روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

حال خوب دیگران

خودم (دوست) دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۲، 1:26

آمیگو،ناراحت بود... مشخص بود این چند روز... خیلی به این در اون در زدم که باهاش حرف بزنم نشد، پا نمی‌داد، دست آخر این پیامو بهش دادم :
االان چند وقته اینجوری شدی، من میفهمم درونت یه خبریه، هی زنگ میزنم پیام میدم که به حرف بیای، ولی خب هی میگی بعدا زنگ میزنم، یا پیام میدم
بعدی هم که وجود نداره.

بالاخره، اومد نوشت، نمیتونم حرف بزنم... تو بیا ازم سوال بپرس. انگار خودش نمیتونه بالا بیاره از من میخواد دست کنم تو حلقش تا افکارشو بریزه بیرون. نشستم دوساعت تلفنی باهاش حرف زدم. ذره ذره، اونقدر سوال پرسیدم تا درد دلشو بهم گفت. تنها شده، دوست و رفیق نداره، کلی راهکار بهش دادم که هی میگفت اینو انجام دادم، این نتیجه نمیده، فلان کارو کردم.... بهش گفتم: توقعاتت از آدما رو کم کن. دنبال چی تو بقیه هستی؟ از رفاقت چی میخوای؟ چرا میخوای رفیقات آدمای خفن باشن مگه آدمای معمولی چشونه؟ این خزعبلات روانشناسی زرد رو بریز دور که میگه تو میانگین 5 آدم اطرافت هستی، راحت رفاقت کن، ارتباط بگیر دنبال آدمای سطح بالا نباش و.....
دوساعت روضه خوندم. دست آخر بهم گفت؛ بهار باید سرتاپاتو طلا بگیرم... چقد خوبه که هستی، حالم خیلی بهتر شد تو تنها کسی هستی که فهمیدی ناراحتم.
خلاصه نسبتا با حال بهتری رفت بخوابه.
یهو به خودم اومدم دیدم، حالم بده، انگار سم خوردم. کل ذوق و خوشحالی امروزم بابت خریدن آیفون و ناهار خفن با دوستام از سرم رفته... ازش یه غبار مونده. واقعا، این همه حرف زدن و انرژی گذاشتن مثل اینه که شارژم تموم بشه انگار تمام روحیه مو دمیدم تو آمیگو، و حالا خودم سیاه و کبود شدم... انگار سم خوردم...
اصلا عجیبه... اینو نوشتم که یادم و یادت بمونه، که حال بقیه رو خوب کردن از آدم انرژی زیادی میگیره و اگر کسی وقت میذاره حالتو خوب کنه، این خیلی ارزشمنده.

سلام IOS

خودم (دوست) یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۲، 23:35

امروز یکی دیگه از اهدافم رو تیک زدم. رفتم آیفون 12 خریدم. ببین، یهویی شدا... تو فکرش بودم که همین روزا بخرمش ولی صبح که رفتم برای جلسه کاری(مربوط به تولید محتوای یه فروشگاه موبایل) رئیس فروشگاه بهم گفت گوشیت چیه؟ گفتم فلان ولی میخوام همین روزا یه آیفون بخرم. و اونم گفت خب بیا یکی پیش خودمون بردار قیمت همکاری بدیم بهت. و این شد که من گوشیه رو با لوازم جانبیش با قیمت خوبی برداشتم.

اصلا نمیدونم... خیلی خوشحالم چون یکی از اهداف مهمم تو سال جدید بود، ولی یکم مضطرب شدم، چون با عمل بینی و جابه جایی خونه و حالا هم خرید آیفون، پولام ته کشیده، ولی من به خودم و خدام ایمان دارم و دوباره پرتلاش حساب بانکی مو پر میکنم.

اینم اینجا بماند به یادگار، که ب هیچ مردی برای خونه و عمل و سفر و گوشی و لپ تاپ و کافه رستوران های خفن نیاز نداشتم و ندارم و نخواهم داشت :)

+سحر میگفت، بهار مهره مار داری، از زمین و آسمون برات میاد، وقتی میخوای یه چیزی بشه میشه... گفتم دختر، اینا معجزه نوشتن هست... جدی جدی حس میکنم وقتی می نویسی انگار داری توی تقدیرت می نویسی! انگار خدا هم جدی جدی قبول میکنه.

کنسلی عمل بخاطر تبخال

خودم (دوست) یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲، 11:46

امروز، اومدیم تهران، نگم عبن، دوست سحر چقدر مهربون و مهمون نوازه، تو یه جای خوب برامون خونه گرفته و کل رفت و امدمون رو انجام داده. اول صبح عمل منو منیر کنسل شد افتاد عصر. دلیل؟ چون سحر بهم گفته بود 7 می رسیم ولی دیرتر رسیدیم و مسئول عمل ها هم گفت میدارمتون دوتا عمل آخر.
عصر آماده اومدیم کلینیک، ولی من، بخاطر تبخالی که زده بودم عملم کنسل شد. نگم چه گریه ای کردم! اولش گفت برو دو هفته دیگه بیا. دنیا رو سرم خراب شد، از شدت غم و غصه زدم زیر گریه، تمام سختی مسیر تو تنم موند... دکتر بیهوشی پاشو کرد تو یه کفش و گفت نه! نمیشه...
زنگ زدم حمید اومد، (مسئول پیج اینستاگرام کلینیک و کارشناس بیهوشی) گفتم لطفا یه کاری کن! من نمیخوام برم یه روز دیگه، کلی برنامه ریزی کردم نمیشه... اونم با مهربونی تمام گفت، عیبی نداره، درستش میکنم، ناراحت نباش، و با دکتر صحبت کرد گفت فردا اول صبح عملت میکنم. بعدم که از کلینیک اومدیم بیرون، بهم پیام داده بود که برو قرص آسیکلوویر بخور و فردا صبح بیا برای عملت، اصلا نگران نباش!
از اونور مامان زهرا زنگ زد حالمو پرسید، خود زهرا پیگیر شد، سارا کلی دلداری داد که ناراحت نشو، غصه نخور اصلا...
بعدم عین و سحر که دیدن من ناراحتم، آوردنم رستوران ناهار مفصل خوردیم. خب؟ من دوست دارم از این حجم از مهربونی این آدما در حق خودم گریه کنم! دوست دارم یه عالمه بغلشون کنم چون تو این روزای سخت و پراسترس و ناراحتم خیلی خوب مرهم دلم شدن و هرطور تونستن هوامو دارن.
خدایا واقعا شکرت، فقط منتظرم فردا بشه عمل کنم و تموم بشه!

+ فردا صبحش که رفتم برای عمل، باز دکتره گیر داد که نه، تبخالت تازه ست. منم دروغ سر هم کردم که نه مال 10 روز پیشه و چون پماد زدم اینطوری مرطوب شده. دکتره یه نوچی کرد و گفت خب... باشه... برو لباس بپوش! انگار دنیارو بهم دادن. بدو بدو رفتم طبقه پایین لباس پوشیدم و رفتم اطاق عمل. سحر میگفت از لحظه ای که لباس پوشیدی خنده از رو لبت نمی رفت. و خب، دلیلش هم مشخصه، دوست نداشتم عملم کنسل بشه و بره برا دو هفته بعدش

پسا دماغسیون

خودم (دوست) یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲، 11:31

سلام.

من دماغم را عمل کردم. این یکی هم مثل خیلی کار دیگر که انحام دادم و فهمیدم لذت زیادی ندارد، تیک خورد.

رفتیم تهران و همه چیز خوب پیش رفت و دماغم عمل شد. پروسه عمل آسانتر و کم دردسرتر از چیزی بود که قکر می کردم. البته مشکلاتی هم بود مثلا اینکه سجر با دوست تهرانی مون به مشکل برخورد و هیچی بدتر از این نیست که یه مریض عمل کرده باشی و بیفتی بین دوتا آدم از هم ناراحت. به خصوص سحر خیلی بچه بازی درآورد و خیلی ازش ناراحت شدم که چرا ملاحظه حال منو نکرد ولی خب از حماقتشه، نمیشه حرفی زد!

دکتره دماغمو خیلی طبیعی درآورده، رفع ایراد شده و فک کنم خوب شده باشه. البته نوکش یکم گرد و تبپل شده که فک کنم بخاطر ورمشه. امروز 9 روز از عملم میگذره و من منتظرم فردا برم آتل رو باز کنم ببینم چیطو شده. امیدوارم خوب شده باشه.

تازه امروز لپ تاپ رو باز کردم و میخوام بشینم پای کارهام تا مرداد رو قشنگ کار کنم و جبران مافات بشه. راستش تا اینجا عملکرد عجیبی داشتم. هم خونه رو عوض کردم، هم عمل کردم هم میخوام گوشی مورد علاقه مو بخرم. جدی جدی جدی فک کنم نوشتن معجزه می کنه. چندتا یادداشت دارم از روزهای قبل عمل که بعدا اینجا اپلود می کنم.

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!