پدربزرگ مادری
وقتی هنوز به دنیا نیومده بودم و مادرم کلاس پنجم بود، مادرش در اثر سرطان فوت کرد. بعدها، پدر بزرگم با یک دختر 18 ساله ازدواج کرد تا از بچه های قد و نیم قدش مراقبت کند و پرستار روزگار پیری او باشد. این زن جدید، مادربزرگ ما شد. خیلی مهربان و خوش قلب است و من از بچگی او را ننه صدا می زنم. الهام بخش من است، کوه است، تکیه گاه من است. اصلا انگار نه انگار که ما واقعا بچه ها و نوه های او نیستیم، اصلا یک جور خاصی مهربان و دلسوز و مهمان نواز است. روزی که نتایج کنکور 96 آمد و دیدم حتی پرستاری هم قبول نمی شوم و دلم ماتمکده شده بود، صبح عل الطلوع زنگ رد بهم و گقت: دیشب تا صبح نخوابیدم... همش توی فکر توعم! عیبی ندارد عزیزم، بشین یکسال دیگر درس بخوان، مبادا الکی انتخاب رشنه کنی! این حرف ها را زنی به من گفت، که نه تحصیلاتی دارد و نه شانس درستی در زندگی... درست توی سن 18 سالگی شوهرش دادند به مرد سن و سال داری که شش-هفتا بچه پردردسر داشت. از زندگی با پدربزرگم چیزی کتک و مهمان داری و زحمت نفهمید...
بگذریم... حالا پدر بزرگم در نود و اندی سالگی، زمین گیر شده. بیمار شده، امروز که مادرم زنگ زد، صدایش غم داشت. گفت پدربزرگت را بردیم حمام، دیگر غذا نمی خورد، حرف نمی زند... حالش خوب نیست! دلم سوخت... برای مادرم! چون از دست دادن پدر، در هر سن و سالی که باشی سخت است...
دلم سوخت برای ننه ام، چون ذره ذره آب شدن مردی را می بیند که عمری با او زندگی کرده است. هیچوقت فرصت نشد از ننه بپرسم که آیا پدربزرگم را دوست دارد یا نه؟ جوابش اصلا مهم نیست... میدانی؟ من یکی فکر می کنم، کاری که این زن کرده فراتر از دوست داشتن و وظایف همسری ست. می توانست، فقط بچه های خودش را بزرگ کند و اهمیتی به بچه های زن قبلی پدربزرگم ندهد...
و پدر بزرگم... مبادا فکر کنی آدم بدی ست! بسیار مهربان و خوش مشرب است البته بود! اخیرا گویی حرف نمی زند و آخرین بار، فکر کنم عید دیدمش، دیگر خانه شان نرفتم. پدربزرگم، کلی داستان و خاطره از کوه و جنگل و کودکی و جوانی اش دارد. یادم هست که می گفت من هرچه به ننه بدهم کم است چون خیلی کتکش زدم در قدیم. بعد که من پرسیدم خب را کتکش میزدی؟ پکی به قلیانش می زد و می گفت: باباجان! قدیم رسم بود، زن را نمی زدی مرد نبودی! بعد هم من جاهل بودم، الان میفهمم ستم کردم!
پدر بزرگم زندگی خوبی داشت، باغ و زمین کشاوری زیاد داشت، کربلا رفت، چند سال اخیر شهرنشین شد، صبح و ظهر و شب قلیان می کشید و بعد از غذا قرص راینیتیدن میخورد. سر ساعت می خوابید و فوتبالش می دید، استقلالی بود. کرونا گرفت و خوب شد، کلی عید و سیزده به در را با فامیل گذراند، عروسی نوه ها و تولد نتیجه هایش را دید، عزت و احترامش همیشه به جا بود و هست. درست است که گوش هایش سنگین شد و حالا از حرف زدن و غذا خوردن افتاده، ولی دیشب داشتم فکر می کردم، کاش به اندازه پدربزرگم و با کیفیتی که او زیسته، بتوانم زندگی کنم.
+ همه اینها، چیزی از غم بیماری و ناتوانی اش کم نمی کند! و خصوصا این که حس می کنم مادرم، ننه م و خاله هایم چقدر غصه می خورند... بدتر اینکه بخاطر عمل آخر هفته نمی توانم بروم ببینمش... البته، بگذریم که من از خداحافظی متنفرم..