روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

این قسمت مصاحبه کاری

خودم (دوست) دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱، 14:25

من تا حالا چندین جا مصاحبه کاری رفتم!

مثلا ترم 2 رفتم مصاحبه و بعدش درمانگاه چشم سرکار

تو دوران کرونا شرکت تعمیره مصاحبه دادم و قبول شدم ( چندماهی اونجا کار کردم) و بعدش

مصاحبه همکاری با پارسا تو نوآوری ( که قبول شدم و بعدش قطع همکاری کردم)

همزمان رزومه دادم برای طراح جان و تا الان به صورت دورکاری باهاشون کار میکنم ( پروژه ای)

اردیبهش ماه مصاحبه همکاری با شرکتی که الان توشم دادم و قبول شدم.

قبل تر ها؛

مصاحبه با کلینیک درد و خب چون پایان طرح نداشتم قبولم نکردن.

مصاحبه کاری با یه شرکت ارائه دهنده خدمات نرم افزاری تو معالی آباد ( که قبول شدم ولی کارآموزی داشتم و نتونستم برم)

مصاحبه کاری تو اون شرکتی که مخصوص حسابرسی مالی بود ( قبول شدم ولی کلا پروژه شون خوابید!)

مصاحبه کاری تلفنی با شرکتی که کارش تولید محصولات ارگانیک بود ( که اینم قبول شدم ولی ساعات کاریش با دانشگاه و کلاسای صبحم تداخل داشت)

مصاحبه کاری تلفنی با اون شرکت مواد سلولزی و پوشک بچه که باز هم قبول شدم ولی هشت ساعت کاری تو تایم صبح میخواستن و من؟ طبق معمول کلاس و کارورزی داشتم!

شاید بپرسی خب تو مگه نمیدونستی این کارها با دانشگاه و شیفت های بیمارستانت تداخل دارن که میرفتی مصاحبه؟ پاسخ ریشه در کنجکاوی بنده داشت! من میدونستم این کارا تداخل ساعت دارن باهام و در اغلب مواقع رزومه میفرستادم که ببینم اصلا دعوت به مصاحبه میشم یا نه و بعدش هم مصاحبه رو میرفتم که ببینم اصلا قبول میشم یانه! و بعدش که اوکی میدادن شرایطمو میگفتم و اوناهم میگفتن که نمیشه... مثلا یادمه شرکت معروف موپن که تماس گرفتن برای مصاحبه وقتی شنیدن که دانشجو هستم گفتن اصلا ما زیر لیسانس استخدام نمیکنیم خودافس! در این بین تعداد زیادی شرکت هم بود که رزومه ارسال کردم و خب تماسی باهام نگرفتن!

گفته بودم تو دورهمی که شب با دوست پس زهی رفتیم یکی از دوستاش بهم پیشنهاد کاری تو شرکتشون رو داد؟ درواقع گفت اگر کار تولید محتوا بلدی بیا توهم رزومه تو بفرست...منم طبق رسوم قبلیم (!) رزومه مو ارسال کردم و دعوت به مصاحبه شدم.

نگم که چه مصاحبه ای بود! من هیچوقت برای مصاحبه آماده نشدم و تمرین نکردم و استرس هم نداشتم..چون همیشه بلد بودم خودمو با تمام نواقصم به خوبی پرزنت کنم. اما این جلسه یه سوالایی ازم پرسیده شد که واقعا نزدیک بود به تته پته بیفتم و موفقیت آمیز بودنش رو نه مدیون توانایی ها و اطلاعاتم بلکه مدیون سر و زبونم هستم! ینی اصلا چیزایی ازم پرسیده شد که کمترین اطلاعاتی راجبشون داشتم ولی خب با فرافکنی و کلمات و جملات اثرگذار جمعش کردم. ( چند مورد اینجوری شد)

بعدش دعوت به مصاحبه جلسه دوم شدم. تو مصاحبه دوم هم چندتا سوال چالشی ازم پرسیدن که مثلا یکیش این بود که یه سناریو باید چجوری باشه؟ و مدیونید فکر کنید یک لحظه مغز و زبونم قفل کردن! و اینجا قدرت نویسندگیم به سراغم اومد و مثل وقتایی که از خودم مطلب می نویسم برای این سوال هم جواب درست کردم و از قضا از جوابم هم خوششون اومد.

بعد؟ به مصاحبه سوم دعوت شدم! امروز ساعت 5 و نیم. داشتم فکر میکردم چه خبره؟ مگه گوگله، باید از هفت خوان رد بشیم... یهو پیام اومد برام که مصاحبه سومی در کار نیست و درواقع قرار امروز جهت امضای قرارداد همکاری هست.

و حدس بزن چی؟ من تازه دارم فکر میکنم ببینم برم یا نرم؟ این کار مناسبه منه یا نه؟ آخه شرطشون اینه که با اینجایی که هستم بعد از اتمام قرار دادم ( که الان دو ماهش مونده) باید قطع همکاری کنم و فقط اونجا کار کنم.... و من؟

میترسم از این که اونجا نتونم موفق ظاهر بشم.

و اینجارو به عنوان یک محل کار خوب از دست بدم!

از یه طرف نمیدونم اینجا واقعا قراره فول تایم بشم یا نه... اگر فول تایم بشم چقدره حقوقم؟ حقوق اونجا خوبه و چنگی ب دلم نمیزنه... حدس میزنم اگر اینجا فول تایم بشم حقوقم اندازه اونجا میشه فشار و ساعت کاری کمتر! ولی این افکار یه ذره دیر نیست؟ دقیقا سه ساعت دیگه باید برم برای امضای قرارداد و تازه دارم به این چیزا فکر میکنم! خب یه چیزی به ذهنم رسید، نظرت چیه اونجا تو قرارداد بنویسم بعد از 3 ماه همکاری تمدید قرارداد منوط به رضایت طرفین باشه؟

اونوقت اگر بعد از 3 ماه من اونجارو نخوام یا اینجا موقعیت بهتری داشته باشم میتونم تمدید نکنم، خوبه؟ خودشون هم نظرشون بر این بود که قرارداد اولیه یک تایم 3 ماهه باشه. این منوط به رضایت طرفین، میتونه راه فرار من باشه دیگه؟ و از اینور، اگر آفیسم بخواد منو فول تایم کنه و حقوق بیشتری پیشنهاد بده میتونم اونجا تمدید نکنم، اگر فول تایم نکنه یا حقوق کمتری بده هم خب اونجا تمدید میکنم و اینجا قطع همکاری...

تا دروس شیطانی بعدی بدورد:)

نکته اخلاقی: الان که داشتم این متنو می نوشتم اونجاش که از خودم پرسیدم الان یکم دیر نیست برای پرسیدن این سوالات، یه چیزیو فهمیدم! من تو ارتباطم با آدماهم همینطورم... اونقدر کنجکاوم که بدونم اون ادم کیه و چیه و درونش چی داره، اونقدر میخوام بببینم که منو میپذیره و از من خوشش میاد؟ که اصلا نگاه نمیکنم به این که آیا من میخوامش؟ آیا من این ادمو می پذیرم؟ در نتیجه بعد از این که تب و تا ب آشنایی فروکش میکنه من تازه میفهمم که نه بابا! من اصلا اینو نمیخوام...من اصلا از این خوشم نمیاد! ای بابا... بد شد که :)

تایتل ندارد

خودم (دوست) شنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۱، 13:54

درود!

امروز میخوام تخت بخرم، یه تخت خوشکل با دراور دیدم... میدونی خداروشکر میکنم که اینقدر توانا هستم که بدون دغدغه یا حداقل با کمترین دغدغه اون چیزایی که نیاز دارم رو تهیه میکنم و برای این کار سربار بقیه یا محتاج کمکشون نیستم. ولی خب به خودم میگم کاش میشد اینا رو یکی دیگه برام مهیا کنه تا پولامو یا پس انداز کنم یا خرج کارای دیگه! کاش میتونستم به کسی تکیه کنم... اصلا بیا این فکت رو در گوش بگم که اگر زن مستقلی دیدی، به احتمال زیاد تنها انتخابش همین بوده! یا مجبور بوده بمیره یا مستقل بشه...

ولی عیبی نداره... اینو که بخرم، نوبت بقیه چیزا هم میرسه! این روزا حالم خیلی خوبه، ورزش رو شروع کردم و تمام بدنم در محاصره اسید لاتیکه و امیدوارم تا رسیدن به وزن دلخواه ولش نکنم. زهی، یه خواستگار براش اومده و قراره ازدواج کنه، یعنی واقعا جدیه! و یه چیزی بگم؟ فقط به خاطر پول میخواد زنش بشه... ینی طرف سطح تحصیلات، ظاهر یا شخصیت بالایی نداره... جالبه نه؟ آدما اصلا قابل پیش بینی نیستن... شاید بپرسی تو چی؟ کی ازدواج میکنی؟

واقعا نمیدونم! نمیخوام بهش فکر کنم، اصلا آماده نیستم... و خب کی حالشو داره؟

یه جمله جالب شیما کاتوزیان( بلاگر) میگه؛ تو تعطیلات نه غصه بخورید نه حرص بزنید، تعطیلاتتون خراب میشه! به جاش سعی کنید تو تایم اداری حرص بخورید تا بخاطرش حقوق بگیرید! خب این زن با تمام حماقتش، یه حرف منطقی زده که من به شدت بهش اعتقاد دارم.

الی

خودم (دوست) پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۱، 22:43

این نوشتن‌هارو خیلی دوست دارم مثلا همین الان رسیدم خونه و دوست دارم بنویسم، تند تند، هرچی تو مغزمه...

امشب با الی رفتیم بیرون... دوتایی! من تجربه کمی دارم از این که با کسی بجز زهی برم اینور اونور... در سال‌های گذشته زهی بستی من بوده و همه جا باهم رفتیم، یه مدت با حنا رفیق بودم، یه مدت با بهی بیرون میرفتیم ولی خب یار غار من زهی بوده و هست! همین باعث شد آسیب ببینم، یه جاهایی بیشتر از توانم تحمل کنم و یه سری تاثیرات بد هم دریافت کنم... از طرفی احساس می‌کردم خیلی خیلی ناتوان شدم در زمینه دوست یابی چون بیشتر با پسرا معاشرت میکردیم تا دخترا...

این شد که حس کردم شاید الی بتونه رفیق خوبی بشه برام.

امشب رفتیم بیرون باهم... پیاده رو رادفر. حرف زدیم و شام کتف و بال و جیگر سفارش دادیم!

خیلی از معاشرت باهاش لذت میبرم،دختر. خوش صحبت و پرانرژی‌‌ای هست... از طرفی اونم لره ولی خب کلا فارسی حرف می‌زنیم.

حس می‌کنم خیلی ازش تاثیر می‌گیرم، یه جور خاصی بمب انرژیه، خواب نداره، فارغ التحصیل شیمی هست ولی کار غیرمرتبط می‌کنه و چندتا کلاس میره... این ورجه وورجه هاش منو به وجد میاره! باعث میشه منم بخوام یه تکونی به خودم بدم... شادم می‌کنه! برگشتنی تو محلاتی و قدوسی یکم شیطنت کردیم و الان حالم خیلی خوبه، پر از سرتونینم!

بهم گفت دختر خیلی خوبی هستی، گفت اولش از چت‌هات تو گروه حس کردم دختر بداخلاقی باشی ولی وقتی دیدمت فهمیدم چقدر مهربونی... و خلاصه که خیلی حال کردیم با هم... من تو اهداف سال جدیدم زده بودم یافتن یه دوست جدید! ولی هنو نمیخوام جلوش تیک بزنم... میخوام صبر کنم ببینم الی رفیق من میشه یا نه...

منتها از این نظر که اینقدر منو شاد و سرحال میکنه و باعث میشه به حرکت دربیام خیلی خیلی نکته مهمیه. قرار شده از این بشقاب سفالی‌ها بخرم و براش نقاشی بکشم روش...

اندر احوالات سکس

خودم (دوست) دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۱، 1:47

کاش می‌تونستم این موضوع/معضل سکس رو یکبار برای همیشه حل کنم. که سرش اینقدر اعصابم خورد نشه! کاش مردا و پسرا اینقدر خواهان این کار نبودن! کاش همه چیز این نبود... تا الان به جرعت می‌تونم بگم هر شخصی که اومده جلو و به من ابراز علاقه کرده و من ردش کردم به همین علت بوده. مگر چند مورد استثنا که خب ایرادات دیگه داشتن! غالب این افراد یعنی کسایی که معیارهای مناسب و اولیه منو داشتن بعد از یکم آشنایی اولیه اصرار به خونه ورابطه و صمیمیت زیاد داشتن. و من؟ خیلی بدم میاد... میترسم و متنفرم از این آدما! بلافاصله هم بهشون گفتم ما به درد هم نمیخوریم... یک فرد جدید یعنی آقای میم رو چندباری باهاش رفتم بیرون. ایشون خوش چهره، خوش قد و بالا و بدنسازه.

از نظر اخلاقی خیلی خودمونی، راحت، مهربون و آرومه و همین باعث شد من احساس امنیت کنم کنارش. ولی این چند روز اخیر کل حرفاش البته به شوخی همین مسائل شده. خوب درک می‌کنم که از حساسیت هام باخبره و خواسته‌هاشو در قالب شوخی عنوان می‌کنه تا اگر من ناراحت یا عصبانی شدم بگه شوخی بود! امشب عصبی شدم چون هرچی توضیح دادم و گفتم فلانی، من آدم رابطه سریع نیستم رابطه باید آروم آروم بره جلو... من گفتم اونم گفت! گفتم ببین اگر خودت دختر باشی، با آدمی که چند بار دیدیش میری خونه؟ میدونی در جوابم پاسخ هاشو به شوخی میگه... جدی میگه، ولی در عمل همچنان اصرار می‌کنه!

حالا نه این که خیال کنی این آدم برام اونقدر مهمه یا اونقدر دوستش دارم که اومدم اینجا دارم راجبش می‌نویسم این آدمو به راحتی آب خوردن میتونم بذارم کنار! نمیتونه با من کنار بیاد؟ پس باید بره کنار باد بیاد :) اصلا حرفم ریشه و منشا این مشکل هست! از خودم می پرسم من که از همون اول در تمام موارد خط قرمزهامو مشخص میکنم پس ایراد کار چیه؟ من که شل نمیزنم، پس چرا اغلب افراد به این نقطه میرسن که اصرار به این کار می‌کنن؟ بذار منطقی نگاهش کنیم، اینجا 2 تا موضوع هست؛

1. من شخصا تمایلی به این کار ندارم! ینی اینجور نیستم که دلم بخواد... حتی در مواردی افرادی که بهم اصرار کردن برا این کار عصبی شدم و همونجا طرفو شکلاتی کردم...

2. افرادی که اصرار می‌کنن، اوایلش اتفاقا میگن ما اصلا رابطه نمیخوایم یا اگر بخوایم باید به وقتش باشه، چمیدونم شعر زیاد می‌گن دیگه! میگن ما برای تن‌مون ارزش قائلیم و فلان و بیثار... ولی در عمل؟ گشنه هستن، له‌ له میَزنن!

حالا ایراد از منه؟ نه بخدا... بابا آدم باید طرف مقابل ش رو بشناسه باید یه زمانی بگذره! باید این آش جا بیفته یا نه! الکی شعله زیرشو زیاد کنیم که زودتر جا نمیفته، ته می‌گیره، میسوزه! به همین رفیقمون گفتم فلانی! من اصراری ندارم به ادامه این آشنایی ولی ببین! تو اگر یه کفش یا لباس یا یه دستگاهی رو بخوای و تو بازار نباشه، مثلا مجبور باشی از جایی سفارش بدی یا صبر کنی تولید بشه، اگر واقعا فقط همون کالا رو بخوای براش صبر می‌کنی! محاله به یه کالای مشابه راضی بشی چون فقط همونو می‌خوای... آدما هم کمتر از یه محصول نیستن، اگر منو می‌خوای، اگر فقط و فقط و منو میخوای صبر کن وگرنه که محصول مشابه زیاده...

حالا اصلا اینایی که نوشتم همشون مقدمه بود! اصل اصل چیزی که اینجا میخواستم بگم، درد ودل بود! خواستم بگم ناراحتم... احساس کمبود می‌کنم! این آدم و آدمای اینجوری، باعث میشن حس کنم کافی نیستم... قشنگ نیستم...تو رابطه خوب نیستم... حس کافی نبودن بهم میدن... اعتماد به نفسم میاد پایین! شاید بعضی از دخترایی که علیرغم میل باطنی شون تن به اینجور روابط میدن هم دلیلش همینه... اونقدر توسط مردها بمباران میشن و فشار میاد بهشون که راضی میشن.... نمیدونم.

اطاق عمل

خودم (دوست) شنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۱، 10:22

سلام این بهاری که صحبت میکنه ناراحته ولی امیدواره، درست شبیه آدمی که داره درد میکشه ولی سعی میکنه لبخندش از بین نره! در هجوم واقعیت هستم، حقایق زندگی یکی یکی دارن بهم حمله میکنن، دارن میان جلوی چشمم و بهم نیشخند میزنن! و من عین یه بچه مظلوم چپیدم کنج دیوار و میلرزم...

رفیق! زندگیم اونجوری که میخواستم نشده... چرا؟ چون همه چیزو خلاصه کردم تو رشته تحصیلیم... تمام عمرم جنگیدم برای این مدرک کوفتی! تمام ذوق و استعدادم رو ریختم تو راه این کار... ولی حالا چی؟ اگر از طرح و دردسراش بگذریم اگر از ریسک و سختی زیاد و شیفت های طولانی و حقوق کمش بگذریم، اصلا تضمین شغلی نیست... هیچی! من موندم و دوسال طرح اجباری که بخوام و نخوام عین سربازی باید برم و بعدش دیگه هیچ کاری نیست.. باید برم زیر یوغ بیمارستان ها و کلینیک های خصوصی که عین برده به کار میگیرنت... این بود آرمان های من؟ نه واقعا؟

باشه اوکی...این وضعیت منه تنها نیست! همه همینن... هزاران فارغ التحصیل رشته های حقوق و مهندسی و روانشناسی و علوم پزشکی در چنین وضعیتی به سر می برن که خودشونن و یه مدرک به درد نخور و هزاران آرزو! ولی، من دارم فکر میکنم که علاوه بر شرایط ذوقی برای کار هم ندارم... میترسم از کار توی اطاق عمل، از مسئولیت های زیاد و ریسک بالا و سختی کار! همینم هست که دارم خودمو تو حوزه های دیگه مشغول می کنم، میخوام دیرتر برم به سمت این رینگ بوکس.

مامان و اقوام که میگن چرا نمیری بیمارستان خصوصی سر کار میگم؛ میخوام یه مدت استراحت کنم، بعدش برم طرح. ولی به خودم میگم واقعا؟ داری راستشو میگی؟ یا داری فرار میکنی؟ فکر کنم دومی درست تر باشه دارم تا جایی که میشه از اتاق عمل فرار می کنم نه این که دوستش نداشته باشم، برای این که می ترسم برای این که احساس بیسوادی و کم توانی می کنم احساس میکنم اونقدر ضعیفم که کارام با فالت و قصور همراه میشه و تهش دیه میخورم... ( استوری های پیج اقای فتحی در زمینه مشکلات ناشی از فالت پرسنل حین جراحی بی تاثیر نبوده!) علاوه بر این، از این که زیاد کار کنم میترسم، تنبل درونم میگه اوووو تو میخوای بری هفته ای 46 ساعت شیفت بدی؟ که چی؟ برای چقدر پول؟ جوونی تو در ازای چی داره میره؟ ولی...

دختر گیر افتاده در تله تحسین و تایید دیگران درونم، میگه خب که چی؟ کل عمرت، تمام تلاش و استعداد و نبوغت رو خرج کردی که کنکور بدی و با اون همه استرس، بیای اتاق عمل که حالا نری سرکار؟ که حالا جا بزنی؟ اصلا مگه اینایی که میرن طرح پرفکت و عالم و باسوادن؟ اصلا مگه مشاغل دیگه سختی ندارن؟ همشن حقوق عالی دارن؟ اصلا حقوق ده تومن دیگه کجا پیدا میشه؟ ولی میدونی تنها چیزی که باعث میشه قید همه چیزو نزنم چیه؟

1- خطای شناختی زمان گذشته: میگم من تا اینجای مسیر رو اومدم، حیفه بقیه شو نرم. اگر ادامه ندم یعنی کل دوران تحصیلم، از کنکور بگیر تا چهار سال دانشگاه هدر میره. ( این یه خطای شناختیه و براساس کتاب هنر شفاف اندیشیدن دلیل عمده ادامه دادن اشتباهات و موندن تو مسیر اشتباهه)

2- تله تحسین و تایید دیگران: میگم اگر این رشته رو ادامه ندم اون موقع یه بازنده تمام عیار جلوه میکنم. دیگه بقیه تحسینم نمیکنن. دیگه نمیگن آفرین خانم دکتر... تبدیل میشم به یه ترسو که فقط مدرک گرفته و الان دیگه نمیره سرکارش! یا بدتر، هیچ جا نخواستنش... ( کاملا اشتباهه چون اصولات تحقیقات نشون داده دیگران اونقدر که ما فکر می کنیم به ما فکر نمی کنن و از طرفی، مگه قراره بقیه به جای من شیفت وبد و زجرکش بشن؟ و سوما، مگه همین الان که افتادم تو این مخسمه، اثرات همین حرفای مردم نیست؟ من اگر تحت تاثیر سروده های اطرافیان و به دنبال جلب تحسین و تایید اونها در باب به به ، علوم پزشکیه، به به خانم دکتره و... نبودم که الان اینجا نبودم.. شاید یه معلم بی حاشیه و بی دغدغه بودم! )

مرسی بلاگفا... مرسی که هستی تا من اینارو بنویسم اینجا... خدا میدونه چقدر احساس شکست میکنم... صبح که داشتم میومدم سرکار، از ته دل دوست داشتم یه فرصت برای برگشت به عقب داشته باشم، ولی میدونم که نیست! این زندگی واقعی تر از این حرفاست... میدونم یه ذره زیادی دارم بزرگش میکنم! ولی من حساب و کتابم جداست..نحوه نگاه به زندگی فرق داره من نمخوام فقط زنده باشم میخوام زندگی کنم یه زیستن با کیفیت! و همین باعث میشه تا در برابر موقعیت ها زیادی فکر کنم و اینجور به ورطه ناامیدی برسم...

خوبه...بازم خوبه! همین که الان با نوشتن کلی ذهنم ریلکس شد عالیه! بقیه شم درست میکنم...

از کهکشان آندرومدا تا هوشنگ ابتهاج

خودم (دوست) چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۱، 10:53

حس و حالم اینجا شبیه به آخرین بازمانده یک سیاره پرت گوشه کهکشان آندرومدا هست، که میدونه صداش به احدالناسی نمیرسه ولی هر روز بیدار میشه و میره پشت میکروفون میدون شهر، برای آدمهایی که دیگر نیستند حرف میزنه... دنیای وبلاگ فارسی، دیگه هیچوقت به قشنگی دهه 80 و 90 نمیشه چون مردم برای همیشه از اینجا کوچ کردن، شاید اگر طرح مصونیت اجرا و شبکه هایی مثل اینستاگرا فیلتر بشه باز شاهد بازگشت پرنده های مهاجر به تالاب خشکیده وبلاگها باشیم شایدم این اقلیم برای همیشه از حیات جنبده ها خالی بمونه!

نمیدونم... امروز هوشنگ ابتهاج فوت کرد. راستشو بگم؟ اگر نخوام عین کنشگران فرهیخته توییتری، سیگار بکشم و با تاسف و تاثر بنویسم آه سایه، خدانگهدار! اصلا نمیدونستم هوشنگ ابتهاج زنده ست! یعنی خب اصلا در چند سال اخیر به ذهنم نرسیده بود که سایه زنده ست؟ یا مثل دیگر ققنوس های شعر معاصر از دیارمون رفته... با این حال امروز صبح، سراسر اینترنت، استوری های ملت از هوشنگ ابتهاج و اشعارش بود. وقتی اومدم آفیس، به فرنوش ( همکارم که فارغ التحصیل رشته ادبیات هست) گفتم؛ دیدی سایه هم رفت... گفت: صبحی که با خبر رفتن ابتهاج شروع بشه چی بشه! و بعد ادامه داد؛ اینستاگرام ندارم ولی مطمئنم الان کل استوری های مردم شده عکس ها و کلیپ های ابتهاج به انضمام اشعار معروفش... همون چندتا شعری که تو اینترنت هست نه بیشتر! گفتم؛ آره همینطوره... گفت؛ مردم نمیرن کتاب های سایه رو بخونن، سایه اشعار استخون داری، داره ولی خب همه فقط به ارغوانش بسنده می کنن!

الان مثلا دارم محتوا خلق می کنم، دوتا مقاله رو دستمه، نه سه تا! ولی نشستم اینجا و برای آدمهایی که نیستن می نویسم... چرا؟ شاید چون من باید بنویسم... روحم با نوشتن تخلیه میشه، من نمی نویسم که خونده بشه، می نویسم که خالی بشم که ذهن و روحم حس کنه با کسی اختلاط کرده و در هجمه تنهایی و نداشتن هم صحبت، پژمرده نشه.

تا الان و این یکسالی که دوباره وبلاگمو بازیابی کردم، عکس تو پست ها نذاشتم و اینم دلیل داشت، خیلی دوست داشتم این عکس آپلود کنم ولی سال ها قبل که سرورهای بلاگفا تشنج کردن و بخش اعظمی از بک آپ و محتوای وبلاگها از بین رفت، و بعدش در اثر از کار افتادن بسیاری از وبسایت ها و بسترهای آپلود عکس، خیلی از عکس هایی که تو پست ها گذاشه بودیم دیگه لود نمیشه و از بین رفته... با خودم گفتم شاید این روزها عکس بذارم و سال ها بعد باز دوباره سرور عکس ها از بین بره و عکس ها لود نشه، اونوقت حس کنم که دیگه مطالب و نوشته ها رسا نیستن چون به انضمام یک عکس بودن، با این حال تصمیم گرفتم دوباره عکس بذارم تو پست ها.

امروز به مناسب درگذشت، آخرین بازمانده شعر معاصر فارسی، ابتهاج عزیز... سفرت سلامت ای مرغ شبخوان...

یک بشقاب انجیر

خودم (دوست) چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۱، 1:26

دو روزه که زهی مهمونم هست اومده اینجا پیشم و باهم میریم بیرون...بعد از مدت‌ها دوباره ما با همیم. خوش میگذره باهاش چون باهم دیگه مچ هستیم و کلا خب علایق و خلقیاتمون مث همه...امشب تا ساعت سه بیرون بودیم با چندتا از دوستامون و برگشتیم... الان! فردا زهی باید بره سرکار و من هم یکم میخوابم و بیدار میشم میرم سراغ مقالاتم...

باید بنویسم... فک کنم از یکی خوشم اومده و کم کم میفهمم که چرا از لمس و تاچ بدم میومد... چون قبل از این از اون آدمایی که لمس و تاچ میکردن خوشم نمیومد... ولی باز میگم ننویسم چون هیچی معلوم نیست!

چون تجربه نشون داده یهو از یه نفر خوشم میاد و چند روز بعد از چشمم میفته... به همین خاطر میخوام صبر کنم ببینم چی میشه.

بعید میدونم اینم به نتیجه برسه چون آدم شیطون و جوون و پرتلاطمی‌ هست، و من به شدت حساسم و خب این کارو سخت می‌کنه.

این متن بالایی رو دیشب نوشتم ولی حس کردم چندان کامل نیست که اینجا بذارم. در ادامه بذار از یه اتفاق جالب بگم.

یه همسایه داریم که یه پسر حدودا سی و سه یا چهار ساله داره. یکماه پیش یه بسته از دیجی کالا داشتم و خودم سرکار بودم به همبن علت به صاحب خونه م گفتم میشه بسته منو بگیری؟ اونم گفت خونه نیستیم بگو فلان همسایه بگیره. این همسایه بسته منو گرفته بود و منم رفتم عصرش ازش گرفتم و تشکر هم کردم.

فرداش یکی در زد، رفتم دیدم همین آقا هست که یه بشقاب انجیر آورده برام، گفت از درخت انجیر خونمون هست. تشکر کردم و همونجا هم ظرفشو خالی کردم پسش دادم چون دیدم زیادی داره نگاه می‌کنه و لبخند می‌زنه و دوست نداشتم یکبار دیگه به بهانه بشقاب برم در خونشون.

این گذشت تا این چند روزه که زهی پیشم بود و گفتم تا هست پرده رو نصب کنیم. برای نصب چوب پرده به هرکی گفتیم دریل نداشت. لاجرم به صاحب خونه م گفتم‌؛ شما دریل ندارید؟ گفت نه، ولی این همسایه داره برو بهش بگو خودشم میاد کارشو میکنه. هیچی دیگه من یه روز تو کوچه دیدمش و بهش گفتم اگر زحمتتون نیست چندتا پیچ رو برای من دریل کنبد. اونم دیروز عصر اومد.

کلا به شدت آدم هیز و چشم ناپاکیه. از خودش میگفت و کلی سوال از من و زهی پرسید ماهم چندتایی رو لاجرم جواب دادیم و چندتایی رو مودبانه پیچوندیم. فکر که میکنم از اون لبخندا و نگاهش حالم بد میشه.

مدان میگفت هرکاری داشتی بهم بگو. ماشین من هست هرچی خواستی بخری بگو بریم باهم، فکر کن اسنپ داری. این نقاشی هارو خودتون کشیدید؟ چقدر هنرمند چه سبکیه؟ چندسال می‌مونید اینجا؟ این خونه رو سال بعدم تمدید می‌کنید؟ من برا شما فقط اومدم وگرنه کلی کار داشتم. و هزارتا پرت و پلا دیگه...

یه شربت و کلوچه آوردم حین همین حرفا خورد و رفت. من رفتم حمام و همین که از حمام اومدم یکی در زد، زهی رفت درو باز کرد دیدیم باز همونه، یه کاسه انجیر دیگه آورده بود و سراغ منو می‌گرفت که زهی گفت حمامه دستتون درد نکنه، و درو بست. خیییییییلی از این حجم از هول بودنش حرصمون گرفت.

دم رفتن گفت شمارمو بزنید تو گوشی تون هرکار فنی و خریدی داشتید من انجام میدم، گفتم نه ممنون دستتون درد نکنه. باز گفت؛ تعارف نکنید بزنید شمارمو.منم برای این که زودتر بره شمارشو زدم تو گوشیم که برگشت گفت؛ نیفتاده شمارتون، یه زنگ بزنید شمارتون بیفته چون من شماره غریبه جواب نمیدم منم اجبارا زنگش زدم و شمارم افتاد.

شب که با میم. و دوستاش و زهی رفته بودیم ویو، ساعت دو نیم سه بار زنگ زده بود! واقققعا چرا این آدم باید نصفه شب به یه دختر تنها زنگ بزنه؟ که چی؟ چرا؟ برای چی؟

دوستم میم، بدنساز و خیلی قد بلنده عصبانی شده بود میگفت بذار فردا بیام تا میخوره بزنمش تاحساب کار دستش بیاد.

میدونی اینجور مواقع باید سنجیده عمل کرد یه رفتار اشتباه وضعیت رو برای زندگی من سخت میکنه تو این کوچه. به بچه ها گفتم نه، صبر می‌کنم اگر رفتار ناپسند دیگه ای ازش دیدم بلافاصله به صاحب خونه م میگم یا مستقیما به خودش میگم نامزد دارم. اگر الان فقط سر یه زنگ زدن تو نیمه شب آدم بفرستم سراغش، باهام دشمن میشه و ممکنه پشت سرم پرت وپلا بگه یا اذیتم کنه.

خلاصه که وقتی یه دختر تنها زندگی می‌کنه یکی از مشکلاتی که باید باهاش دست و پنجه نرم کنه مردها و همسایه های آلت مغزیه که دور و برش موس موس می‌کنن. در این شرایط برخورد قهری جواب نمیده و درست ترین راه حل اینه که بدون شکستن حرمت ها و دعوا به طرف حالی کنی که آدرسو اشتباه اومدی.

نکته آخر هم این که من رو خونه م حساسم، انگار من یه ماده ببرم و این خونه قلمرو من باشه. بدم میاد هرکسی بیاد داخلش... الان ناراحتم که چرا پای این مردک به خونه م باز شد باز خب، راهی نبود و کسی نبود که این پیچ هارو دریل کنه... ولی در کل فهمیدم که چقدر حساسم رو این موضوع.

و نکته آخرتر این که دوست پسر زهی اومده بود شیراز چند روز پیش رفتیم یه دورهمی خونشون، اونجا یکی از دوستاش بهم یه پیشنهاد کاری داد.الان از مترو کاوه می‌نویسم چون دارم میرم معالی آباد برای مصاحبه.

گرچه دوست داشتم یه مدت فقط برم آفیس و نویسندگی کنم و کار دیگه ای نکنم ولی حس کردم نباید این موقعیت رو از دست بدم شاید پوزیشن شغلی خوبی باشه شایدم نه...

My Bro

خودم (دوست) شنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۱، 1:32

این قسمت داداشم...

این بچه فقط 16 سالشه، ساکت آروم، مغرور، حساس و نپخته‌س! کلی راه نرفته و احساس نچشیده داره. بر خلاف من علاقه ای به درس و تحصیلات و علم و فیلم و این چیزا نداره! مطمئنم بشینم درباره علایقم باهاش حرف بزنه نصفشو نمی‌فهمه...

ولی به لطف ژنتیک حتما کلی ویژگی مشترک داریم، نمیدونم چیا! یکیش رو مطمئن شدم که هر دوتامون داریم:

«صبر نمی‌کنیم»

یادمه یه روز که قرار بود با سحر بریم بیرون خرید، سحر دیر کرد و من به جای منتظر شدن رفتم زیتون و مغازه ها و گشتم و چندتا مانتو پروو کردم. سحر زنگ زد گفت دارم میام تو کجایی؟ من گفتم؛ هیچی اومدم تو مغازه لباس پرو کنم بیا...

خندید و گفت؛ بهار خوشم میاد منتظر کسی نمی‌شی! کارتو می‌کنی و حتی یه لحظه هم صبر نمی‌کنی تا شرایط برات مهیا بشه...

اون لحظه خندیدم ولی واقعا همینه هیچ کجای مسیر زندگیم منتظر کسی نشدم و رفتم جلو! دبیرستانی که بودم دنبال چند نفر گشتم که تو مدرسه همراهم بشن و باهم بریم قلمچی، هیچکس نیومد اون زمان ارزش قلمچی و آزمون دادن رو بچه های مدرسه ما درک نمیکردن مث الان نبود که مافیای کنکور باشه و اینقد براش تبلیغ بشه. من منتظر نشدم ثبت نام کردم و سه سال تمام، جمعه ها تنها رفتم نورآباد آزمون دادم و برگشتم. نگم تو این مسیر مامان مهربونم چقدر پابه پام اومد...

تو قضیه، باشگاه، دانشگاه و سرکار رفتن و وام و خونه گرفتن هم همینطور، دنبال همراه گشتم ولی نبود پس خودم رفتم جلو!

یادمه دوسال پیش، داداشم گفت موتور می‌خوام، چرا دروغ تن هممون لرزید! از تصادف با موتور می ترسیدیم هنوزم می ترسیم، بهش گفتیم نه! خطرناکه... تو دلم گفتم خب پول که بهش ندیم نمیخره دیگه! ولی اونم عین من بود منتظر نشد، چندماه خودش کار کرد و رفت موتور خرید...

حالا همون موتور رو فروخت و دوباره بدون این که منتظر کسی بشه پول گذاشت رو پولش و یه موتور بهتر خرید...

عصری یه موتور تو دیوار دید، من فقط براش آدرس رو توضیح دادم و خودش رفت! حتی بهم نگفت باهام بیا! یکساعت بعد زنگ زد گفت قولنامه نوشتیم.این بچه هنوز 16 سالشه و من خیلی بهش امیدوارم، چون عین منه، توقعی از مادر و پدر و اطرافیان نداره منتظر نمیشه که کسی باهاش بره سر معامله، یا کمک مالی کنه بهش.

خوشحالم، و بهش گفتم ایشالله خرید بعدیت یه ماشین خوشکل باشه! به این چیزی که گفتم ایمان دارم میدونم دو سه سال دیگه یه ماشین خوب می‌خره و منتظر نمیشه :)

رفیق

خودم (دوست) چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۱، 22:33

من در دوست یابی ضعیفم، شاید بهترش اینه که در نگه‌داشتن دوست ضعیفم و نکته تلخ ماجرا اینجاست که تا ترم یک دانشگاه فکر میکردم نقطه قوت دوست یابی و روابط اجتماعی منه!.نمیدونم دقیقا چرا! نمیدونم کجای رفتارام اشتباهه که در برهه های مختلف بعد از دانشگاه، نتونستم برای خودم دوستامو نگه‌دارم! 

یکی از اهداف امسالم همین بود، یافتن یک دوست جدید! این هدف رو گذاشتم کنار اهداف بزرگی مثل طرح، خونه، کار و...

چرا؟ چون دوست ارزشمندترین مفهوم تو زندگی آدمه، چون هرچقدر هم موفق باشی تهش به یه رفیق نیاز داری تا خنده ها و شادی هاتو باهاش شریک بشی.

 

امشب تولد مح بود. همین امروز یهویی پلن ریختیم و رفتیم کافه تولد گرفتیم براش! اصلا من معتقدم اگر اطرافیان کسی بذارن روز تولدش تنها و سوت و کور باشه، بزرگترین گناه رو مرتکب شدن.

از دیشب تو گروه تورین با الی صحبت کردم و قرار شد امروز قبل از تولد بریم نذرشو ادا کنه، دختر مذهبی نیستا ولی ظاهرا به نذر و این چیزا اعتقاد داره! کیک فنجونی و شربت گرفته بود و رفتیم باهم تو خیابون پخش کردیم...

تجربه جالبی بود تا حالا اینکارو نکرده بودم حس میکنم برای مردم هم جالب بود که یه دختر با شلوار بوت کات و شالی که افتاده و آرایش (برای تولد رفتن آرایش کرده بودم) وایساده داره شربت و کیک میده! حس خوب و متفاوتی بود...

 

شاید آبی همون دوستی باشه که از خدا خواستم بهم بده تا احساس خلا نکنم... دختر خوبیه به قول بهناز به قاعده س، نه مذهبی و گرفته‌ نه ول و بی بندوبار! یه کیک یخچالی هم درست کرده بود همین عصر که اومد دنبالم بهم داد و من منتظرم بره کامفیروز و برگرده تا براش جبران کنم. 

 

مهسا قراره فردا شب بیاد پیشم. و من هنوزم راحت نیستم کسی مهمونم بشه اون احساس بد تحسین طلبی نمیذاره راحت باشم! اون حس نیاز به تحسین و تایید دیگران باعث میشه تا بخوام همه چیز پرفکت باشه الان دام میخواد یکی بود پرده های خونه رو برام نصب می‌کرد... 

ولی خب منو مهسا که این حرفا رو نداریم! منو اون که از همه چیز هم باخبریم... برا همین میگم بحث شوآف نیست واقعا یه چیزیه که دست خودم نیست یه حس بده که میگه نه بذار یه وقتی خونه پرده هاش وصل باشه تکمیل باشه! 

با این حال به احتمال زیاد مهسا میاد اینجا فرداشب و من امیدوارم که اینجا بتونم خوب ازش میزبانی کنم

 

خودم (دوست) یکشنبه دوم مرداد ۱۴۰۱، 22:22

امروز اومدم خونه، آخر هفته عروسی پسر خاله‌س. از خونه پدری صدای منو میشنوید! دیشب تا صبح تو باغ عین اینا بزن و برقص کردیم و نهایتا ساعت شیش صبح اومدیم خونه بعدشم که وسایل جمع کردم و اومدم اینجا.

 

یه پست تو اینستاگرام دیدم درباره دوست‌های خیالی، خیلی از افراد تو سنین کودکی یه دوست خیالی داشتن و یه اسم خاص هم براش انتخاب کردن. کامنت‌های اون پست رو خوندم و دیدم چقدر این دوستای خیالی جدی بودن...

به این فکر کردم که من هیچوقت یک دوست خیالی نداشتم! ذهنم پر از آدم خیالی بود... کلی کاراکتر خیالی تو ذهنم بود و هست که از بچگی تا حالا هی خلقشون کردم و بعد از یه مدت یا پاک شدن یا یه جدیدتر جایگزینشون شده! من تو این دنیای خیالی گاهی پسرم و گاهی دختر... ولی هیچوقت خودم با یکی از این کاراکترها دوست نبودم همیشه من جزئی از اون دنیا و آدماش بودم!

 

تو این سالها آدم خیالی زیاد ساختم ولی یادم نموندن هیچکدوم، منتها دلم می‌خواد چندتاشون رو بنویسم؛ باران، سیامک، آرش، آرمان، بهار...

از بین این آدمها عاشق سیامک هستم.... مَک صداش می‌کنیم، مَک دوستِ افشین هست، سالها خارج از کشور بوده، یه مرد با قد متوسط پوست سبزه و بینی خوش فرمه. این آدم جمع تمام چیزاییه که دوست دارم در یک مرد ببینم... هر چیزی که دلم میخواد در یک مرد باشه ریختم تو شخصیت مَک، بخاطر همین هم دوستش دارم.

مَک، یه نمه زودجوشه ولی ببزنس‌من موفقیه و توجه زیادی پارتنر داره، یه نمه غیرتیه ولی از اونا که دنیا دیده ست و دوراشو زده! دست و دل باره، اهل سفره و گاهی مشروب میخوره رقص زیاد بلد نیست و موقع رانندگی یه دستشو میذاره رو فرمون و خیلی جذاب میشه!

 

باران یه دختر مظلوم و آرومه! قشنگه، ولی باباش معتاده... زن دومِ مک هست. آره مک دوتا زن داره، اولیش اسمش یادم نیست... شاید بهار بود... نمیدونم! میدونم باران زن دومشه... این دخترک کم و سن و سال، مَک رو مثل یه فرشته نجات می‌بینه که اومده و اون رو منجلاب نجات داده.... بهش فرصت زندگی در رفاه رو داده.

 

بهار؟ این از اون شخصیت های سیالی هست که کم کم داره یادم میره کی بود و چیشد... نمیدونم! یه بهار بود...بچه‌تر که بودم شخصیت‌های ذهنیم خارج از ایران زندگی می‌کردن! با قوانین خاص خودشون.. سالهاست که این شخصیت ها با من تو کوچه و خیابون زندگی میکنن!

 

یادمه بچه که بودم یه خانواده رو ساخته بودم تو ذهنم که یه زن و مرد بودن با برادر شوهره. برادر شوهره با این زوج زندگی می‌کرد و رابطه شون خیلی خوب بود... منتظر بودم ببینم ادامه ماجرای این کاراکتر ها چی میشه که یهو تو نزدیکی ما یه خانم جوونی فوت کرد و ما رفتیم مراسم ختمش. تو عالم بچگی من شوهر و برادر شوهر اون زن رو دیدم که دقیقا عین تصورات من بودن! اون آدما از دل خیالات من بیرون اومده بودن، واقعی بودن و حالا زن ماجرا مرده بود!

 

بگذریم... من دارم فکر می‌کنم با ابن حجم از خیال پردازی و شخصیت سازی چرا من هیچوقت یا دوست خیالی نداشتم؟ یکی که با من رفیق باشه... انگار همیشه از خلق داستان و ماجرا لذت می‌بردم! از خلق روابط حال میکردم... پس به جای ساخت یه دوست، یه سری آدم با روابط و جزئیات و ویژگی‌ها خلق میکردم و خودمم میشدم یکی از اونها...

 

کاش بیشتر می‌تونستم از جزئیات بنویسم ولی خب متاسفانه اصلا چیزی یادم نمیاد از کاراکترهای دوران بچگیم. انگار کم کم فراموش شدن و رفتن! 

پناهگاه یک دختر عقده‌ای

خودم (دوست) شنبه یکم مرداد ۱۴۰۱، 17:58

برای خونه کوچیکم یه پرده سفارش دادم. امروز رفتم خونه خانومه که بگیرمش.خیاط یه خانوم میانسال بود با روی خوش، معلوم بود که سالهاست کارش خیاطیه.

دلم رفت برای خونه‌ش... چقدر خونه‌ش زیبا و جذاب بود! بهم گفت بیا داخل... گفتم نه مزاحم نمیشم.ولی خب از دیدن اون خونه با پرده‌های خوشکل و فرشهای ست و مبلمان شیک دلم قنج رفت!مبارکش باشه... چون معلومه کلی زحمت کشیده براش... ولی دلم خواست!

میدونی ایراد تو چیه؟ تو نقطه شروع، اون چیزی رو میخوای که آدما بعد از سال‌ها زحمت به دست آوردن...هنوز غوره نشده می‌خوای مویز بشی! هنوز اول راهی و غصه می‌خوری که چرا چیزایی که یه آدم تو پنجاه سالگی داره رو نداری...

و این داره حال منو خراب میکنه!

دیروز یکی از دوستام با مامان و باباش، منو رسوند و از این که خونه‌م اینقدر دور بود کلی خجالت کشیدم! یه جنگ و جدل ذهنی تو مغزم به راه افتاد که اینجا کجا بود خونه گرفتی! چرا منو خجالت زده کردی... اصلا چرا بیشتر نگشتی! (بیشتر؟ بیشتر از یکماه و خوردی؟) ناراحت شدم از خودم... این حس خیلی بدیه.... این که ته این همه بدو بدو و تلاش وایسادم و به خودم در عین بی‌رحمی میگم کافی نبودی خیلی بده!

اصلا من همیشه کارم همین بوده! هرجا کسی ازم ناراحت شد، هرجا رابطه ای تموم شد، هرجا نتیجه خوب نشد، سر کنکورم و حتی همین حالا انگشت اتهام رو گرفتم به سمت خودم و گفتم؛ تو مقصری! تو کم گذاشتی.. تو کافی نبودی! اگر الان چیزی کمه تقصیر توعه...

و همین خورد میکنه منو...

هیچوقت انگار نمیتونم نقش عوامل خارجی رو روی نتایج کارام ببینم. نتونستم واقعا و قلبا بپذیرم که اگرچه منم کم کاری کردم ولی عوامل محیطی و زمینه‌ای هم موثر بودن. چه بسا تاثیرشون از زور من بیشتر بود. 

 

از ترامپ و تصمیماتش گرفته تا آروغ بایدن و احوالات شخصی پوتین بگیر بیا برس به مزاج مسئولیت ایران از قبل از انقلاب تا  همین لحظه، از قیمت نفس و طلا و دلار و یورو و کریپتو بگیر تا گوجه و پیاز و تیرآهن، تصمیمات پدربزرگ و پدر و مادرم همه‌شون روی نتایج زندگی من تاثیر داشتن! و اونوقت من وایسادم و فقط خودمو محاکمه می‌کنم چون دستم از بقیه عوامل کوتاهه... 

چون هیچکس نیست که بیارم بنشونم جلوم و بهش بگم تقصیر تو بود! چون یه دختر تک و تنها گیر آوردم که میتونم صبح تا شب به جونش غر بزنم و تهش هیچی بهم نمیگه... 

 

میدونم تو یه روزی لالوی پنجاه سالگیت (اگر برسی بهش) نشستی روی مبل و داری این نوت هارو می‌خونی و به من الان میگی؛ نکن دختر! اینقد چنگ ننداز به روحت... با من مهربون باش! ریلکس باش... برای خریدن تحسین دیگران برای بهترین بودن به ظاهر، آرامشتو فدا نکن! گور بابای مردم... تو تمام این سالها اون مردمی که منتظر حرف و نظرشون بودی همشون در حالی که یه زندگی شکست خورده پر از حسرت داشتن مُردن... تهش تو موندی و یه زندگی که بخاطر بقیه مدام به جون خودت نق زدی.... 

آخ که مدیونی اگر فکر کنی این حرفا سر سوزنی روی من تاثیر داره! من باز تهش میشم همون جلاد بی‌رحم که می‌افته به جون خودش و سر هر چیزی خودش و سرزنش می‌کنه! 

 

 

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!