روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

پایان سال صفر

خودم (دوست) شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۰، 12:8

فرداشب عیده! به این معنا که زمین یکبار دیگه دورتا دور خورشید رو گشت و برگشت به نقطه شروع!

فردا شب، شاید خیلی چیزا از اول شروع نشه ولی تقویم چرا...

برای من؟ عید من خیلی وقته شروع شده از وقتی افتادم تو مسیر نویسندگی! افتادم تو مسیر آینده نگری و هدف داشتن

از وقتی افتادم تو مسیر پس‌انداز کردن و اندیشیدن!

اما خب این تغییر و تحولات تقویمی هم بی‌تاثیر نبوده و نیست و من هم بنا دارم سال جدید رو با انرژی و امید شروع کنم!

سال جدید برای من سال فارغ التحصیلی، قدم های بزرگ و روزهای سخت خواهد بود!

ولی میدونم این سال همون سالیه که سکوی پرتاب من میشه، باعث میشه من ساخته بشم!

اصلا اینطور بگم این سال قطعا نقطه شروع منه :)

شروع سال  1401

آپدیت آمیگو

خودم (دوست) جمعه سیزدهم اسفند ۱۴۰۰، 1:18

گیرم یک نفر در این دنیا سال‌ها و سال‌ها بعد، به قول شازده کوچولو کرورها کرور سال دیگر آمد و از من پرسید پس آمیگو چه شد؟

منشا دل مشغولی هایت، منبع اشک چشمانت از اواخر تابستان سال صفر، کجا رفت؟ او که مدام از این بیمارستان به آن بیمارستان میشدی برایش؟

رفیق! آمیگو هست! و این قشنگترین جمله خبری کوتاه دنیاست! خدا آمیگو را به من و مادر و پدرش و حتی به باران بخشید.

خدا نخواست ما را با نداشتن او در دنیای سیاهش حبس کند. پزشکی و مدیکالش را نمی‌دانم ولی آن پلاکت‌های سمج و یک دنده بالاخره دارند زیاد می‌شوند آخرین بار به 130 هزار رسیدند... و من یقین دارم که همه چیز خوب پیش می‌رود!

آیا ما همانقدر نزدیک و صمیمی هستیم؟ البته که خیر! نمیدانم شاید قرار بود که من او را تا همینجای مسیر همراهی کنم، انگار خدا گفت از این بعد او و تو و همه شما باید به زندگی‌های قبلی خود برگردید و ماهم چنین کردیم.

یادم نمی‌رود روزی را که از خدا خواستم اگر او خوب شود دیگر هرگز آرزویی به درگاهش نبرم! من همان لحظه که با نهایت سماجت این را می‌گفتم می‌دانستم که محال است!

این فریبی بیش نیست... من تازه قرار است شروع کنم به لیست کردن خواسته‌هایم ولی در آن لحظه، در آن ثانیه همچون بچه‌ای بودم که مجنون و شیفته یک اسباب بازی شده و به پدر و مادرش می‌گوید اگر این را به من بدهید دیگر هیچ چیز نمی‌خواهم!

ولی آن پدر و مادر خوب می‌دانند که محال است! این کودک تا ابد چیزهای زیادی از آنها طلب می‌کند. و من نیز :) 

REAL

خودم (دوست) جمعه سیزدهم اسفند ۱۴۰۰، 1:3

یه دختری رو اینستا گرام فالو کردم و پرستاره، امشب یه پست گذاشته بود و خاطره یکی از روزای طرحشو نوشته بود با این مضمون که مریض با 90 درصد سوختگی آوردن بخش و چون خیلی سرش شلوغ بوده یادش رفته براش ماسک بذاره و سچوریشن مریض اومده رو 70.

ناگهانی فهمیده و حسابی گریه کرده... عذاب وجدان قلبشو ذوب کرده و هزار بار از خدا خواسته طوریش نشه مریض! نوشته بود تا شب چند بار زنگ زدم بخش و حالشو پرسیدم ببینم خوب شده یانه! 

اینجور بگم؛ مریض 90 درصد سوختگی یه دستش تو دست مرگه ولی ببین ما حق نداریم ذره‌ای در حقش کوتاهی کنیم! 

من نشستم اینجا، دم دمای تولدم، آخرای ترم هشت... برق رفته، همه جا تاریکه تو اتاق دانشجوییم تک و تنهام... 

و برای اولین بار میون این همه دغدغه دارم به مسئولیت‌هام فکر می‌کنم! به این که آسون نیست... بچه بازی نیست... فیلم نیست! واقعیه... 

به این که اون چیزایی که میاریم تو اتاق عمل و باز می‌کنیم آدمن! جسم توخالی نیستن! روح دارن! پشت سرشون یه عالمه آدم دیگه چشم براه ایستادن... پشت سرشون یه زندگی جریان داره،. توی رگ‌هاشون به‌جز اریتروسایت‌های پیر یه رودخونه آرزو و امید جاریه... 

به مسولیت فکر می‌کنم! به طرز عجیبی همه چیز واقعیه! 

دارم فکر می‌کنم به اون مردی که گلوله خورده بود همین هفته پیش بود که عملش کردیم، همین هفته پیش نزدیک بود روی خون‌هایی که زیر پام ریخته بود لیز بخورم.... خنده داره؟ آره ولی فقط برای یه لحظه!

اون موقع فکرم این بود که جلوی رزیدنت نخورم زمین، الان دارم فکر می‌کنم من روی تکه‌های وجود یه آدم که بین مرگ و زندگی بود داشتم لیز می‌خوردم... 

اون چیزی که تو دست گرفته بودم یه تیکه از جمجمه یه آدم بود که داشت تلاش می‌کرد زنده بمونه و من بیخیال داشتم روش آب اکسیژنه می‌ریختم! 

حالا که تو این تاریکی نشستم می‌فهمم که مرگ همون حوالی من پرسه می‌زد و من نمی‌فهمیدم اوضاع چقدر جدیه! 

حتی وقتی یه جنین زیبا رو که تازه از بند ناف جدا کرده بودیم لمس کردم نفهمیدم که یه زندگی و یه داستان جدید شروع شده و چقدر ماجرا جدیه! 

من وسط این تاریکی و سکوت عمیق نشستم و دارم فکر می‌کنم باید چیکار کنم با این مسئولیت بزرگ؟ با این حجم از ترس و عذاب وجدان که نکنه باعث بشم نعمت زندگی از کسی گرفته بشه... 

 دیگه کسی نیست تا بهم بگه چیکار کن...

این مبارزه زیادی واقعیه... 

 

 

 

خودم (دوست) پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۰، 2:33

دوست دارم با خودم حرف بزنم بگم دختر این راهش نیست

اینقد نساب این روح لعنتی رو

اینقد نکوب این روان وامونده رو

ببین این کمال‌گرایی عین یه خراش کوچیک که هر روز داره بزرگتر میشه هر روز داره حالتو بدتر میکنه

هر روز ناراضی تر

هر روز غمگین در...

خب که چی؟کامان دختر!

کاش یه پری مهربون میومد و حالتو خوب میکرد کاش میتونستی یکم کم توقع تر باشی...

به زور دارم می‌نویسم چون نمی‌کشم چون نمی تونم چون حتی از گفتن و نوشتن هم خسته شدم

ناشنوا شدم نسبت به حرفای خودم... چون کاش میتونستم مغزمو دربیارم بذارم تو فریزر و تا چندسال بدون مغز زندگی کنم بدون تفکر بدون خیال بدون اوهام...

اینجا آخرای 22 سالگی توعه... و یه روز میرسی به آخرای عمرت... نمیخوام لحظه رفتن یه آدم ترسو و حسرت زده و غمگین از این دنیا بره میخوام یه زن قوی و شاد بمیره!

بساز خودتو ولی نسوز...

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!