونایی نیستم که زیاد تو جمع فامیل بوده باشم. یعنی دیدی یه عده هر روز خونه عمه و خاله و دایی هستن؟ هر هفته میرن خونه بابابزرگ و اینا؟ من اینطوری نبودم... تو خانواده بچه هم سنم نداشتیم و کلا کمتر بهم دیگه سر میزنیم. اغلب تایمم در حال رفتن به مدرسه و درس خوندن و تو خونه گذشت. سرم تو اینترنت و لاک خودم بود.

بعدم که دانشگاه قبول شدم، کلا دور بودم از همه چیز و فقط ماهی یه بار میومدم خونه، دیدار فک و فامیل شد سال تا سال! الانم که خونه گرفتم و مستقل شدم و دیگه کلا سرم تو زندگی خودمه. مزیتش میدونی چیه؟ خوبیش، اینه که هیچوقتفک و فامیل نتونستن حرفی بزنن که اذیتم کنه یا تو کارام و سبک زندگیم دخالت کنن. هیچوقت اونقدر ننشستم کنارشون که فرصت کنن حرف الکی بزنن.

و امروز برای چندمین بار خداروشکر کردم! چقدر بده که آدما به خودشون اجازه میدن هر حرفی رو بزنن و درباره خونه و زندگی و تصمیمات دیگران اظهار نظر کنن! واقعا من هیچوقت نمی تونم به خودم اجازه بدم که به یه نفر بگم چاق یا مثلا بگم فلانی خوب تو این خونه کوچیک زندگی میکنی... وای چجوری تحمل میکنی اخلاق شوهرتو؟ واقعا خیلی خوبه که می تونی با فلان قضیه کنار بیای...

من ترجیح میدم زیپ دهنمو بکشم و بیشتر سکوت کنم، جای این که با حرفام روان بقیه رو نشونه بگیرم. کلا هر بار که یه تعداد. از فامیل رو برای چند ساعت می‌بینم متوجه میشم که چقدر، دوری از اینجور آدما با ذهنای بسته و آداب معاشرت صفر، واجبه...

وقتی یه آدم قدرت تمییز نداره که چه حرفی رو بزنه و چه حرفی رو نزنه، فقط باید به کار کنی؛ تا میتونی ازش دورشی!

963

خودم (دوست) جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۱، 16:28

سلام.

1.از خونه پدری می‌نویسم، اینجا همه چیز خوبه. میدونی خوبِ اینجا با خوب شیراز و تهران فرق داره...اینجا با حداقل ها همه راضین، مامان غر نمیزنه، بابا غر نمیزنه، اینجا اگر چیزی کم باشه به چشم نمیاد... منم تحت تاثیر جو قرار می‌گیرم، غر نمیزنم، کمبودهارو نمی‌بینم...

شیراز که بودم چپ و راست، کم و کاستی‌های خونه رو می‌دیدم، موکت، پارتیشن، نور کم و و و... انگار مدام می‌یومدن جلو چشام و میگفتن مارو ببین. به خاطر همینم، مدام این چند ماه درحال خرید وسایل بودم... هنوزم که هنوزه جای خالی خیلی چیزا رو حس میکنم ولی ابدا دلم نمیخواد هرچی در میارم خرج خونه کنم. اینجا ولی چیزی نباشه، کم باشه یا بد باشه، سوهان روح نمیشه... در نتیجه دغدغه‌ها کمه، در نتیجه همه چیز آرومه... در نتیجه آدم احساس رضایت می‌کنه.

اصلا، تنها جایی از این مملکت، که آدم حس میکنه میشه راضی بود خونه پدریه، نه چون همه چیز هست، چون آدم یه آرامش و سبکبالی درونی داره.

اینجا منو همیشه آروم و سبک می‌کنه یه جور مدیتیشن‌ه برام، برعکس زمانی که شیرازم روحم به تلاطم میفته و می‌جنگم، انگار دریای درونم طوفانی میشه! مدام به کارام و اهدافم و برنامه هام فکر میکنم، به این که کی ماشین بخرم، کی فلان وامو بگیرم، کی، کی، کی،...

2.مهمان داریم... دایی‌ اینا اومدن. دایی سر گرفتن اون وام خیلی کمکم کرد. اینجا بودنشون حال مارو خوب کرده و کلی حرف زدیم و خندیدیم... روز خوبی بود، ناهار قرمه سبزی با سالاد شیرازی و دوغ محلی داشتیم.

البته هنوز نرفتن... منتها من دلم خواست چند کلامی بنویسم. هفته بعدی، داریم میریم شمال... و این هفته اومدم خونه، چند روزی اینجام، مقالاتمو همینجا می نویسم و چهارشنبه میرم سرکار و بعدش هم سفر. هووووف...

و این که نگم چقدر ذهنم قاطی پاطیه، حس میکنم دارم با خودم به یه نتایجی می رسم، حس میکنم قراره یه مسیری پیدا کنم که مال من باشه. در زمینه مهارت ها و کلاسا و اهداف کاری که قراره دنبال کنم.

خودم (دوست) چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۱، 11:40

رسما هر کی هرجا منو می بینه، میگه چرا اطاق عمل نیستی؟ چرا غیر مرتبط کار میکنی؟ بیا یکبار اینجا و خودت به این سوال پاسخ بده. چرا تو اطاق عمل نیستی؟

خب... راستش! این قضیه خونه گرفتن بدجوری منو مشغول خودش کرد، یعنی از یکماه قبل از فارغ التحصیلی، درگیرش بودم و بعدش تا همین الان، که حدود 2 ماه از فارغ التحصیلیم میگذره، رسما در حال استراحت بودم. دو روز در هفته سرکار میرم و خب نمیدونم... به معنای واقعی کلمه نمیدونم! برای بیمارستان و کار بالینی، دوتا نکته وجود داره که دومی از اولی مهمتره. اول این که اعتماد به نفس کافی و مهارت کافی ندارم. و دوم این که شیفتهاشون زیاده و پرداختی ها کم. کم در حد اداره کار! و من؟ عمرا حاضر نیستم برای این مبالغ برم پاره بشم...

نظرت؟

واقعا دارم از شدت فکر و خیال توامان با یاس و ناامیدی، می میرم... کاش زندگی به اینجا نمی رسید من همون دوران گذشته رو میخوام./

سرگذشت

خودم (دوست) چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۱، 11:5

بیا ببینیم اونایی که تو این چندسال دیدم و شناختم یا دست کم، یه سلام و علیک داشتیم چی شدن و کجان؟

سید. شاگرد اول کلاسمون. از روز اول سر به زیر و درسخون بود. استریت شد و الان ارشد اطاق عمل می‌خونه. همزمان میدونم کارشناس ست شده.

زی زی. رفیقم. ارشد قبول نشد. طرح ثبت نام کرد و داره برا ارشد می‌خونه.

زهی. رفیق قدیمی‌م. 9 ترمه شد. هنوز داره می‌خونه.

ش‌زاده. همکلاسی مون که از همه مون بزرگتر بود. لیسانس برق داشت و اومده بود اطاق عمل می‌خوند. ترم 6 انصراف داد و داره مبل میفروشه.

مهسا. خوشکله و هنرمند. تو اینستا می‌شناسمش، فارغ التحصیل شد و الان طرحه و البته ازدواج کرد.

ملیس. از اینستا میشناسمش، فارغ التحصیل شد و تو صف طرحه.

یاسی. دختره که خیلی سلیطه طور بود تو اینستا، فارغ التحصیل شد و دیشب دیدم تخصص مغز و اعصاب قبول شده.

پینار. رفیق مجازیم، از علوم آزمایشگاهی تبریز فارغ التحصیل شد و مهاجرت کرد ازمیر اونجا از پاییز سرطان شناسی می‌خونه.

آیدا‌ه. فارغ التحصیل شد، یه بخشی از طرح پرستاری شو شیراز بود بقیه شم رفته بیمارستان رشت.

سین.یوسفی. نمیدونم، احتمالا فارغ شده و جایی طرحه.

آقای جعفری. منتورم. اونم فارغ شد و سربازی رفت بوشهر. از کشیک‌ها می ناله...

میم. نگین. همشهری و رفیق دندانپزشکم. هنوز دو سال از درسش مونده. و تو دوره های جهاد دانشگاهی، تدریس می‌کنه و دستیار دندانپزشک آموزش میده.

من. فارغ التحصیل شدم. تو صف طرحم. فعلا کار نویسندگی می‌کنم.

حدس بزن چیشد! آره... از خودم بدم میاد! حس خوبی ندارم... این مسیرو نمیخوام! این که اینقد آروم و بیکتر شدم، این که از فیلد تحصیلیم دور شدم... به خودم میگم بشین بخون حداقل ارشد امتحان بده مثلا ICU یا nicu... یا برو خصوصی سر کار، با برو کاشت مو، یه حرکتی بزن! برو یه کاری بکن... اصن شکست بخور... ولی نشین اینجا! ولی خب... شرایط جور نیست... هر طرفی برم یه گیر و گرفتی هست!

و از همه مهمتر.... من چرا دارم خودمو با بقیه مقایسه می‌کنم؟

خودم (دوست) دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۱، 5:41

بارها به این فکر کردم که اگر پسر بودم از چه جور دختری خوشم میومد؟ و خب...

آره قیافه و هیکل برام مهم بود ولی تهش از این دخترای لوسِ معمولی نمیخواستم، کسی رو می‌خواستم که درونش یه کهکشان باشه. کسی رو می‌خواستم که حرف متفاوتی برای زدن داشته باشه، کسی که بتونه با سر پنجه‌های جادوییش حالمو خوب کنه، کسی که تدبیر و تصمیم‌گیری بلد باشه. عاشق کسی میشدم که رفتار و ادب اجتماعی داشته باشه، کسی که بتونه شرایط و موقعیت های مختلف رو درک کنه، کسی که بلد باشه از پشت پلک هام، از رد نگاهم یا از تُن صدام خیلی چیزا رو بفهمه...

اگر اون دختر منو به چشم غول چراغ جادو برای برآورده شده آرزوهاش می‌دید، سراغش نمی‌رفتم، کسی رو میخواستم که برای آرزوهاش تلاش کنه...

من، تلاش کردم و میکنم که اینجوری باشم، که این دختر زیبای، مستقل و موفق و خاصی که میخوام رو بسازم... چمیدونم، شاید تو زندگی بعدیم پسری بودم که عاشق همین دختر میشه...

خودم (دوست) شنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۱، 15:56

میگما، ینی اگه از میم خوشم بیاد، اوضاع خیته؟

.

.

.

عقلم که میگه خیلی خیته...

اصلا فکرشم نکن... مراقب باش! تو حاشیه امن قدم بردار پلیز!

کمپینگ هفت برم

خودم (دوست) شنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۱، 15:32

ساعت 10شب.

اینجا می نویسم از کمپینگ هفت برم. نزدیک یه برم ( محل تجمع آب) کمپ کردیم، جای خنک و نسبتا سردیه. عصر بد از تموم شدن کارم تو دفتر، شک داشتم که بیام ولی بالاخره اومدم و داره خوش میگذره. شک داشتم چون هیچ دوست و رفیقی که بشناسم باهام نبود و عملا تنها زدم به دل به این برنامه. تو مسیر برای اومدن با فردی به نام امین هم مسیر شدیم. از بچه‌های این اکیپ هست و کوهنورد قدیمیه. درواقع روال این بود که هرکس با یکی که ماشین داره هم مسیر بشه و باهاش بیاد.

حدودا بیست سی نفریم. موزیک و آتیش و چایی و قلیون! تمام مورد علاقه‌های من هست... تو مسیر که میومدیم امین کلی نکته راجب سفر و کمپ و کوله بهمون گفت. در حد یه ورکشاپ اطلاعات داد بهمون. خیلی خوشحالم که به خودم فرصت تجربه کردن این محیط ها با آدمایی که نمیشناسمشون رو دادم. میدونم کلی حس و خاطره خوب برام می‌مونه. اینارو در حالی می نویسم که اطرافیانم در حال پلکوندن خودشون تو گل هستن به معنای واقعی کلمه :)

ساعت 5 بامداد

الان از توی یه چادر کوچیک تو کمپ می نویسم ساعت پنج صبحه. بعد از بزن و برقص ها، یه سری بچه ها رفتن و یه عده موندیم. بعد قرار شد من و فاطیما تو چادر یکی از بچه ها بمونیم و اون بره تو چادر یکی دیگه. در یک اقدام عجیب، موقع خواب تور لیدرمون که فعلا نمیخوام ازش اسمی ببرم، بهم گفت بیا بریم یکم قدم بزنیم، منم که به خودم قول دادم نخوابم و لذت ببرم از ناشناخته ها... رفتیم و رسیدیم به یه جایی که نقطه تلاقی دریاچه و بیشه زار بود.

نگم چی دیدم! اون وسط ماه کامل وسط آسمون می درخشید و انعکاسش افتاده بود تو آب، بیشه زار هم عین یه تابلو نقاشی منعکس شده بود تو آب... نگم... واقعا نگم چقدر رویایی و قشنگ بود! نشستیم به حرف زدن... کلیییی حرف زدیم! آدم سختی کشیده و دنیا دیده ای بود! کلی تجربه سفر داره، پونزده ساله که میره سفر.. بعدش راه افتادیم تو بیشه زار و بیابون اطراف و کلی راه رفتیم و حرف زدیم. خیلی لذت بخش بود برام... البته نباید بذارم این تور لیدر بیش از این باهام احساس صمیمیت کنه اما به طور کلی خیلی لذت بخش بود حرفامون... درباره فلسفه چیزای مختلف، زندگی، تجربه، سفر، و هرچی بگی حرف زدیم و حتی پرت و پلا گفتیم. اونقدر حرف به درد نخور زدیم که الان حتی دوست ندارم بنویسمشون...منتهی تجربه جالبی بود!

برای مثال، چرا من باید وسط بیابون وایسم تا این آدم برام اذون بگه؟ نه واقعا چرا؟ آخه میگفت به دورانی مداح و موذن بوده و به همین دلیل گفت بذار برات یه چشمه رو کنم و این شد که عین اسکل ها وسط سیاهی و تاریکی وایسادیم و اون یه تیکه اذون خوند. بگذریم... خب این یه بخشی از ماجرا بود... خنده داره ولی قشنگ بود! نشستن دور آتیش همکلام شدن با ادمای غریبه، راه رفتن بین بیشه زار، خوابیدن تو چادر کوهنوردی و خلاصه همشون.... تک تک لحظاتش بهم چسبید!

الان که اینجا دراز کشیدم و زیرم هیچی نیست و روم یه پتو مسافرتی نازکه، مدام چیزایی که لازم بوده با خودم بیارم و نیاوردم و نکاتی که برای سفر یادم گرفتم رو با خودم مرور می‌کنم. مثلا؟ مثلا این که نباید کفشاتو موقع خواب بذاری بیرون چادر، چون سگ میبرتش و باید پابرهنه بقیه سفرو بری. مثلا اینکه میتونی از یه کیسه زباله مشکی به عنوان بارونی یا بادگیر استفاده کنی. مثلا این که کوره آتیش چیه! اگر میخوای آتیش خراب نشه و تا صبح روشن بمونه نباید دست به کوره ش بزنی. مثلا این که توی سفر حتما باید تونر یا دستمال مرطوب داشته باشی.

اینو گفتم و یادم اومد که مایع لنزمو نیاورده بودم و مجبور شدم لنزمو بذارم تو آب بطری! ینی رسما به فنا دادمشون:/ امیدوارم با همین یکبار خراب نشن... از طرفی برای طبیعت گردی لنز گزینه خوبی نیست چون پر چشمم دود و خاک رفت! البته خب عینک هم بدی های خودشو داره! باز حالا من عینکمم آوردم که محض احتیاط بتونم عوضش کنم با لنز منتها ایراد کار اینجا بود که مایع لنز و نیاورده بودم. از طرفی، پاور بانک نداشتم! و مهمتر این که اینجا هوا سرده، و من تجهیز نبودم. باز البته همسفرام نذاشتن بد بگذره تا حالا، ولی از این به بعد باید مجهز تر بیام. ولی تا اینجا من عشق میکنم به خاطر دیدن اون قاب ملوس و رویایی که ماه و انعکاسش تو دریاچه بود و دو طرف این تصویر بیشه زار بود و بگ گراندش صدای قورباغه و جیرجیرک‌ها... ببین خدایا دمت گرم! اگر منو این همه راه و این همه سال آوردی تا اینو نشونم بدی باید بگم مرسی! خیلی خفن بود... شبیه به نقاشی رنگ روغن پر از احساس و رویا و خیال..

7 صبح

صبح که چه عرض کنم درواقع ساعت 5 تا 7 از شدت سرما بند بند وجودم لرزید. ساعت 6 صبح سگ ها شروع کردن به پارس کردن! نگم چقد ترسیدم چون صدای زوزه و خرناس سگ ها دقیقا از پشت چادر ما میومد. بعد هم نمیدونم از کجا و چگونه یه گله گوسفند اومد محل کمپمون و صدای زنگوله گوسفند شنیدم. و بعد؟ نوبت یه یورتمه رفتن اسب رسید... نمیدونم اونجا چجوری اسب بود! ولی یه اسب بود که یه نفر سوارش شده بود از کنار چادرها چندبار رد شد و اینبار چون هوا روشن شده بود من سایه اسب رو روی چادر دیدم. این از خواب... بیدار شدم و دیدم لنزهام نمیره تو چشمم، شاید خراب شدن... نمیدونم... واقعا دلم برای چشمام و لنزام و پوستم سوخت! پوستم با آرایش، چشمام با خاک و دود و لنزام با آب لوله! ..... صبحانه تخم مرغ زدیم تو یه ماهی تابه کثیف که به زور با سنگ ریزه و یه ذره مایع دستشویی شسته بودمش...

و همه رفتن و من موندم، تور لیدر، فاطیما و مریم و یه پسری که با پدرش و پسر عمه ش اومده بود. بعدش رفتین دهگردو... و کلی با خنکی آب و چشمه‌ها عشق کردیم... بچه ها قلیون برازجونی کشیدن، کلی حال کردیم با طبیعت اون منطقه، که منطقه مادری منه! که از خیلی جاها که دیدم سرتره... تو جاده تور لیدرمون، حسابی ویراژ داد... میدونی اینو فهمیدم که کلا ادم سرخوشیه، براش مهم نبود ماشینش داره به فنا میره، کفش کلی آشغال و آب ریخته، یا مثلا ممکنه تصادف کنه و دیه چندتا آدمی که همراهشن بیفته رو دستش! حال میکرد و از مسیر لذت میبرد و براش مهم نبود، که ناهار چیه.. ناهار نبود و براش اصلا اهمیتی نداشت، رفت تو آب و از خنکی آب لذت برد... منم سعی کردم اینطور باشم. صد البته که نمی تونم مثل اونا بی خیال باشم و از بی کیفیتی لذت ببرم، میدونی... ولی تجربه نایسی بود! میتونه آدمی مثل من که دوست داره همه چیز پرفکت باشه رو متعادل کنه. مثلا، حالا نمردیم که شب شام یا تنقلات مفصل و میزهای رنگارنگ ( اونطوری که خیلی تورها میذارن) نبود، نمردیم که اون صبحانه مزخرف رو خوردیم و کنارش زیتون و خیارشور و انواع پنیر نبود... مثلا اون همه خاک و خل خورد تو صورت و روی لباسات یا اون چایی کدر رو تو اون فنجون های کثیف خوردی، نمردی که! عوضش راحت گذشت... خرج اضافی برای یه برنام رو دست همه نیفتاد!

الان داریم بر میگردیم خونه، خسته م، دسشویی نرفتم از دیروز تاحالا، چشام پر از خاکه و میسوزه و چی؟ فردا داریم میریم تنگ اردشیری.. دره نوردی!

آپدیت آخر...

امروز شنبه ست، اومدم سرکارو آخر تایم کاریمه. باورت نمیشه اون کمپینگ چقدر منو خسته کرد به حدی که نتوستم برم اردشیری. کنسلش کردم و تمام جمعه رو عین خرس خوابیدم....

کفایت مذاکرات./

این داستان تالمات روحی شیخ

خودم (دوست) چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۱، 12:13

اوووپس فهمیدی چی شد؟

اولا که از صبح فسم و هنوز عملا هیچ کاری نکردم چون شمال کنسل و موکول شد به یه تاریخ دیگه... از اینور، تصمیم گرفتم این اخر هفته، امشب رو تا فردا برم کمپینگ بیرون شیراز و جمعه رو هم با فرنوش همکارم و یه تور بریم آب نوردی و دره نوردی. این از برنامه آخر این هفته بلکه م یه مقدار تالمات روحی ناشی از کنسل شدن شمال رو، التیام ببخشه.

از اونور، اون شرکته بود که رفتم مصاحبه و تهش خودم گفتم قصد همکاری ندارم؟ باهام تماس گرفتن و گفتن یکی از شرکت های همکارشون، یه نیرو میخواد و اینام منو پیشنهاد کردن! یعنی مدیر این شرکت اولیه منو معرفی کرده به اون شرکت دومیه... راستش واقعا ذوق کردم! حس می کردم شاید ازم ناراحت باشن چون بالاخره این من بودم که گفتم نمیخوام و تمایلی به همکاری ندارم. ولی این که باز منو برای یه موقعیت شغلی دیگه به اونشرکت معرفی کردن، مشخص شد که رفتارشون کاملا حرفه ای هست.

حالا قراره از اون شرکت دومی باهام تماس بگیرن صحبت کنیم. و خب نکته اش اینه که امکان همکاری پارت تایم یا دورکاری رو دارن.

+ همین الان یه مقاله 2000 کلمه ای با کل دنگ و فنگش رو دستمه و اگر بخوام امشب و فردا و پسفردا هم تو کمپ و آب نوردی باشم باید، دست بجنبونم و این کارا را همین الان تا قبل از پایان ساعت کاری انجام بدم. و خب، واقعا حسش نیست...

فوری

خودم (دوست) چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۱، 10:57

من دیدم به طرز عجیبی هم پروژه هام داره خوب انجام میشه هم مرخصی گرفتم و هم برنامه سفر جور شد! نگو قراره کائنات کنسلش کنه، منظورم از کائنات وزارت کشوره. فعلا مجوز تردد نمیدن برای شمال، و ما موندیم... سفر کنکل شد تا اول مهر... هعی! حتما قسمت نبوده... هعی... هووووف... آه حسرت، فغان، ناله... باشه ولی برای بار هزارم به این نتیجه رسیدم که جلو جلو ذوق کنی کنسله... اوکی بای. :/

جهت انبساط خاطر

خودم (دوست) دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۱، 13:29

رفیق! من امروز بدجوری بغض کردم، میم پسر جالبیه، فان و خوشحال و مهربونه. درسته که گاهی یه چیزایی از دهنش در میاد که در لحظه منو ناراحت می‌کنه. درسته که آدمی نیست که بگم حاضرم عاشقش بشم، ولی دلم صد تیکه شد تا بهش حرفامو زدم.

سرکارم، فتوشاپ کار نمیکنه و اعصابمو ریخته بهم، یکی از پروژه‌ها لوگوش بد شده و من باید از اول تک تک عکسارو با لوگوی جدید ادیت کنم، چون میخوام برم سفر حجم کارام دوبرابر شده و باید مقالات هفته بعدم این هفته تموم کنم، و حدس بزن چی؟ وسط این همه، میم اومده نوشته تو منو دوست نداری! میگه یه روزی یه نفر دوستم داشت و من نخواستمش، تو تاوان همونی...

باشه! پیاز داغشو نمی‌خوام زیاد کنم، نمی‌خوام بیشتر از این به بغض و اعصاب خوردی نگاه کنم. یه چیزی که دوست ندارم نباید انجام بشه و حالا که گفتم حرفامو، تصمیم رو میذارم برعهده خودش.

بهش گفتم ببین! من اینجوری احساس خودخواه بودن بهم دست میده، حس میکنم به زور تورو نگه داشتم و دارم تو رابطه از حق مسلمت محرومت می‌کنم. واقعیت اینه... شاید من هیچوقت با این قضیه اوکی نشم، و تو حقته که بدونی...

ولی، یک آن بدجور اشک و بغض بهم هجوم آورد چون کمابیش از خودمم شاکی‌ام سر این قضیه :/

بگذریم... نمیخوام سر چیزی که 5 ماه آینده برام بی اهمیت میشه، این روزامو خراب کنم. اگر قراره تموم بشه (که بالاخره میشه) بهتره همین الان و همین جا باشه.

از مترو تا محل کار

خودم (دوست) دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۱، 10:24

باشه ولی من همین صبح تو مترو تو این شلوغی، وسط هزارتا موضوع، بعد از خواب بدی که دیشب دیدم و قبل از صدتا کاری که در ساعات آینده خواهم داشت، به این فکر می‌کنم که دارم با خودم چیکار میکنم؟ دارم خودمو تو چی غرق می‌کنم؟ درباره رابطه‌ام با میم حرف می‌زنم.

داره عمیق و عمیق‌تر میشه و من واقعا می‌ترسم، نگرانم که نتونم بگذرم ازش! و اگر نتونم، اگر نشه، بد میشه... رابطه سالمیه، شاد و حال خوب کنه. تا اینجاش اصطکاکی نبوده.

ولی خب حداقل، روی یک موضوع اختلاف سلیقه داریم. و اون موضوع اونقدر حیاتیه که میدونم رابطه رو بی اون نمی‌خواد و من دارم فک میکنم هرچه زودتر بهش بگم که فلانی، قرار نیست با گذر زمان من نظرم راجب این قضیه فرق کنه لذا بیا تمومش کنیم... من با گذر زمان راضی به این کار نمیشم.

و بعد بیام بشینم تو خونه و به این فکر کنم که چرا اینقدر بی اعتماد به نفس و ضعیفم :/ که اصلا چند چندم! که از خودم بپرسم تو این چندسال داشتی چیکار میکردی با خودت دقیقا؟ چرا یکم کار نکردی روی روحیه و عزت نفست؟ولی خب... بگذریم، این قضیه زیادی رو مخمه، نمیتونم... کاش زودتر برم بهش بگم، قبل از اینکه ترک کردن سخت بشه.

دیشب خواب بدی دیدم و الان بدون صبحانه و مسواک و میکاپ دارم میرم سرکار. اونجا همیشه حالم خوب میشه چون وایب مثبتی داره. نگفتم یکی از کله گنده‌های منتسب به رئیس جمهور از شرکت ما خواسته بود کارای تبلیغاتی شو انجام بدیم؟ ببین تقریبا هیچکس دوست نداشت اینکارو انجام بده، به جز چند نفر، بقیه مون اینجوری بودیم که اینا همینجوریش آسایش و آرامش نذاشتن واسه ما، حالا بریم تبلیغات و تولید محتوا هم براشون انجام بدیم هارتر بشن؟ وقیح‌تر بشن؟

خا

خودم (دوست) شنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۱، 12:13

سلام صدای منو از آفیس میشنوید. هیچوقت هیچوقت هیچوقت، دوتا قرص بیزاکودیل رو باهم نخورید! من دیروز بلایی سر خودم آوردم که نگو، کلا دسشویی بودم.

در ادامه چند نفری اینجا کامنت گذاشته بودن گفتن؛ چتونه همش میاید شمال؟ نیاید و فیلان و بیثار... باشه! ما یواش میایم.. از کنار میایم... خا؟

در تدارک سفر هستم احتمالا اواخر شهریور اوکی بشه. واقعا فقط میخوام بعد از این همه سختی برم یه چند روز سفر و این کارمم تیک بزنم. و برام مهم نیست اگر هیچکس باهام همراه نشه، تهش با تور تنها میرم.

دیگه جونم بگه برات، پارتیشن ها رو اوردن نصب کردن برام. یه زوج کیوت و خیلی معمولی بودن. که لذت بردم از عشق و سادگی بینشون. خونه خیلی خوب شده، حالا یه اتاق جمع و جور اون پشت دارم، برای تعویض لباس و کمد و خواب. اینورم یه فضای نشیمن 15 متری حدودا.

دیگه نمیخوام چیزی واس خونه بخرم، و قصد دارم خرج سفرمو بدم. دیگه این که همه چی خوبه، فعلا فقط میخوام سفرم اوکی بشه.

آقای میم که باهاش دوستم پیشنهاد سفر داده ولی دوست ندارم، سختمه با پسر جماعت اونم به این شیوه همسفر بشم به جا یاین که بهم خوش بگذره مدام استرس خواهم داشت.

دیشب چک کردم دیدم از لیست اهداف امسالم که اول 20 تا بود و اینقد بهش اضافه کردم که شده 25تا، الان 13تاشو تیک زدم. یعنی حدودا نصفش! و خیلی خوشحالم و کلی انرژی گرفتم که بقیه شو تا اخر سال تیک بزنم..

1تا 5

خودم (دوست) دوشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۱، 14:53

اولندش. فهمیدم که احساس خوبم نسبت به زندگی و مردم و خودم و کائنات، بسته به اینه که ورزش کنم. لذا تا جایی که بتونم میخوام از این به بعد ورزش کنم...

دومندش. یکی از کارای مهمی که میخواستم انجام بدم، یعنی خریدن دوتا هدیه برای پدر و مادرم رو تیک زدم. این دوتا هدیه که بهشون دادم خیلی خوشحالشون کرد و خیلیم کاربردیه براشون.

سومندش. کاش جور بشه همه چی بریم شمال.... چون دیگه تابستون تموم میشه و فرصتی نیست تا سال آینده!

چهارمندش. خریدای من برای خونه هنوز تموم نشده و باور کن هرچی پول در میارم خرج این چیز میزا میشه. این هفته سه شنبه قراره پارتیشن‌هارو بیارن برام نصب کنن و من به جای دندون پزشکی ترجیح دادم پارتیشن بخرم، و یکی دوماه دیگه برم دندون پزشکی.

خامسا. زهی سه شنبه خواستگاریشه. من هنوز نظر خاصی ندارم و صرفا امیدوارم انتخاب درستی کرده باشه.

اندر حکایات مدرسه

خودم (دوست) یکشنبه ششم شهریور ۱۴۰۱، 23:43

امروز یکی از اون روزاییه که جور تنبلی هامو کشیدم و دوتا مقاله آماری سنگین نوشتم. باری به هر جهت حالمم هیچ خوب نبود و گواهش همین پست قبلیه که نوشتم و اینجا گذاشتم، در حدی که دوست داشتم حیات خودم رو با حیات یک گربه ماهی مفلوک بین بقایای یک کشتی غرق شده کف دریا، تاخت بزنم. ( گرچه میدونم حتی مار ماهی مذکور هم اونقدر کم عقل نیست که نعمت آزادی و زندگی آبزیانه خودش رو با روزمرگی های ما در ایران عوض کنه، حالا اگر این پیشنهاد تعویض حیات بین اون و یه شخصی در فلوریدا بود شاید! )

بگذریم... یکهو به خودم اومدم و دیدم وسطای شهریوریم... چی شد! چه کردم؟ تا اینجای کار واقعا خوب اومدم جلو و کارای مهمی رو تیک زدم. باری... دلم گرفت! انگار دوست داشتم تابستونم رو در مستی مدام و شرب مستمر تکیلا و انواع مسکرات الهی جنب استخرهای ترکیه سپری کنم و این مهم حاصل نشد. به هر روی برای این که امتیاز تابستان 1401 که به روایتی نخستین تابستان قرن هست، رو از دست نداده باشم تصمیم گرفتم در این چند نفس باقی مونده از گرمای مارمولک خفه کن شیراز، با یک تور همراه بشم به مقصد شمال... هنوز معلوم نیست کی و کجا... ولیکن میرم!‌ من مرغ مهاجرم و این حرفا...

دستام درد میکنه... انگشتام دردتر (!) میکنه! فلذا تا ادبیات و دستور زبان فارسی رو بیشتر از این به قهقرا نبردم شب شما خودافس...

آها! داشت یادم می رفت که چرا اسم پست رو گذاشتم مدرسه! همیشه تو شهریور ماه ولوله میفتاد به جونم که کتابامو بخرم، جلدشون کنم، چسبشون بزنم، کیف و کفش نو بخرم، دفتر و خودکار جدید و فانتزی بخرم، فرم مدرسه بیاد بریم پروو کنیم، روز اول مدرسه و هفته دفاع مقدس بشه و من مجری مراسم بازگشایی مدارس باشم... رئیس اموزش و پرورش بیاد و وراجی کنه و بوی دود و اسپند بیاد و دوباره چهره مدیر و ناظم و معلم هارو ببینیم ( البته این یکی خیلی خوشایند نبود) باری... چقدر زود دوران مدرسه و دانشگاه تموم شد!

اصلا نفهمیدم چی شد،چطور اینقدر زود گذشت! کرونا نذاشت درست و حسابی به تنم گوشت بشه ایام دانشگاه! ولی خب خیلی شیرین بودخاطرات شهریور سال 97، وقتی که خرید می کردم برای دانشگاه.. از خرید کفش و مانتو بگیر تا چمدون و تشت و آبکش و ملافه! چه روزایی بود روزای ثبت نام دانشگاه و خوابگاه و ... هی جووونی کجایی! یاد ایام شباب بخیر...

به طرز عجیبی در 23 سالگی حس میکنم یک آدم 60 ساله بی هدف و بلاتکلیفم :) از کرامات شیخ

ازبکستان

خودم (دوست) یکشنبه ششم شهریور ۱۴۰۱، 16:1

عصبی و ناراحتم....حس میکنم همین الان است که تمام زندگی ام را بالا بیاورم!

به حدی از نشخوار فکری رسیده ام که خیال میکنم یک بازنده تمام عیارم و حالم از این لایف استایل بهم میخورد...

دوست دارم همه چیز را رها کنم و به ازبکستان پناهنده شوم، دوست دارم باقی عمرم را مثل چوپان ها در دشت های لبنان سپری کنم بی دغدغه و فارغ از زندگی... دوست دارم برای همیشه از زندگی و خیالات و اوهام و صفر و صدها بگریزم

دوست دارم به یک کلبه نیمه جان در دل یک جنگل ناشناخته فرو بروم... دوست دارم عین یک گربه ماهی زشت در میان یک کشتی صد ساله غرق شده متعلق به عهد لویی نمیدانم چندم بپلکم...

کاش میشد رها کنم و مثل یک قاصدک بی عقل، هرجا که باد میرود بروم... کاش میتوانستم مغزم را دربیاورم و بگذارم تو الکل یا اسید! کاش میتوانستم مثل شخصیت اصلی کتابخانه نیمه شب، سرانجام سایر تصمیمات زندگی ام را نیز ببینم.

ایام خوش دیرین

خودم (دوست) شنبه پنجم شهریور ۱۴۰۱، 18:8

قلبم مچاله شده! دلم تنگه... بی خود و بی جهت یه طوفان دل تنگی مهیب رسیده به قلبم!

الان بهی پیام داد و ابراز دلتنگی کرد و یادی از ایام خوابگاه کرد، یه جوری میگم ایام خوابگاه انگار 100 سال گذشته ولی خب ما تا همین دو ماه و نیم پیش خوابگاه بودیم.. نگم... دلم برای اون اتاق کوچیک 52 ته راهرو طبقه دو، اون محوطه سرسبز، اون بالکن فسقلی، تخت ها و یخچال و کمدهای جمع و جور حسابی تنگ شده... بیخود نیست به هرحال 4 سال اونجا زندگی کردم اونم نه هر 4 سالی، 4 سال از قشنگترین روزای عمرم، 4 سال خاص با تجربیات شگفت انگیز!

روزایی که ویدا پیشم بود، مامان مهمونم شد، شکوفه اومد، شبایی که زهی میومد، وقتایی که بهناز هم اتاقیم شد.... برای پاستا پختن ها، برای چایی خوردن تو بالکن، برای قدم زدن تو پیاده رو ارم و بارون و پاییز دل تنگ همه چیز...دلم تنگ شد برای اون آرامشی که داشتم با وجود امتحانا و کلاسا و کاروزی ها بازم یه جورایی خیالم تخت بود! یه جورایی ناخودآگاهم کمتر در تلاطم بود...

ولی حالا گرچه از هفت دولت آزادم و میتونم هر تصمیمی بگیرم، انگار در بندم! پر از استرسم، حالم یه جوریه..نگرانم!‌به بهی گفتم: حس میکنم از اول عمرم تا آخر دانشگاه یه گایدلاین داشتم که بهم کمک کنه تا بتونم توی مسیر قدم بردارم ( نه الزاما مسیر درست!) ولی حالا باید بلایند حرکت کنم... کورم... مسیری نمی بینم، باید مسیرو بسازم، باید یه نقشه بردارم و تو این دنیای بزرگ و بی سروته، تو این سرزمین پر از چاله و تله و چاه خودم جاده بکشم...

سخته و من از این سختی و استرس و ابهام می ترسم و دلم میخواد فرار کنم و برگردم به روزای خوب و کم دغدغه گذشته، حتی قبل تر دوست دارم برگردم به دوران جنینی!

+ میدونم برم سفر و چندتا از کارامو تیک بزنم اینام حل میشه و حالم بهتر میشه... میدونم زمان باید بگذره تا به این وضعیت عادت کنم..

کوتاه

خودم (دوست) چهارشنبه دوم شهریور ۱۴۰۱، 10:36

صرفا اومدم بنویسم که روز دوشنبه رفتم برای عقد قرارداد همکاری ولی همونجا نظرم عوض شد و گفتم امضای قرارداد رو بذاریم برای بعدا و شب که اومدم زنگ زدم و گفتم منصرف شدم! هرکار کردم نتونستم این ریسک رو قبول کنم که برم اونجا و اینجارو هم از دست بدم و بعدم اونجا قطع همکاری بشه!

صدای منو از آفیس میشنوید، اینجارو دوست دارم با بچه ها رفیق شدم و شوخی می کنیم، می گیم و می خندیم. ملالی نیست.

خب تا خیلی طولانی نشده خودافس!

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!