روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

خودم (دوست) چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴، 10:18

من پیشاپیش ساییدم دهن کسیو که 20 سال دیگه بیاد امروز مارو قضاوت کنه. بابا خفقان میدونی چیه؟

میفهمی همه جا مخبر باشه و تحت نظر باشی چیه؟ فکر میکنی اگر بگیرن ببرنت، میری یه چک میخوری و یه تعهد میدی میای بیرون؟ نه عزیزم! اگر بگیرن و ببرنت، 100 درصد جاسوس شناخته میشی، 100 درصد میگن از خارج پول گرفتی، 100 درصد میگن هدفت براندازی حکومته، 100 درصد یه کاری باهات میکنن که اگر بیای بیرون خودت خودتو بکشی!

هیچ حزبی نیست، هیچ رهبری نیست، مردم نمیدونن باید چی بگن و چیکار کنن؟ اگر بخوان برن تو خیابون حتی نمیدونن کجا برن!

آسونه از آینده گذشته رو قضاوت کنی، ولی سخت تر اینه که در لحظه بین شرافت و زندگی عزتمندانه و مرگ و نیستی یکی رو انتخاب کنی!
+ نگم بهت چیا دیدم... چه دخترا و پسرای شجاعی داریم! دمشون گرم... نمیتونم بیشتر بنویسم... ولی از همه چیزایی دیدم که فهمیدم انسانیت درشون نمرده! در کنار قهوه و ماچا و ماگ استنلی، من در اونها شجاعت دیدم!

خدایا تو برای این وطن شکوه بخواه

خدایا زندگی و جوونی ما که رفته... ولی نام ایران رو جاودان کن

این کشور رو به روزهای شکوه و اوجش برگردون

خدایا ازت خواهش میکنم اینجای تاریخ دستای مارو ول نکن، کنار این مردم باش، همه چیزو به سمت درستش هدایت کن!
نذار یکبار دیگه همه چیز خراب بشه!

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!