حال خوب دیگران
آمیگو،ناراحت بود... مشخص بود این چند روز... خیلی به این در اون در زدم که باهاش حرف بزنم نشد، پا نمیداد، دست آخر این پیامو بهش دادم :
االان چند وقته اینجوری شدی، من میفهمم درونت یه خبریه، هی زنگ میزنم پیام میدم که به حرف بیای، ولی خب هی میگی بعدا زنگ میزنم، یا پیام میدم
بعدی هم که وجود نداره.
بالاخره، اومد نوشت، نمیتونم حرف بزنم... تو بیا ازم سوال بپرس. انگار خودش نمیتونه بالا بیاره از من میخواد دست کنم تو حلقش تا افکارشو بریزه بیرون. نشستم دوساعت تلفنی باهاش حرف زدم. ذره ذره، اونقدر سوال پرسیدم تا درد دلشو بهم گفت. تنها شده، دوست و رفیق نداره، کلی راهکار بهش دادم که هی میگفت اینو انجام دادم، این نتیجه نمیده، فلان کارو کردم.... بهش گفتم: توقعاتت از آدما رو کم کن. دنبال چی تو بقیه هستی؟ از رفاقت چی میخوای؟ چرا میخوای رفیقات آدمای خفن باشن مگه آدمای معمولی چشونه؟ این خزعبلات روانشناسی زرد رو بریز دور که میگه تو میانگین 5 آدم اطرافت هستی، راحت رفاقت کن، ارتباط بگیر دنبال آدمای سطح بالا نباش و.....
دوساعت روضه خوندم. دست آخر بهم گفت؛ بهار باید سرتاپاتو طلا بگیرم... چقد خوبه که هستی، حالم خیلی بهتر شد تو تنها کسی هستی که فهمیدی ناراحتم.
خلاصه نسبتا با حال بهتری رفت بخوابه.
یهو به خودم اومدم دیدم، حالم بده، انگار سم خوردم. کل ذوق و خوشحالی امروزم بابت خریدن آیفون و ناهار خفن با دوستام از سرم رفته... ازش یه غبار مونده. واقعا، این همه حرف زدن و انرژی گذاشتن مثل اینه که شارژم تموم بشه انگار تمام روحیه مو دمیدم تو آمیگو، و حالا خودم سیاه و کبود شدم... انگار سم خوردم...
اصلا عجیبه... اینو نوشتم که یادم و یادت بمونه، که حال بقیه رو خوب کردن از آدم انرژی زیادی میگیره و اگر کسی وقت میذاره حالتو خوب کنه، این خیلی ارزشمنده.