روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

شب یلدا

خودم (دوست) چهارشنبه سی ام آذر ۱۴۰۱، 13:52

بزرگ شدن سختی هایی داره، به عنوان مثل من دیدم صلاح نیست حرف از مرخصی بزنم، و الان شب یلدایی موندم شیراز. سرکارم و بچه ها یه میز خوشکل چیدن، ذوق دارم که یه عکس خوشکل باهاش بندازم. با مامان اینا هم ویدئو کال می کنم. و قول میدم که برم خونه به زودی پیششون چون دلمم تنگ شده براشون.

حرف از حافظ شد و من گفتم حافظ همیشه یه حرفی داره که به آدم بزنه، اصلا حافظ اگر آنکولوژیست بود و یه مریض انداستیج داشت، شک ندارم اونقدر قشنگ وزیرکانه خبر بیماری رو به بیمارش می داد و اونقدر لطیف بهش امید می داد که اصلا طرف حس نکنه داره می میره...

حافظ اینطوریه، فال که میگیری، اگر قرار باشه دنیا رو سرت خراب بشه، چنان حرفشو تو زلف یار و می ناب و درد شراب می پیچیه که تلخی ماجرا از یادت میره! اصلا برای همینه که گوته از اون سر دنیا، بدون این که فارسی بلد باشه عاشق و شیفته حافظ شده و دیوان شرقی غربی رو براش نوشته. من از دوران دبیرستان عاشق این متن گوته هستم که در مدح و ثنای حافظ نوشته:

حافظا ، خویش را با تو برابر نهادن جز نشان دیوانگی نیست .

تو آن کشتی ای هستی که مغرورانه باد در بادبان افکنده است تا سینه ی دریا را بشکافد و پای بر سر امواج نهد و من آن تخته پاره ام که بی خودانه سیلی خور اقیانوسم .

در دل سخن شورانگیز تو گاه موجی از پس موج دگر می زاید و گاه دریایی از آتش تلاطم می کند ، اما این موج آتشین مرا در کام خویش می کشد و فرو می برد . با این همه ، هنوز در خود جرات اندکی می یابم که خویش را مریدی از مریدان تو شمارم ؛ زیرا من نیز چون تو در سرزمینی غرق نور زندگی کردم و عشق ورزیدم .

+امروز یه دورهمی کوچیک نیم ساعته داریم با همکارا، تو روف گاردن، به مناسب یلدا. بعدش میرم دندونپزشکی برای بلیچینگ. بعدش میرم شامپو و ماسک بخرم برای موهای کراتینه ام. بعدش، چندتا کار می تونم بکنم، من برم پیش سحر یا اون بیاد پیشم. یا این که، برم رستوران یکی از دوستانم که امشب افتتاحیه شه. یا با میم و داییش و دوست دختر داییش بریم هتل چمران. آی دونت نو... یکم باید فکر کنم و زودتر برم خونه لباس عوض کنم....

هپی مپی یلدا... گرچه پیش خونواده نیستم، ولی خیلی خیلی امیدوارم به این سال و حال و یلداش...

جام جهانی

خودم (دوست) دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۱، 12:51

دیشب با میم رفتیم فینال جام جهانی رو دیدیم تو کافه. نگم چقدر هیجان انگیز بود و من چقد جیغ زدم. سر گل اول فرانسه سر از پا نمیشناختم... قرار بود هرکی تیمش باخت، میزو حساب کنه. فرانسه باخت ولی من گفت عزیزم تو قهرمان جام جهانی شدی، باید شیرینی بدی :) و این شد که حساب کرد میزو.

امروز قراره برم موهامو ابریشم سازی کنم امیدوارم آسیب نبینه موهام واقعا استرس دارم! فرداشب یه مهمونی داریم. دورهمی ه دو چشم، تو یه باغه به مناسبت شب یلدا. هنوز معلوم نیست شب یلدا برم خونه یا نه...ولی من میم رو احتمالا با خودم میبرم مهمونی. تا حالا اینکارو نکرده بودم... میدونی این که یه نفرو رسما ورداری ببری مهمونی، جایی که بقیه هم باشن و ببینن، سخته... چون مدام با خودت مگی نکنه این آدم فردا روزی نباشه و بقیه سراغشو بگیرن... انی وی! امیدوارم خوب پیش بره، مهمونی پات لاک هست و ام و تنقلات با خودمونه. در نظر دارم که سالاد فصل و آجیل و اینجور چیزا ببریم. درینک هم ممنوعه :/

مرخصی

خودم (دوست) شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱، 15:21

شاید خودخواهانه به نظر برسه، ولی دوست دارم هفته آینده رو نرم خونه و دوشنبه برم مهمونی شب یلدا و هفته بعدشم برم مسافرت چابهار. ولی خب هم ممکنه مرخصی برای چابهار جور نشه و هم از طرفی، یه دلم میگه برم خونه یه سر به مامان اینا بزنم. مامان میگه مرخصی بگیر بیا خونه برای شب یلدا، منم خیلی دوست دارم برم ولی اگر مرخصی بگیرم برم خونه، اونوقت نمی تونم دیگه برم سفر چون مرخصی های ماهم تموم می شه.

یکماهه خونه نرفتم... بین علاقه قلبی و مسئولیت هام در قبال خانوادم موندم. از یه طرف میگم باید خانواده وقت بذارم و دست کم ماهی یکبار سر بزنم. از اونور میخوام از این زندگی خاورمیانه ای، یکم لذت ببرم و چندتا سفر برم... همه اینا در حالیه که مرخصی ندارم ... کلا 2 روز و نیم در ماه! واچ گانا دو؟

میدونی همه چیز به هم وصله.. برای زندگی باید کار کنیم و وقتی کار می کنیم فرصتی برای زندگی باقی نمی مونه. اگر کم کار کنیم باید کم بخوایم و اگر کم بخوایم دیگه اسمش زندگی نیست، صرفا زنده بودنه. انگار مایه گربه ایم که دنبال دم خودش میچرخه و میچرخه هی...

پس از تراول

خودم (دوست) شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱، 10:27

سفر تموم شد و دیشب ساعت 11:30 رسیدیم خونه. خیلی خوش گذشت، جزیره شیف و ساحل دیر و کلوت ها و ساحل یه روستا رو رفتیم. دیروز صبحم رفتیم دره و آب نوردی، چشمه آب گرم سورو بود اسمش. خیلی خسته شدیم و لی تجربه نابی بود. من اصلا جرعت نداشتم وارد آب به اون عمق بشم ولی خب شدم... با جلیقه و کلی کولی بازی.

از ساحل و دریا و عکس و آتیش و بزن و برقص هم که نگم. فقط الان که سرکارم عین خرس خسته م، چشمام باز نمیشه و یه عاااااالمه کار عقب افتاده دارم.

سفر کوتاه

خودم (دوست) چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۱، 16:52

تا همین امروز صبح تصمیم داشتم فردا ظهر برم خونه پدری. ولی یهو تصمیم گرفتم با تور ه دو چشم، برم طرفای بوشهر ساحل گردی. امشب میریم. تایم بلیچینگ دندنمو کنسل کردم. فردا رو مرخصی گرفتم و الان منتظرم تایم کاری تموم بشه تا فورا برم خونه وسایلمو جمع کنم و با ه حرکت کنیم. ه تور لیدره و با محبت و پایه و سرزنده س.

کلا باهاشون خوش میگذره قراره سواحل شیف و .. بگردیم.

+ امروز با نون، همکارم بیشتر حرف زدم. دختر خوشکل و بامزه و برونگراییه. یکم خودخواه و مغروره. ولی میدونی؟ برای اولین بار یه نگرانی گنده مو بهش گفتم. بهش گفتم که حس می کنم در حق خودم ظلم کردم که اومدم اینجا دارم کار می کنم چون گاهی حس می کنم جایگاه پایینی دارم اینجا و این برای منی که همیشه دنبال پرستیژ کاری بودم سخته. خب من خودمو کم آدمی نمیدونم من همین الان می تونستم تو بیمارستان و اتاق عمل شاغل باشم ولی خب نخواستم ( به دلیل دستمزدهای کم و زحمت زیاد) دلیل این حسم هم رفتار یکی از همکارا تو روز عکاسی دسته جمعی مون بود( دختره به من گفت میری پایین پرچم هارو بیاری؟ منم رک گفتم نه عزیزم) نون، خیلی حرفای خوبی بهم زد، گفت اتفاقا تو خیلی باسواد، غنی و تحصیل کرده ای. تو سخت ترین رشته رو بین همه ما خوندی. و سرشار از استعداد و مهارتی. اینکه یه نفر یه حرف اینجوری بهت زده، به این معنا نیست که تحقیر شدی، شاید فقط حواسش نبوده یا نمیدونسته که این حرف ناراحتت می کنه. گفت اتفاقا تو از همه ما کوچکتری و از نظر کاری جلوتری و جای رشد زیادی داری.

خلاصه... من تشنه تعریفم و این حرفاش حالمو خوب کرد. قرار شده باهم بریم آبی، کتاب بخونیم چون هردوتامون به فلسفه و پادکست و کتابخوانی علاقه داریم. کلاس شنا روهم که قراره بریم باهم. خلاصه که خوشحالم از آشنایی با این دختر زیبا...

دلار

خودم (دوست) سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۱، 16:45

یه بنده خدایی که من میشناسمش، امروز می گفت دارم کارامو می کنم پناهنده بشم. حالا چجوری؟ میرن ساچمه میخورن چندتا عکس هم از خودشون تو اعتراضات میندازن و میرن آلمان. بعد اونجا درخواست پناهندگی میدن.

خب این روش پرخطر برای چیه؟ چرا مردم دارن خودشونو به آب و آتیش میزنن تا برن؟ چون همین امروز دلار شده 41 هزارتومن! میفهمی؟ در عرض همین چند روز... ریدم تو مملکت داری تون، ریدم تو دهن همتون که فکر کردین سیاست مدارید و از اداره کردن کشور چیزی حالیتون میشه.

+ اره عفت کلام ندارم زیرا این بی ناموسای هزار پدر، گح زدن تو زندگی ما، چون هرچی میدوعم بیشتر تو این عن بازار غرق میشم، چون می بینم هم وطنم با زن و بچه، داره خودشو به کشتن میده که از این گح دونی فرار کنه بره آلمان... ریدم تو زنده و مرده تون.

دندونپزشکی

خودم (دوست) دوشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۱، 11:23

متنفرم از دندونپزشکی باید عین اسب آبی دهنتو باز کنی، فکت درد میکنه، بزاق ته حلقت جمع میشه و یه چیزی تو عمق دندونت ویژ ویژ میکنه. دکتر امروزم هی میگفت دهنتو باز کن، بازتر، باااازتر! انگار در گاراژه...

تنها نکته مثبتش این بود که فکر می کردم دوساعت طول بکشه که خب نیم ساعته تموم شد. و البته باید برم برای جرم گیری و بلیچ کردن. بعدش باید برم دندون بالایی شو ترمیم کنم. بهم گفته دندون عقل هاتو باید بیای بکشی... ودف! اونوری ها هم چندتا پوسیدگی شدید داره... آقا واقعا من گناه دارم... اینجور ی که فقط باید هرچی در می آرم بدم دندونپزشکی :/ ولی من میتونم! کم کم همه شونو درست میکنم، فعلا از واجبتر‌هاش شروع کردم. آسه آسه.

امروز از دست دوتا از همکارام واقعا عصبانی شدم، در حد آمپر چسبوندن. در حدی که نزدیک بود دق دلی مو سر یه آدم رندوم تو خیابون خالی کنم. چندبار با آقای اص، کار داشتم که خب هی آدم می رفت تو اتاقش و یه بارشم خودش داشت ناهار می‌خورد، منم عصبانی! گفتم به درک... همه کارا رو لیست کردم تو واتساپ براش فرستادم... به من چه :/

این منشی قراره بهم بگه که کی برم برا بلیچ و جرم گیری. یه کتاب برای تولد آمیگو خریدم به اسم سکوت بره ها، اینقد خوبه و تعریفشو شنیدم که کرمش افتاده به جونم که برم بخونمش خودم. ظاهرا یه فیلم هم از روش ساختن که اسکار گرفته...

دندونپزشکم گفته باید علاوه بر مسواک منظم، نخ دندون و دهان شویه هم استفاده کنی. ودف... چه خبره! یعنی کم کم روتین شبانه م برای پوست و چشم و دندون داره میشه یکساعت... ولی خب مهمه... دکتره گفت اگر نخ دندون بکشی، پوسیدگی بین دندونها متوقف میشه. خب میدونی؟ من ذاتا آدمیم تا یه ضربه مالی نخورم سرم به سنگ نمیخوره و کار درست نمیکنم...

قراره برم موهامو کوتاه کنم و بعدش ابریشم سازی کنم. خانومه میگفت پروتئین درمانی و کراتین همزمان هست. یعنی من اگر از اینکارا خلاص بشم خیلی خوبه... ولی خب کارایی بوده که قبلا نکردم بیکاااز دست و بالم تنگ بود الان که بهتر شده تا گرونتر نشده میخوام انجام بدم.

فردا باید مانتو مشکی بپوشیم چون قراره یه عکس دسته جمعی بگیریم برای سایت شرکت. و خب از این که خانم ح، رفته برای همه رو سری خریده کفریم. د آخه زن، روسری؟ حداقل شال میگرفتی من با روسری طوسی طلایی، شبیه این زنای تازه عقد کرده میشم

+یه چیزی ته ذهنم میگه، برای جبران هزینه های دندونپزشکیم یه پروژه فریلنسری قبول کنم. خب باشه دهنم سرویس میشه ولی در عوض دهنم سرویس میشه! (جمله سرشار از ایهام و صنایع ادبی) این دندونپزشکا چرا وقتی با دوتا دست و صدتا ابزار تو دهنتن، باهات حرف میزنن؟ ینی چی؟ خب زن من الان چجوری جوابتو بدم؟ هی میگفت نخ دندون بکشی ها، نوبت جرم گیری بگیریا... من مونده بودم که چجوری جواب بدم به این نابغه!

حالا کلا، امروز روزی بود که یه ذره عصرش اعصابم تخم‌مرغی شد و بعدم دندونپزشکی بهم استرس داد. هنوزم میترسم که پوسیدگی دندونم عمیق بوده باشه و لازم بسه عصب کشی کنم. دکتره گفت اگر موقع خوردن مایعات داغ و سرد، احساس کردی تیر میکشه و عادی هم نشد، دیگه باید عصب کشی کنی.

الان از مترو پیاده شدم، چنان با جدیت دارم می نویسم که هرکی ندونه انگار چشم امید یه دنیا به نوشته های منه.

با تشکر از مخترع مترو و پله برقی.

بای.

yeterday 19:54

محاربه با کدام خدا؟خدای من یا بت تو؟

خودم (دوست) یکشنبه بیستم آذر ۱۴۰۱، 11:37

اینقد بی حس و ناراحتم که نگو... بعضیا میگفتن اگر این اعتراضات به نتیجه نرسه اعدام ها شروع میشه. ولی حدس بزن چی شد؟

همین الان، همین روزا وسط بهبوهه اعتراضات و اعتصابات دارن اعدام میکنن. محسن شکاری و کلی جوون دیگه، به اتهام بستن خیابون یا ضربه به سطل آشغال یا چه میدونم پخ کردن به این تپه‌های بسیجی، حکم اعدام براشون اومده.

محسن اعدام شد... وقتی همه ما خواب بودیم، دم اذون صبح، وقتی حتی خدا هم خواب بود! و چندین نفر دیگه هم به دلایل واهی، از جمله قتل یه بسیجی تو صف اعدام هستن. (صد البته که قتل دلیل واهی نیست اما اعتراض و سوزوندن سطل آشغال و مقابله به مثل سزاش اعدام نیست. ) تلخیش میدونی چیه؟

اینکه هنوز قاتل‌های مهسا، نیکا، سارینا، حدیث، مهرشاد و و و دارن راست راست می‌گردن، هنوز معلوم نیست کی زد به هواپیمای اوکراینی، هنوز معلوم نیست کی تو زاهدان مردم رو به رگبار بست... ولی معلومه که کی زده فلان بسیجی رو اووف کرده. و حکمش؟ اعدام. محاربه با خدا... این خدا کیه که تا تقی به توقی میخوره، میشه محاربه باهاش؟

افساد فی الارض! ریدم تو این ارض و زندگی و طول شما که اعصاب و آرامش و امنیت نداریم از دستتون. تف بهتون که حال همه مارو از خدا و اسلام بد کردین...چطور می تونید به همین راحتی طناب بندازید گردن جوون عین دسته گل؟ هر لحظه که میگذره یاد این جمله مرحوم نوید افکاری میفتم که می‌گفت؛ برای طناب دارشون، دنبال گردن می‌گردن.

+یه سریا هم میگن، این اخبار رو سایبریا پخش کردن تا باعث رعب و وحشت بشن و از ادامه خیزش جلوگیری کنن. شایدم میخوان با استفاده از این دروغ‌ها، اعتبار اخبار واقعی رو پایین بیارن و جلوی کمیته حقیقت یاب بگن، ببین اینا همه‌ش دروغ به عرضتون رسوندن.

نمیدونم... نمیدونم.... نمیدونم.. ولی برای این بی ناموسا اعدام آسونه. در عرض 18 روز بدون حضور وکیل، محسن شکاری رو اعدام کردن. و من میترسم و ته دلم آشوبه که نفر بعدی کیه...

آمیگو

خودم (دوست) یکشنبه بیستم آذر ۱۴۰۱، 8:27

امروز عصر بعد از کار رفتم امیگو رو دیدم. برای کادوی تولدش یه کتاب و یه ادکلن همراه با کارت پستال خریدم. اونم برام یه عالمه خوراکی آورده بود از نودل عربی و کره بادوم زمینی گرفته تا یه نوع چای مخصوص و کاپوچینو.
وقتی دیدمش، انگار پرت شدم به گذشته، به یک سال پیش و روزهایی که تو بزرخ بیماریش بودیم...
گفت بهاری... دوست دارم بریم چایی بخوریم باهم... و این شد که رفتیم بنکتو، و چایی خوردیم. به یاد اون روزایی که امیگو پلاکتش پایین بود و تو بیمارستان چایی کمرنگ می‌‌خورد آخه نباید چای می‌خورد ولی از طرفی دلش نمیومد از لذت خوردن چایی بگذره...
یه پاستا هم خوردیم و بلند شدیم.
بعد یه سر زدیم به شیرازمال و رفتیم تو بوکلندش. همونجا یه تابلو خرید که روش نوشته بود؛
به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است
فاضل‌نظری
وقتی حساب کرد اومدیم بیرون دادش به من. گفت این برای تو! و من حسابی شرمنده شدم. گفتم چرا اینقد به من لطف داری؟ باور کن خیلی شرمنده میشم...
و خب اون مثل همیشه از این گفت که تو کارای مهمی برای من کردی، تو یه فرشته ای و برای من ارزشمندترینی...
و من موندم و یک دنیا شرمندگی بابت محبت این بچه به خودم و بی معرفتی هام! که مثلا چرا تو این مدت کمتر سراغشو گرفتم و کم باهاش در ارتباط بودم. اما خب بی دلیل هم نبود رفتارم... نخواستم بند احساسی بینمون به وجود بیاد، خواستم امیگو بدون حضور من، زندگی کنه و به بودن من عادت نکنه. میخواستم اگر روزی من نبودم و دست تقدیر ما رو از هم دور کرد آسیبی نبینه، چون زیادی آدم یک دل و یک رو و احساساتیه. کلی حرف زدیم، از هردری گفتیم...
امیگو لاغر شده، ولی سرحاله. باز تو فوتبال زانوش آسیب دیده ولی داشت میگفت فروشگاهش سود خوبی داره و خوشحاله. ماشین خریده. و من ذوق کردم از دیدنش... خداروشکر!
خدایا شکرت... خدایا ماعچ بهت... مرسی که آمیگو رو به ما بخشیدی مرسی که بهش نعمت سلامتی رو دوباره دادی...

+این پست دیشب نوشته شد ولی هرکار کردم بلاگفا باز نشد.

آتشک

خودم (دوست) شنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۱، 10:3

با یه سردرد خفیف سمت راست گیجگاهم اومدم سرکار. خدا خیر بده این دستیار صوتی گوگل رو که منو از تایپ معاف کرده و خب بدیش اینه که عادت کردم و الان نمی تونم با ناخن هام تایپ کنم.

5 روزه که سرما خوردم و حالم بده. امروز آمیگو رو قراره ببینم. واقعا حال و حوصله شو ندارم. حال و حوصله هیچ کس رو ندارم. به من باشه دوست دارم برم یه سیاره دیگه پناهنده بشم. ولی خب، چه فایده؟ ما باید وقت بذاریم برای همدیگه باید همدیگه رو ببینیم و درک کنیم و اهمیت بدیم وگرنه یه روزی می رسه که هیچ کس نیست تا باهاش دردودل کنیم...

کادوی تولد برای امیگو نخریدم و نمیدونم باید چه نوع ماسه ای به سر کنم.. تا 5 سرکارم و قراره 5 و نیم ببینمش :/

دوباره ناخن هامو فرنچ کردم.

+ به زهی گفتم بیا بریم کلاس شنا. ولی خب کلاسا معمولا تا ساعت 5 هستن و بعد از ساعت 5 سانس بانوان ندارن. امیدوارم یه کلاسی پیدا بشه که بریم...

+ از بس سردم بود پشت میزم اقای اص، یه هیتر کوچولو برام خریده گذاشته رو میزم. دوست دارم یه اسمی براش بذارم.... امممم.... آتشک! بهش میگم آتشک... گردالی و کوچولوعه و حسابی گرم میکنه.

سرماخوردگی

خودم (دوست) چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۱، 13:47

پیشی مریض شده. منظور از پیشی خودمم. ولی اومدم سرکار ، چون نمیخوام از مرخصی برای بیماری و لم دادن تو رختخواب استفاده کنم. بی حالم و خیلی سردمه. اصلا یه وعضی... مدام دارم به همه میگم درو ببندین... درو ببندین سرده! البته علائم سرماخوردگی رو با کلداستاپ و سیتریزین تا تونستم خفه کردم.

دلم سوپ میخواد، گشنمه... این مدتی که اینجا شاغل شدم، از قصد ناهار نمیارم تا کالری دریافتیم کم باشه. دم آفیس مون یکم اونورتر، معمولا یه بچه کوچیک با ترازو می نشست. با ترازوی اون که وزن کردم 53 بودم. امیدوارم حداقل تو این ااین مدت 3 کیلو کم کرده باشم. که البته شاایدم نکرده باشم چون یه روزایی پرخوری کردم. حالا پسره نیستش... چند روزیه میگردم بلکه پیداش کنم دوباره با ترازوش خودمو وزن کنم.

هوا بارونی و سرده. کاش زودتر ساعت 5 بشه برم خونه./

چشم

خودم (دوست) سه شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۱، 11:32

یکی از بزرگترین چشم پزشکای ایران، درباره تعداد زیادی از افرادی که طی اعتراضات دچار آسیب های چشمی شدن هشدار داده.

آماری از تعداد افرادی که تا الان دچار آسیب و کوری چشم شدن در دسترس نیست ولی دست کم چندصد نفر چشم‌هاشون دچار آسیب‌های جدی شده! و این یعنی چی؟ معنی شو همین آقای دکتر به خوبی بیان کرد و من نقل به مضمون می‌کنم؛ کسی که در اعتراضات دچار آسیب چشم و سایر ارگان‌های بدن میشه با کسی که در اعتراضات کشته میشه، خیلی فرق داره! اونی که چشمش نابینا میشه به عنوان یک سند زنده از این جنایت، چهل پنجاه سال تو اجتماع حضور داره!و این میدونی یعنی چی؟ یعنی تاریخ زنده‌ست و هیچکس نمی‌تونه تحریفش کنه. یعنی اون آدم هرجا که بره ازش می پرسن چشمت چی شده؟ و اونوقت می شینه از اون شب یا روزی میگه که مزدورها، با ساچمه زدن چشماشو ازش گرفتن! این یعنی، نه تنها الان بلکه ده‌ها سال دیگه هم مورد لعن و نفرین قرار می‌گیرن.

و باید بگم از سال 96 تا الان، حداقل هزار تا دو هزار نفر، تو همین اعتراضات دچار آسیب چشم شدن و تعداد زیادی شون بینایی شون رو از دست دادن. این آمار رو از کجا میارم؟ من تو اعتراضات بنزین تو درمانگاه چشم کار می‌کردم، و پزشکا مجبور بودن لیست بیماران ساچمه‌ای رو تکمیل کنن. نمیدونم این لیست رو برای کی میفرستادن. ولی حدودا یه لیست صد نفره بود. همین رو کمابیش تعمیم بدیم به شهرهای کوچیک و بزرگ و اعتراضاتی که یه جاهایی کمرنگ بود و یه جاهایی پررنگ، و تو این سه سال، قطعا دست کم به عدد 1000 تا 2000 می رسیم که خب، جای تاسف داره...

از وبلاگ یکی دیگه

خودم (دوست) دوشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۱، 10:33

دیشب برا بابا یه کاپشن خریدم، همونجا تنش کرد و رفتیم :)

+ دکتر گفت ددی، آسم شدید داره و باید دارو و اسپری استفاده کنه. البته گفت مصرف کنه خوب می شه. دکتر اعصاب هم برای استرس و ایناش، قرص داد. (البته همه اینا برای این بود که نامه بدن برا کمیسیون پزشکی )

+ هوا بارونیه.

+ امروز وبلاگ یه دختری رو می خوندنم. از دوران دانشجویی و نامزدیش نوشته بود تا حالا که ازدواج کرده و دخترش 5 سالشه. و میدونی چی برام جالب بود؟ ااین پستش:

« انگار خیلی زندگی کردم... انگار خیلی دویدم اما نرسیدم...

نرسیدم به هرچی میخواستم!!!عجیب نیست این همه نرسیدن؟!!

شاید زندگی فقط همینه من فکر میکردم چیزای بیشتره!!!

همین صبح بیدار شدن صبحونه خوردن(هرچند اکثرا نمیخورم،برا آرشیدا آماده میکنم اونم هیچوقت نمیپرسه مامان خودت چرا نمیخوری؟!!عجیب نیست که مهم نیست براش؟!) ظهر ناهار خوردن و باز تدارک شام دیدن؟(!نفس عمیقی میکشم)

اگه قرار بود زندگیم به همینا خلاصه بشه؟چرا اینهمه تلاش کردم؟!خو از همون پونزده سالگی ازدواج میکردم همینا رو انجام میدادم دیگه!الآنم بچه هام شونزده هیفده سالشون بود بجای شیش سال!

تو بد برزخی ام ،نمیتونم شرایط این سالام رو قبول کنم ایده آل هام،جور دیگه بود تو ذهنم و الان دقیقا عکس اون چیزیه که فکر میکردم.»

منم گاهی دچار این حس می شم. که این همه دویدیم و خواستیم متفاوت باشیم ولی تهش چی؟ یعنی کیفیت زندگی من الان با بقیه فرق داره؟ چقدر؟ صد البته که من مزه بهتری از زندگی چشیدم تا اونی که تو 14 سالگی ازدواج کرد. با این حال، همین الان، من آدمیم که میرم سرکار و زحمت زندگیم رو خودم می کشم ولی اونا آدمایین که تا لنگ ظهر میخوابن و خرجشونو شوهره میده. و خب بازم صد البه که من همچین حالتی رو دوست ندارم وزندگی پرتلاش و بی وقفه خودمو بشتر می پسندم.

ولی خب، حال این خانومم خیلی درک می کنم چون وقتی ببینی نتیجه تلاش هات شبیه بقیه شدنه، خستگی به تنت می مونه. اصلا نمیدونم تونستم مفهوم و ایده ذهنی مو بنویسم و منتقل کنم یانه.. ولی خب می ترسم از این که در آینده منم به تجربه حس این خانم برسم، زمانی برسه که دیگه هیچ فرق و برتری بین من و ادمایی که هیچ زحمتی کشیدن نباشه.

+قبلا تو وبم ( کلمه وب، قدیما بین بلاگرا مد بود. به وبلاگشون می گفتن وب.) داشتم می گفتم قبلا تو وبم، بیشتر استیکر استفاده می کردم. خیلی ززیاد... مخصوصا از این استکیرا، مورد علاقه م بودنا

میم

خودم (دوست) یکشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۱، 10:8

میم. خیلی با من صمیمی شده. می ترسم از این بندهایی که داره بینمون قوی تر میشه. این کاخی که داریم می سازیم یه روزی روی سرمون آوار میشه و هرچقدر بزرگتر، دردناکتر... میم گاهی از ازدواج حرف می زنه، ولی خب من هیچ جوره شرایطشو ندارم و از طرفی، حس می کنم مادر میم نمیذاره... مانع می شه. مامانش زنیه که همواره نظر خودشو به کرسی می نشونه. منم واقعا علاقه ندارم به این زودی ازدواج کنم. لذا می ترسم از این همه خاطره سازی و وقت گذروندن با میم. که چی؟ تهش چی؟ از ترس مرگ، می خوای زندگی نکنی؟

بابا داره میاد که بره دکتر. عصر و فردا باید باهاش برم دکتر.

14

15

16

هر کی نگه، از ما نیست :)

+ فصل قشم و هرمزه، یعنی نریم؟

روزانه

خودم (دوست) شنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۱، 11:6

از بعضی از همکارام خوشم میاد. از من بزرگترن هر کدوم چندسال، ولی وایب مثبتی دارن، با یکی شون امروز صبح رفتیم قهوه گرفتیم. ( البته من وایت چاکلت خوردم.) هنوز عادت های خارجکی داره ( ایران نبوده ده سال) یکیش همین قهوه دم صبح! کلا نحوه ارتباط و تعاملم با افراد و همکارا، بر پایه شعر حضرت حافظ هست که میگه با دوستان مروت با دشمنان مدارا! نه خوشم میاد زیاد صمیمی و جیک تو جیک بشم باهاشون، نه این که خشک و بی ارتباط! و البته که به هیچ عنوان وارد بحثها و غیبت های احتمالی نمی شم.

+ اوایل وظایفم خیلی زیاد و سنگین بود و استرس داشتم، ولی الان می تونم مدیریتش کنم و از پسش بر میام. تازه دارم به این فکر می کنم ه باز فریلنسری رو شروع کنم :) ولی خب واقعا کمبود وقت دارم.. نمیدونم به کدوم کار برسم..

این روزا چندتا کار خیلی مهم دارم:

-ترمیم دندون هام

-بلیچینگ

-رنگ مو

-کراتین

-ترمیم ناخن

+ قراره حسابی خالی بشم :/

+ رفته بودم خونه پدری، حسابی شارژ شدم. اصن نگم برات :)

آیا آنچنان که می نمایی هستی؟

خودم (دوست) دوشنبه هفتم آذر ۱۴۰۱، 14:17

از صبح تا حالا هیچ کار مفیدی نکردم.. خسته و بی حوصله م بهتر بگم، گشادیم می شه کارامو انجام بدم. همینجور نشستم پشت میزم؛ عین یه جلب دریایی بی حرکت!

بیا از حسادت بگم. من خیلی آدم حسودی هستم و خوب که دقت می کنم این حسادت ریشه در حس مالکیت و ترس از دوست داشته نشدن و طرد شدگی داره. واضح تر بخوام بگم هیچوقت موفقیت دیگران باعث حسادتم نشده، ولی در عوض، این که دوستم بره با یکی دیگه رفیق بشه، خیلی حسودیم میشه...

اگر بخوام مثال بزنم زیاده! ولی وجه اشتراک همشون، دوست و رفیق هام بودن، من خوشم نمیاد آدمای زندگیم رو با کسی شریک بشم. دوست دارم هر کدوم از دوستامو جداگانه برای خودم داشته باشم، عین یه شیء عتیقه و با ارزش.

+بعد از کار باید برم عکس بایت وینگ بگیرم و برم دندانپزشکی. این کارمو تیک بزنم، یه نفس راحت میکشم. زنگ زدم به خان که ازش بپرسم درباره این که کجا برم که خدمات و موادش خوب باشه که جواب نداد. از ته قلبم ذوق دارم خان فارغ التحصیل بشه و مطب بزنه. میخوام مطبشو پر کنم از تابلو نقاشی!

کمیته حقیقت یاب؛ عصای موسی!

خودم (دوست) دوشنبه هفتم آذر ۱۴۰۱، 11:7

واقعا گاهی حوصله کار کردن ندارم! مثل الان، 6 روز در هفته و تا عصر سرکارم... هیچ کار دیگه ای نمی کنم...

از این وضعیت نا راضیم! باید یه حرکت متفاوتی بزنم...

+دندانپزشکی زمانی خر است که باید کلی پول بابت خدماتش بدی!

+ این کمیته حقیقت یاب چی بود افتاد وسط؟! یهو همه اهل گفتمان و مهربون شدن، یهو همه زندانی ها آزاد شدن، یهو به مردم گل میدن، یهو تو سخنرانی رئیسی، یه نفر بلند میشه حرف می زنه، می ترسم همینطور پیش بره یهو ما بشیم سوئیس!

شکوفه درخت سیب!

خودم (دوست) یکشنبه ششم آذر ۱۴۰۱، 12:32

یه کلاینت داریم، خانوم نگار! خیلی برونگرا و مهربون و خودمونیه. امروز یه چند دقیقه ای فرصت شد صحبت کردیم، یهو وسط حرفاش بهم گفت، بهار میدونی شبیه چی هستی؟ شبیه شکوفه های کوچیک و سفید درخت سیب!

من تا چند ثانیه، هیچی نتونستم بگم... وقتی رفت، سرچ کردم ببینم شکوفه درخت سبیه چه شکلیه! یعنی من واقعا این شکلیم؟ ^_^

قبلا هم که موهامو گوجه ای بسته بودم، بهی بهم گفت شبیه تینکربلی...

پارتی

خودم (دوست) شنبه پنجم آذر ۱۴۰۱، 14:50

5 شنبه عصر آماده شدم رفتیم باغ عین اینا، یه مهمونی حدودا 30 یا 40 نفره بود. حسابی بزن و برقص کردیم. اصلا یادم نمیاد رو زمین نشسته باشم همش می رقصیدم. و یه چیزی بگم؟ یکی از پسرا اومد بهم گفت خیلی قشنگ می رقصی! اوووپس... اول فک کردم مسخره م می کنه. اما بعدش اومد به عین که دوست من و میزبان بود، گفت بهار رو دوست دارم تو همه مهمونیامون ببینم از این به بعد چون پر از انرژیه و رقصشم درسته! و منو میگی؟

حس اینو داشتم که به خر تی تابپ داده باشن. از بچگی یکی از مواردی که توش هیچ اعتماد به نفسی نداشتم رقص بود و اصلا روم نمی شد جلو کسی برقصم کم کم به این نتیجه رسیدم که نباید برام نگاه بقیه مهم باشه و یه ذره خودمو باید تکون بدم... و تازه تو مهمونیا هم اگر می رقصم دلیلش این بود که یه ذره رقصیدن یاد گرفتم و از همه مهتر دیدم بابا همه مستن، کی تو اون وضعیت دقت می کنه که من چه شکلی می رقصم؟...

اصلا نگم این تعریفی که ازم شد چقدر حال خوب کن بود. و از طرفی، یه پسری هم خیلی گیر داد بهم، اینقد چسبید که کلا دن، داداش عین فکر کرده بود با هم اوکی شدیم. اونم آدم جالبی بود...

تا جمعه عصر باغ موندیم و خانواده عین هم بودن، مامان و بابای پایه و جوونی داره. همونجا هم فوتبال ایران-ولز رو دیدیم و ایران برد! میدونی، این روزا وطن مفهوم عیجیبی شده، برد و باختش همزمان اشک و شادی میاره... و این یعنی ما حالمون خوب نیست.

تعهد / خیانت

خودم (دوست) سه شنبه یکم آذر ۱۴۰۱، 11:53

تعریفت از خیانت چیه؟ یه جایی خوندم میگفت تعریف خیانت ساده ست: اگر با جنس مخالفت، در غیاب پارتنرت جوری صحبت می کنی که اگر پارتنرت بود، نمی کردی، تو داری خیانت می کنی.

حالا من تو محیط کار، با پدیده ای به نام کارمندان تاهل رو به رو هستم که دارن با همکاراشون، خوش و بش میکنن، صمیمی هستن و وقت می گذرونن. این وقت گذرون، وقت زیادیه! کسی که شاغله، روزانه دست کم، 8 ساعت رو در حال مراوده با همکاراشه و این در حالیه که دست کم 8 ساعت می خوابه و از 8 ساعت باقی مونده، چند ساعتی در حال رفت و آمد به محل کار و کارای شخصی و خونه و ... است. و در خوش بینانه ترین حالت، فقط حدود 3تا 4 ساعت برای همسر یا پارتنرش وقت می ذاره.

و خب؟ اینایی که گفتم اصلا مهم نیست. اینی که میخوام بگم، چیزیه که چند وقته ذهنمو درگیر کرده. این بگو و بخندها و صمیمیت های محل کار، تا چقد اوکیه؟ خب، برای من، چون متاهل نیستم، هیچ ایرادی نیست از نظر عملی، حتی با یکی از همکارا اونقدر صمیمی بشم که منجر به ایجاد یه رابطه بشه. ( البته من اصلا به هیچ وجه جایی که می خوابم، پی پی نمی کنم)

با این حال، حس می کنم این مراودات محیط کاری، بعضی هاشون، یه جورایی داره به لاس زدن تبدیل می شه. به قول این مذهبی ها، به قصد لذت است ! :) خب با این تفاسیر حکمش چیه؟ نمی تونم واضح توضیح بدم. ولی برای همسر، برخی از این آدما، دلم می سوزه، چون مثلا خیال می کنه شریک زندگیش اومده سرکار، ولی در عین حال، داره کارای دیگه هم می کنه...

دوست داشتم از این آدما بپرسم، اگر همسرت اینجا بود بازم با همکارت، همینقد صمیمی و خودمونی و بی پروا می شدی؟ این شوخی ها رو می کردی؟ یا فقط چون الان نیست، داری از نبودش سو استفاده می کنی؟ و جالبه که طرفین این بگو بخندها، همگی متاهل هستن. یعنی یک مشت آدم متاهل ریختن دور هم، و این وسط منه مجرد، نگران فروپاشی کانون زندگی هاشون هستم. :/

بگذریم.. این بحثو ببندم.

و به گفتن این نکته اکتفا کنم که، با دیدن این چیزا، به واژه های تعهد، تاهل و وفاداری بی ایمان میشم.

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!