روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

خودم (دوست) چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴، 11:23

بعضی روزا صبحونه سفارش میدم، مخصوصا اگر نخوام ناهار بخورم، فهمیدم صبحانه ای که ساعت 11 اینا میخورم، کاملا سیرم میکنه تا 5عصر. در حالیکه اگر صبح ساعت 8 صبحانه بخورم قند خونم تا ظهر افت میکنه.

این پسره که چرخ ماشینمو درست کرده، چرخو آورد. هرچی گفتم هزنیه چقدر؟ گفت هزینه نداره. گفتم اینطور که نمیشه، گفت به جای هزینه باهام بیا یک قهوه بخور! اصلا جا نخوردم. خب توقعشو داشتم، از لحن و مدل زنگ زدن و صجبت کردنش. در کل وقتی یک مرد خیلی برات مایه میذاره هم از نظر کاری هم از نظر کلامی، یعنی دنبال خودته. خب بگذریم... بهش گفتم اممم... سعیمو میکنم. خوشحال شد، گفت منتظر باشم؟ گفتم آره.

+ یه دوست عزیزی که بیشتر از یک دوست و جدیه، داره میاد (از خارج میاد) یمدتی دیگه کلا دورو برشم. تا برگرده. ماه رمضون اینجاست

+ یه استرسی دارم، یه مشکلی پیش اومده، حل بشه میام میگم.

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!