روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

خودم (دوست) سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴، 11:14

من یه چیزهایی که خیلی تکونم داده رو می نویسم... مثل اینکه تو بری یک فیلم ببینی و بعد، براساس احوالات خودت و برداشت شخصیت، یه صحنه یا سکانس هایی تو ذهنت موندگار بشه. یک آلبوم ذهنی، با این تفاوت که اینا فیلم نیستن... نه عزیزم، نکته ماجرا اینجاست که اینا فیلم نیستن...

+این پسر بوشهری که استریمر بود و یک ویدئو به زبان انگلیسی گذاشت و بعد خودشو از ساختمون پرت کرد پایین. روحش شاد. امیدوارم حالا ذره ای اروم باشی، امیدوارم از اون همه درد و رنج و ناامیدی که باعث شد چنین کاری با خودت و خانوادت کنی، کاسته شده باشه. و ممنونم ازت که با جانت خواستی صدای ما باشی. برادر عزیز و با استعدادم؛ سفرت سلامت. تو یکی از کسایی هستی که دلم میخواد بعد از مرگم ببینمت...

+اون کاپلی که عکسشون وایرال شد. متین بود اسم پسره. عکسی که خانمش جنازه شو بغل کرده بود، یکی از تاثیرگذارترین چیزهاییه که دیدم، سراسر غم و درد... روحش شاد.

+من تصویرشو ندیدم اما شنیدم کسی براثر شلیک گلوله، مغزش پاشیده بیرون و افتاده روی آسفالت. عزیزم، عزیز از دست رفته من، نمی تونم تصور کنم چه رنجی کشیدی، صدای گلوله چطور توی سرت پیچید، چطور برخاک افتادی، ولی آرزو میکنم الان هیچ درد و رنجی نداشته باشی.

+ تصویر یک دسته موی گیس شده، در قبر. تو میدونی زنی گیس هاشو ببره، از عزای عزیزش یعنی چه؟ اون موهای همچون ابریشم، که با عشق نگهداری شده... حالا با یک قیچی، عجله ای، بریده شده، تا همراه یارش در سفر آخرت باشه. تا شاید عزیزش حس نکنه تنهاست... اون زنی بخشی از وجودش رو با عزیزش خاک کرد. بلکه تمام وجودش...

+ مادری که کنار اون کاور مشکی در کهریزک خوابیده بود. یاد این شعر افتادم: به خون جگر زادمت / به مام وطن، دادمت... مشابه همین تصویر، مادری بود که جنازه بچه رو در کاور بهش داده بودن، کنار یک دیوار دراز کشیده بود کنار فرزندش، و یک کاپشن کرمی کشیده بود روش. آخه میدونی؟ امسال زمستون خیلی سرد بود... اصلا یکی از سردترین زمستون های عمرمون بود!

+ رقص این بچه ها... اینکه چقدر شور زندگی داشتن هرکدوم. اتاقای قشنگ، لباسای خوشکل، پیج، هایلایت، خانواده... اصلا اینا دنبال زندگی بودن و مرگ دنبالشون...

+ اون آتش نشان عزیز، که با هودی سفید، یک مجروح رو داره از صحنه دور میکنه... و بعد کشته شد.

+ اون مرد باا شرافتی که درو گرفته محکم... و کشته شد.

+ و کشته شد... کشته شد... هرکی رو می بینم کشته شده... هر ریلز و عکسی که میاد تو اکسپلورم، تکه ای از قلبمو از جا میکنه، در غمی بی انتها شریک میشم...

دیگه نمی تونم... یادآوری فیلم ها و لحظه ها، حالمو بد میکنه!

من چیزهایی دیدم که در هالیوود هم ماهرترین نویسنده ها و فیلمبردارها، نمی تونن به تصویر بکشن...

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!