روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

خودم (دوست) یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴، 17:3

باز وسط یک پروژه کاری، و پیشنهاد رابطه :(

خستم، حس ترس از اینکه الان هر جوابی بدم، پروژه میره هوا! و هزار تردید دیگه

یک شرایط پیچیده. ادم خوبیه، ولی من درگیری یک رابطه دیگه م...

رابطه ای که نمیدونم چرا میخوامش و چرا نمیخوامش. موندم وسط...

و این ادم هم شرایطش پیچیده ست مثل من...

نوشت:

خیلی عجولم،
از زمان خوشم نمیاد 🙃

ولی از یه طرف دیگه هم دلم طاقت نیاورد
باید میگفتم بهتون که از شما خوشم میاد و حالم‌خوبه باهاتون،

باید در جریان این احساس یک طرفه قرار میگرفتی 😊
بیخشید واقعا
حس میکنم دارم زیاده روی میکنم توی حرفهام
ادامه نمیدم که اذیتتون نکنه، 🤝

گفتم شرایط هردو ما پیچیده ست، شما متاهلی، منم تو رابطه، شاید از اونجا مونده و از اینجا رونده باشیم، ولی من تمایلی ندارم...

و حالا منتظرم که بگه پروژه رو ادامه ندیم یا بدیم.

اگر بخواد کنسل کنه ناراحت نمیشم، به پولش نیاز دارم ولی این یکی در توانم نیست...

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!