خودم (دوست)
چهارشنبه دهم خرداد ۱۴۰۲، 12:29
یکی از تروماهایی که دارم و ریشه در بچگی مه، نداشتن حامیه. اینجاهم زیاد ازش نوشتم... بچه که بودم وقتایی که سعید پسرعموم که هم سن و هم بازیم بود، منو میزد توقع داشتم مامانم بیاد دفاع کنه، پشت من درآد، ولی نمیکرد... این زن زیادی مهربون و مردم دار بود و حاضر نبود سر دعوای دوتا بچه با جاری و زنای دیگه بحث کنه میگفت بچه ن، دعوا میکنن بعد آشتی میکنن. بخاطر همین من شاهد این بودم که رو سر و صورتم شن پاشید و جیغ زدم و کسی ازم حمایت نکرد.
یه کاسه پر آب ریخت رو لباسم و جیغ زدم و کسی حتی بهش نگفت چرا اینکارو کردی... اصلا این تروماهای من بخش زیادیش بخاطر لوس بازیای های پسرعمومه تو بچگی که هم بازی من بود. یادمه یه بار عمه م برامون دو جفت کفش شیک اسپورت سفید آورده بود، مال من بند نداشت و مال پسرعموم بندی بود، گریه سر داد که اونو میخوام، من کفشامو بردم خونمون تو انباری قایم کردم تا نگیردش، فرداش که از خواب بیدار شدم فهمیدم از بس گریه زاری کرده صبح اومدن کفش منو بردن دادن بهش تا از گریه نمیره. و من هنوز تو دلمه! نبخشیدمشون... چون از بچگی میفهمیدم که باید کسی تو این موقعیت تو تیم من باشه، باید پشت من وایسه و بگه، این کفش مال خودشه نمیده. همه تو تیم اون بچه لوس بدرد نخور بودن تا فقط دهنشو ببنده و عر نزنه.
بعدش عمو بزرگم یه بسته کبریت بزرگ سبز بهم داد. خیلی کبریت خوشکل و بزرگی بود اصلا هیچ جا شبیه ش نبود. اینو که دید باز گریه سر داد، نصفه شب یکی در خونمونو زد، زن عموم و این بچه بود، زن عموم آه و ناله سر داد که هلاک شده از بس گریه کرده، بیارید کبریتو بدید به این هرچی پولش باشه بهتون میدیم. بابای منم رفت کبریتو بهش داد تا بچه آرزو به دل نمیره.
اینا همشون عقده شد تو دل من... الان با میم دعوا میکنم که تو چرا حامی من نیستی؟ تو وجود اطرافیانم دنبال هم تیمی میگردم، میخوام بفهمم که از نظر مالی و احساسی تنهام نمیذارن. از اونور، خودمو پاره میکنم تا تنهایی کارامو انجام بدم( واکنش دفاعی) که مبادا نیاز پیدا کنم به کمک کسی. چون هیچ حمایتی نداشتم... الانم یه جوری رفتار میکنم که نیازمند کمک و ساپورت کسی نسم ولی چون ته دلم دنبال جلب این کمک و حمایت هستم، ناراحت و عصبیم، حس میکنم خانواده اونجور که باید نیست و بقیه و بقیه و...
الان مامانم زنگ زده بود، خودشون شهرستان خیلی کار دارن، الان فصل کاره و اونا واقعا درگیرن، داشتم میگفتم که یه سری از وسایلمو باید ببرم خونه جدید و یه سری رو بذارم تو خونهقبلی بمونه تا صاحب خونه تسویه کنه باهام. گفتم نمیدونم چیکار کنم... گفت والا ماهم خیلی گرفتاریم. توقع داشتم بگه یکی مون میایم. آخه مگه چندتا دختر دارید؟ اصلا چندتا بچه دارید؟ میفهمم که اگر بگم بیا، میان یکی شون، ولی من میخوام کسی خودش برام کاری رو انجام بده نه اینکه من بگم یا بخوام.
عصبانی شدم، خیلی ناراحت شدم. گوشیو قطع کردم و زیر لب گفتم شماهم درست و حسابی پدر و مادری نکردید برام... ناشکر نیستم پدر و مادر بدی نبودن ولی حامی نبودن، پشتم بهشون گرم نیست... فقط هستن و بابتش خداروشکر میکنم همین...
+بعضی وقتا که یه مدت طولانی بخاطر کارم نمیر خونه عذاب وجدان میگیرم که نرفتم به خانوادم سر بزنم و کارم رو ترجیح دادم، الان میفهمم که پول، علائق و زندگی شخصی مو باید بهمه حتی خانوادم ترجیح بدم چون در همین لحظه هم من برای جابه جا کردن چارتا وسیله روی پول تو کارت بانکیم بیشتر میتونم حساب کنم تاخانوادم چه برسه در بحران های بزرگتر.