شب یلدا
بزرگ شدن سختی هایی داره، به عنوان مثل من دیدم صلاح نیست حرف از مرخصی بزنم، و الان شب یلدایی موندم شیراز. سرکارم و بچه ها یه میز خوشکل چیدن، ذوق دارم که یه عکس خوشکل باهاش بندازم. با مامان اینا هم ویدئو کال می کنم. و قول میدم که برم خونه به زودی پیششون چون دلمم تنگ شده براشون.
حرف از حافظ شد و من گفتم حافظ همیشه یه حرفی داره که به آدم بزنه، اصلا حافظ اگر آنکولوژیست بود و یه مریض انداستیج داشت، شک ندارم اونقدر قشنگ وزیرکانه خبر بیماری رو به بیمارش می داد و اونقدر لطیف بهش امید می داد که اصلا طرف حس نکنه داره می میره...
حافظ اینطوریه، فال که میگیری، اگر قرار باشه دنیا رو سرت خراب بشه، چنان حرفشو تو زلف یار و می ناب و درد شراب می پیچیه که تلخی ماجرا از یادت میره! اصلا برای همینه که گوته از اون سر دنیا، بدون این که فارسی بلد باشه عاشق و شیفته حافظ شده و دیوان شرقی غربی رو براش نوشته. من از دوران دبیرستان عاشق این متن گوته هستم که در مدح و ثنای حافظ نوشته:
حافظا ، خویش را با تو برابر نهادن جز نشان دیوانگی نیست .
تو آن کشتی ای هستی که مغرورانه باد در بادبان افکنده است تا سینه ی دریا را بشکافد و پای بر سر امواج نهد و من آن تخته پاره ام که بی خودانه سیلی خور اقیانوسم .
در دل سخن شورانگیز تو گاه موجی از پس موج دگر می زاید و گاه دریایی از آتش تلاطم می کند ، اما این موج آتشین مرا در کام خویش می کشد و فرو می برد . با این همه ، هنوز در خود جرات اندکی می یابم که خویش را مریدی از مریدان تو شمارم ؛ زیرا من نیز چون تو در سرزمینی غرق نور زندگی کردم و عشق ورزیدم .
+امروز یه دورهمی کوچیک نیم ساعته داریم با همکارا، تو روف گاردن، به مناسب یلدا. بعدش میرم دندونپزشکی برای بلیچینگ. بعدش میرم شامپو و ماسک بخرم برای موهای کراتینه ام. بعدش، چندتا کار می تونم بکنم، من برم پیش سحر یا اون بیاد پیشم. یا این که، برم رستوران یکی از دوستانم که امشب افتتاحیه شه. یا با میم و داییش و دوست دختر داییش بریم هتل چمران. آی دونت نو... یکم باید فکر کنم و زودتر برم خونه لباس عوض کنم....
هپی مپی یلدا... گرچه پیش خونواده نیستم، ولی خیلی خیلی امیدوارم به این سال و حال و یلداش...



