روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

پدربزرگ مادری

خودم (دوست) دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲، 15:40

وقتی هنوز به دنیا نیومده بودم و مادرم کلاس پنجم بود، مادرش در اثر سرطان فوت کرد. بعدها، پدر بزرگم با یک دختر 18 ساله ازدواج کرد تا از بچه های قد و نیم قدش مراقبت کند و پرستار روزگار پیری او باشد. این زن جدید، مادربزرگ ما شد. خیلی مهربان و خوش قلب است و من از بچگی او را ننه صدا می زنم. الهام بخش من است، کوه است، تکیه گاه من است. اصلا انگار نه انگار که ما واقعا بچه ها و نوه های او نیستیم، اصلا یک جور خاصی مهربان و دلسوز و مهمان نواز است. روزی که نتایج کنکور 96 آمد و دیدم حتی پرستاری هم قبول نمی شوم و دلم ماتمکده شده بود، صبح عل الطلوع زنگ رد بهم و گقت: دیشب تا صبح نخوابیدم... همش توی فکر توعم! عیبی ندارد عزیزم، بشین یکسال دیگر درس بخوان، مبادا الکی انتخاب رشنه کنی! این حرف ها را زنی به من گفت، که نه تحصیلاتی دارد و نه شانس درستی در زندگی... درست توی سن 18 سالگی شوهرش دادند به مرد سن و سال داری که شش-هفتا بچه پردردسر داشت. از زندگی با پدربزرگم چیزی کتک و مهمان داری و زحمت نفهمید...

بگذریم... حالا پدر بزرگم در نود و اندی سالگی، زمین گیر شده. بیمار شده، امروز که مادرم زنگ زد، صدایش غم داشت. گفت پدربزرگت را بردیم حمام، دیگر غذا نمی خورد، حرف نمی زند... حالش خوب نیست! دلم سوخت... برای مادرم! چون از دست دادن پدر، در هر سن و سالی که باشی سخت است...

دلم سوخت برای ننه ام، چون ذره ذره آب شدن مردی را می بیند که عمری با او زندگی کرده است. هیچوقت فرصت نشد از ننه بپرسم که آیا پدربزرگم را دوست دارد یا نه؟ جوابش اصلا مهم نیست... میدانی؟ من یکی فکر می کنم، کاری که این زن کرده فراتر از دوست داشتن و وظایف همسری ست. می توانست، فقط بچه های خودش را بزرگ کند و اهمیتی به بچه های زن قبلی پدربزرگم ندهد...

و پدر بزرگم... مبادا فکر کنی آدم بدی ست! بسیار مهربان و خوش مشرب است البته بود! اخیرا گویی حرف نمی زند و آخرین بار، فکر کنم عید دیدمش، دیگر خانه شان نرفتم. پدربزرگم، کلی داستان و خاطره از کوه و جنگل و کودکی و جوانی اش دارد. یادم هست که می گفت من هرچه به ننه بدهم کم است چون خیلی کتکش زدم در قدیم. بعد که من پرسیدم خب را کتکش میزدی؟ پکی به قلیانش می زد و می گفت: باباجان! قدیم رسم بود، زن را نمی زدی مرد نبودی! بعد هم من جاهل بودم، الان میفهمم ستم کردم!

پدر بزرگم زندگی خوبی داشت، باغ و زمین کشاوری زیاد داشت، کربلا رفت، چند سال اخیر شهرنشین شد، صبح و ظهر و شب قلیان می کشید و بعد از غذا قرص راینیتیدن میخورد. سر ساعت می خوابید و فوتبالش می دید، استقلالی بود. کرونا گرفت و خوب شد، کلی عید و سیزده به در را با فامیل گذراند، عروسی نوه ها و تولد نتیجه هایش را دید، عزت و احترامش همیشه به جا بود و هست. درست است که گوش هایش سنگین شد و حالا از حرف زدن و غذا خوردن افتاده، ولی دیشب داشتم فکر می کردم، کاش به اندازه پدربزرگم و با کیفیتی که او زیسته، بتوانم زندگی کنم.

+ همه اینها، چیزی از غم بیماری و ناتوانی اش کم نمی کند! و خصوصا این که حس می کنم مادرم، ننه م و خاله هایم چقدر غصه می خورند... بدتر اینکه بخاطر عمل آخر هفته نمی توانم بروم ببینمش... البته، بگذریم که من از خداحافظی متنفرم..

یاالله

خودم (دوست) جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲، 19:52

سلام. اومدم یه آپدیت بدم و برم.

اولا که میم! طوری فراموشش کردم که نگو... اصلا عجیبه برام، چطور اینقدر راحت بود؟ چرا فک می کردم اینقدر سخته جدا شدن ازش؟ خوشحالم که از اون رابطه سمی خلاص شدم.

کار؟ دورکاری؟ خوبه، سعی می کنم منظم باشم و هرطور که شده حجم کارامو انجام بده. یکم خوابم ریخته بهم. دیروز هم یه جلسه کاری داشتیم، با یه هلدینگ خفن، ممکنه کارشونو بگیریم. 90 درصد گرفتیم ینی... 10 درصد دیگه ش مونده پروپوزال ما، که من باید بنویسمش!

و... آخر هفته نوبت عمل مماخ دارم. یهویی شد... با منیر و سحر میریم تهران که عمل کنیم من و منیر باهم. امیدوارم نتیجه خوب بشه! این کارو انجام بدم تیک بخوره، کلی کار خورده ریز دیگه هم دارم اونارو سریعتر انجام میدم.

+ امیدوارم عمل مماخم خوب بشه.

+ دیشب یا ح و م و مهسا، رفتیم بیرون! اصن نگم بهت.... اول رفتیم، جلسه با اون هلدینگ، بعد رفتیم ذرت خوردیم تا بچه ها بیان، بعد که بچه ها اومدن رفتیم بام یه ذره آب شنگولی خوردن( چون من بخاطر عملم یه چند وقتی نباید اسموک و درینک کنم) بعد یه ذره چرخ چرخ کردیم، ساعتای 2 اینا بود، اومدیم دم در خونه، بعد بچه ها گفتن کاش بقیه درینک رو می خوردیم حیفه!، این شد که اومدن بالا و تا 4 صبح باز خوردن، این وسطا، مهسا نزدیک بود با م دعواش بشه ولی خب، ح با شوخی هاش حسابی فضا رو تلطیف کرد! دیگه طرفای 4 بود، #م گفت باید برم مامانم منتظرمه، عین چیزخل ها پاشدیم هممون لباس پوشیدیم، م رو رسوندیم، بعد 3 تایی برگشتیم، آش خریدیم، آش خوردیم ، خوابیدیم تا ظهر، بعد بیدار شدیم دیدم کلی ته سیگار الکل و اینا مونده رو میز! و مامان و بابای مهسا، دارن میان خونم :) ( از سفر اومده بودن گفتن میایم یه سر خونت تا حالا نیومدیم!) با سرعت برق و باد، پاکسازی کردیمو، ناهار پختیم و ح رفت و بعدم مهمونا اومدن. مهسا و خانواده ش هم تازه رفتن و من موندم با کلی ظرف نشسته و کار عقب افتاده!

+ بله این است زندگی مجردی... همزمان که داری بگا میری میگی ای ول! خوشم اومد....

آپدیت2: جدیدا، اینجا هم هیت میگیرم! چرا؟ نمیدونم...

+ این ح و م، رو تازه باهاشون آشنا شدیم. رفیق جدیدن. م خیلی کیوته، از این بد بوی هاست که آخرش همو می کشیم. دوست پسر نیستا! رفیقن. حالا بازم هیت بدین:/

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!