روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

گتسبی

خودم (دوست) سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲، 19:47

گتسبی کردن میدونی یعنی چه؟ یعنی بعد از پایان رابطه چشمات هنوز دنبالش بگرده.

من خوب میدونم این جدایی، آخریشه. تموم شد و هیچ برگشتی نیست، چون هیچ پیام عذرخواهی هم حتی نفرستاده. به بدترین شکل ممکن تمام شد و خوشحالم. ولی... دیشب وقتی از باشگاه برمیگشتم، از راننده اسنپ خواستم از مسیری رد بشه که مغازه اونه. نگاهش کردم. خواستم آخرین نگاه سهم من باشه نه اون. قامتش رو دیدم دم مغازه داشت با یکی حرف میزد. زنده بود... به خودم گفتم دیدی بی تو نمی میره؟ دیدی بی تو غمبرک نمی زنه؟ و تمام. این آخر تصویر از اونه تو ذهنم. تموم.

الان؟ بغض دارم. چندمین باره که بغض کردم ولی از گریه خبری نیست. دیگه گریه هم نمی کنم چون لیاقت منو نداشت، اون یه بچه دهه هشتادیه دروغگوی بی کلاس خسیس بود که تونست 10 ماه منو به بازی بگیره. هووووف.

دیگه تموم.

پایان.

خودم (دوست) سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲، 19:42

چه تقارنی... سرانجام به نوک پیکان همکاری با موسسه و رابطه م با میم رسیدم!

درست شبیه هم، در انتهای یک روز به ساحل رسیدم... چه طوفان هایی که در شرکت مهاجرتی از سر گذراندم و چه بحث ها و دعواهایی با میم سپری کردم.

هردو پرجنب و جوش، سرشار از تجربیات رشد دهنده... هردو عمیق و ریشه دوانده در جانم.

خوشحالم؟

نمیدانم... آنچه میدانم این است که هیچ چیز همیشگی نیست، نه میم و نه شرکت... هردو باید جایی کتابشان بسته میشد تا من با خواندن دیگر کتاب‌ها بهتر زندگی کنم.

هر دو سرشار از خاطرات خوبند برای من... و دقیقا کار همینجا سخت می‌شود! چطور از همه چیزهای خوب گذر کنم؟ چطور بر دلتنگی غلبه کنم؟

نمیدانم، کاش اینبار میم اصراری به برگشتن نکند، کاش برود تا همه چیز مثل یک رویای طولانی تمام شود و من بیشتر زندگی کنم و کمتر برنجم.

از خدا خواستم در این فقدان ها کنارم باشد و می‌دانم کار سختی ست، همزمان جدا شدن از کار و پارتنر... ولی من می توانم.

نخستین روز دورکاری

خودم (دوست) شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۲، 11:37

خب، بالاخره انجامش دادم. استعفا دادم و دارم از خونه کار می کنم. دوست دارم در زمان سفر کنم برم اینده ببینم نتیجه این کارم تا چه حد درست بوده؟ به هر حال از نظر مالی و احساسی و اینا، بررسی کردم و دیدم اینطور مناسب تره. و مهمتر از همه اینه که دوست دارم اینکار روهم تجربه کنم. شاید کار 100 در صد درستی نباشه اما خوشحالم که این شجاعتو داشتم جایی که بهم استرس میداد رو کنار بارم.

و خوشحالترم بابت این که میتونم درامدم رو حفظ کنم و حتی بیشترش کنم. به هر حال، امروز روز اوله، و چیزی که توی خونه کار کردن اهمیت داره نظمه. باید منظم باشم و تنبلی نکنم.

استعفا و استراحت

خودم (دوست) چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۲، 13:40

اولین استعفای کاری؟

خب، واقعیت اینه که من معتقدم شجاعت ینی به موقع عقب نشینی کردن. تو محل کارم داشت واقعا بهم سخت می‌گذشت، به همین دلیل گفتم نمی تونم دیگه بیام.

و فردا 5شنبه آخرین روز کاری منه تو این شرکت.

الحق باید بگم شرکت باکلاس و سطح بالاییه و خیلیا دوس دارن اینجا کار کنن، همه چیز به نظم و رویاله ولی خب فشار کاری زیاده.

حس میکنم واقعا خسته شده بودم و نمیتونم بیشتر از این تحمل کنم وگرنه جا داشت تا زمان شروع طرحم اینجا بمونم. به هر حال، از اول تابستون فریلنسری میکنم و کارای جذاب دیگه.

خیلی خوابم میاد و دارم لحظه شماری میکنم که امروز و فردا تموم بشه چون اصلا حوصله محل کارمو ندارم. این یکی از استعفاهای جدی منه تو زندگیم.

خودم (دوست) سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۲، 16:54

DI JTVDP[HGFD ;I 'HID H,RHJ HK[HL LDNL 'AJK J, FOA ,FGH' IHD FI V,C ANI , O,KNK LXHGF

یکی از تفریحات ی که گاهی انجاممیدم گشتن تو مطالب وبلاگ های به روز شده و خوندنشون هست. این باعث میشه کلی وبلاگ جدید خفن هم پیدا کنم.

الان یه وبلاگ یافتم که از سال 89 داره می نویسه! و از پست هاش معلومه دختره و خارج از کشور زندگی میکنه.. جالبه برام... انگار یهو غرق زندگی یه ادم میشم... دنیایی داره این بلاگفا تو خودش.

اینو میخونم: http://madme.blogfa.com/

خودم (دوست) سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۲، 16:45

DI JTVDP[HGFD ;I 'HID H,RHJ HK[HL LDNL 'AJK J, FOA ,FGH' IHD FI V,C ANI , O,KNK LXHGF

یکی از تفریحات ی که گاهی انجاممیدم گشتن تو مطالب وبلاگ های به روز شده و خوندنشون هست. این باعث میشه کلی وبلاگ جدید خفن هم پیدا کنم.

الان یه وبلاگ یافتم که از سال 89 داره می نویسه! و از پست هاش معلومه دختره و خارج از کشور زندگی میکنه.. جالبه برام... انگار یهو غرق زندگی یه ادم میشم... دنیایی داره این بلاگفا تو خودش.

اینبار خانواده و عقده های کودکی

خودم (دوست) چهارشنبه دهم خرداد ۱۴۰۲، 12:29

یکی از تروماهایی که دارم و ریشه در بچگی مه، نداشتن حامیه. اینجاهم زیاد ازش نوشتم... بچه که بودم وقتایی که سعید پسرعموم که هم سن و هم بازیم بود، منو میزد توقع داشتم مامانم بیاد دفاع کنه، پشت من درآد، ولی نمیکرد... این زن زیادی مهربون و مردم دار بود و حاضر نبود سر دعوای دوتا بچه با جاری و زنای دیگه بحث کنه میگفت بچه ن، دعوا میکنن بعد آشتی میکنن. بخاطر همین من شاهد این بودم که رو سر و صورتم شن پاشید و جیغ زدم و کسی ازم حمایت نکرد.

یه کاسه پر آب ریخت رو لباسم و جیغ زدم و کسی حتی بهش نگفت چرا اینکارو کردی... اصلا این تروماهای من بخش زیادیش بخاطر لوس بازیای های پسرعمومه تو بچگی که هم بازی من بود. یادمه یه بار عمه م برامون دو جفت کفش شیک اسپورت سفید آورده بود، مال من بند نداشت و مال پسرعموم بندی بود، گریه سر داد که اونو میخوام، من کفشامو بردم خونمون تو انباری قایم کردم تا نگیردش، فرداش که از خواب بیدار شدم فهمیدم از بس گریه زاری کرده صبح اومدن کفش منو بردن دادن بهش تا از گریه نمیره. و من هنوز تو دلمه! نبخشیدمشون... چون از بچگی میفهمیدم که باید کسی تو این موقعیت تو تیم من باشه، باید پشت من وایسه و بگه، این کفش مال خودشه نمیده. همه تو تیم اون بچه لوس بدرد نخور بودن تا فقط دهنشو ببنده و عر نزنه.

بعدش عمو بزرگم یه بسته کبریت بزرگ سبز بهم داد. خیلی کبریت خوشکل و بزرگی بود اصلا هیچ جا شبیه ش نبود. اینو که دید باز گریه سر داد، نصفه شب یکی در خونمونو زد، زن عموم و این بچه بود، زن عموم آه و ناله سر داد که هلاک شده از بس گریه کرده، بیارید کبریتو بدید به این هرچی پولش باشه بهتون میدیم. بابای منم رفت کبریتو بهش داد تا بچه آرزو به دل نمیره.

اینا همشون عقده شد تو دل من... الان با میم دعوا میکنم که تو چرا حامی من نیستی؟ تو وجود اطرافیانم دنبال هم تیمی میگردم، میخوام بفهمم که از نظر مالی و احساسی تنهام نمیذارن. از اونور، خودمو پاره میکنم تا تنهایی کارامو انجام بدم( واکنش دفاعی) که مبادا نیاز پیدا کنم به کمک کسی. چون هیچ حمایتی نداشتم... الانم یه جوری رفتار میکنم که نیازمند کمک و ساپورت کسی نسم ولی چون ته دلم دنبال جلب این کمک و حمایت هستم، ناراحت و عصبیم، حس میکنم خانواده اونجور که باید نیست و بقیه و بقیه و...

الان مامانم زنگ زده بود، خودشون شهرستان خیلی کار دارن، الان فصل کاره و اونا واقعا درگیرن، داشتم میگفتم که یه سری از وسایلمو باید ببرم خونه جدید و یه سری رو بذارم تو خونهقبلی بمونه تا صاحب خونه تسویه کنه باهام. گفتم نمیدونم چیکار کنم... گفت والا ماهم خیلی گرفتاریم. توقع داشتم بگه یکی مون میایم. آخه مگه چندتا دختر دارید؟ اصلا چندتا بچه دارید؟ میفهمم که اگر بگم بیا، میان یکی شون، ولی من میخوام کسی خودش برام کاری رو انجام بده نه اینکه من بگم یا بخوام.

عصبانی شدم، خیلی ناراحت شدم. گوشیو قطع کردم و زیر لب گفتم شماهم درست و حسابی پدر و مادری نکردید برام... ناشکر نیستم پدر و مادر بدی نبودن ولی حامی نبودن، پشتم بهشون گرم نیست... فقط هستن و بابتش خداروشکر میکنم همین...

+بعضی وقتا که یه مدت طولانی بخاطر کارم نمیر خونه عذاب وجدان میگیرم که نرفتم به خانوادم سر بزنم و کارم رو ترجیح دادم، الان میفهمم که پول، علائق و زندگی شخصی مو باید بهمه حتی خانوادم ترجیح بدم چون در همین لحظه هم من برای جابه جا کردن چارتا وسیله روی پول تو کارت بانکیم بیشتر میتونم حساب کنم تاخانوادم چه برسه در بحران های بزرگتر.

میگ میگ

خودم (دوست) سه شنبه نهم خرداد ۱۴۰۲، 12:10

چه بحرانی داره این 20 سالگی.. منظورمه فاصله بین 18 تا 30 سالگیه... انگار نه انگار که از 18 سالگی تا الان، 6 سال گذشته.. حسس میکنم صد سال گذشته.. حس میکنم دوران پیش دانشگاهی و کنکورم متعلق به صد سال گذشته ست نه همین 6 سال پیش...

حس میکنم از دوران دانشگاهم سالها میگذره نه فقط 8-9 ماه... حس میکنم صد ساله که دارم تنها زندگی می کنم نه فقط 9 ماه... حس میکنم یه عمره فشار کاری و دغدغه مالی دارم.. اصلا نگم... حس میکنم 104 سالمه نه 24 سال...

واقعا ارزش این سالها و جوری که دارن میگذرن قابل مقایسه با دوران پیری نیست. تو این روزها و ماه ها، نظرم راجب همه چیز تغییر میکنه، هی عوض میشه ذهنیتم... اوایل میگفتم کار درمانی نمیخوام بکنم، میخوام از فضای بالین و درمان دور باشم، میخوام سئو و تولید محتوا کنم، حالا نظرم عوض شده، باز فیلم یاد هندستون کرده، میخوام به اصل خویش بازگردم، دارم پیگیری می کنم این مدت باقی مونده ططرحم رو برم تو فیلد درمان دوباره...

برا مینه که میگم ین دوران و دهه 20 سالگی واقعا عجیبه، آدم از یک لحظه بعدش خبر نداره.

این چند روز اخیر، بخاطرکم خوابی به شدت خسته و افسرده و عصبی بودم چندبارم با میم دعوام شد، چند شبه که خوب میخوابم و تاثیرش رو توی روحیه و حالم می بینم. وظایفم محل کارم داره دیوونه م میکنه، زنک میگه باید 80-100 تا عکس بزنی روزانه+ بقیه وظایف.. واقعا دوست دارم بکشم زیر همه چیز و برم خونه فریلنسری کنم به خصوص که دوتا پیشنهاد خوبم داررم برای این کار.

ولی خب، دوست دارمم تو محیط کار باشم، تو خونه موندن افسرده م میکنه. به اینجا و همکارام عادت کردم... نمیدونم آخرش چیکار میکنم...

+ خونه ای که رهن کردم هنوز مستاجرش نرفته، هنوز صاحب خونه خودم 40 میلیون از پولمو نداده و هنوز من حتی چندتا کارتن برای اسباب کشی هم ندارم... هوووف.. این تعطیلات چند روزه خرداد میرم خونمون پیش خانواده و بعد برمیگردیم تا بریم برای جابه جایی به امید خدا... میدونم اتفاقات خوبی میفته من باید قوی و محکم باشم.

ناخن هام نمیذارن بیشترتایپ کنم. بای

خودم (دوست) شنبه ششم خرداد ۱۴۰۲، 15:37

چی میشه یه مدت همه چی اوکی باشه؟ استرس نداشته باشم؟ ناراحت نشم؟

مثلا مدیرم نگه کم کاری میکنی یا چرا فلان کارو نکردی هنوز

یا دیگه نگران مساولی مثل رهن و اجاره خونه و پیدا کردن خونه و اینجور چیزا نباشم...

یا با میم دعوام نشه...

+ دیشب با یه اکیب از دوستامون رفتیم سفره خونه. میم اولش گفت نمیام ولی بعد اومد و همین باعث دعوا شد. نکته جالب دعواهامون اینه که قهر نمی کنیم. و خیلی زود آشتی می کنیم انگار قلق منو یاد گرفته...

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!