خودم (دوست)
پنجشنبه دوم اسفند ۱۴۰۳، 11:32
منشا خشم و نارضایتی های من، از خودم در خودمه!
یعنی خیلی وقته دست از خانواده و محیط و جامعه کشیدم... (اونها گرچه به درستی به وظایفشون عمل نکردن ولی من واقعا نمیخوام بایستم و سر نکرده هاشون، باهاشون بجنگم!، یک سمت خانواده ایه که به شدت ناتوانه و برام عزیزه و نمیخوام دغدغه و ناراحتی ایجاد کنم براشون. یک طرف یک جامعه فقر زده با نهادهای ورشکسته و مسئولین بیسواد! که خب سالهاست عنان مملکت داری و فرهنگ از دستشون خارج شده!، من باهاشون بجنگم؛ عاقبتم چوبه داره!)
برا همین، همه رو رها کردم و اومدم سراغ خودم، تلاش میکنم همونقدر که هستم از خودم متوقع باشم، یعنی سهم خانواده و جامعه رو نندازم گردن خودم ولی گاهی نمیشه، به هر حال اینن بار روی دوش منه! و منم که دارم تلاش میکنم چیزی از این زندگی بسازم که بشه بهش گفت «زندگی»!
تلاش کردم و درس خوندم، ولی دیدم توو رشته م پولی نیست... تو بیمارستان خبری نبود! میدونی وقتی قراره خودت اجاره خونه تو بدی، وقت نداری که بری سرکاری که پول زیادی نداره... باید زود تغییر مسیر بدی! باید بری سراغ کاری که یخچالتو پر کنه...
حالا چی کمه؟ مدام از خودم میپرسم بهار، چی کار کنم برات خوشحالتری؟
من همین الان؛
اگر ماشینمو بخرم
اگر سطح مکالمه زبانمو بهتر کنم (کتابی که الان دارم تموم بشه)
و یک تصمیم حدی برای کارم بگیرم
خیلی خیلی، خوشحال میشم!
+کار: ببین، الان از نظر کاری در برهه خوبی نیستم!
من بعد از فارغ التحصیلی، اول ابریشمی بودم، بعد رفتم عفیف، بعد از عفیف فریلنسر شدم (به مدت یک سال و نیم، با شرکت های تهرانی) و حالا اومدم یک شرکت تازه...
این وسطا کارهای مختلف و پروژه ای زیاد انجام دادم (ینی فقط همینا نبود.)
ولی این شرکتی که هستم راضیم نمیکنه...
اصلا نمیدونم چمه...
کاش میرفتم ککاشت مو، نمیخوام تو زندگیم اثری از رشته تحصیلیم نباشه! میخوام معلوم باشه من یک آدم تحصیلکرده در زمینه علوم پزشکی هستم
ولی خب میدونم اونجا خبری از پول نیست و باید مسیر دیجیتال مارکتینگ رو هم ادامه بدم...
(راستش کاشت مو رو خیلی جلو رفته بودم... ولی یک شخصی که اومده بود تو زندگیم و یهو رفت، با حرفاش منصرفم کرد!) زمان که بگذره مشخص میشه که من اشتباه کردم به حرفش گوش دادم یا نه!
واضحه که از نظر شغلی خیلی درهم برهمم؟
من همش با خودم اینجور بودم که هرکاری دوست داری انجام بده، الزامی نیست چون اتاق عمل خوندی، تو اتاق عمل هم کار کنی! ولی حالا اینجایی که هستمم زیاد راضیم نمیکنه با این خیلی راحته کارم! پولشم بهتر از اتاق عمله...
نمیدونم مغزم داره میترکه... از یک طرف هم با خودم میگم، درگیر این کلیشه ها نباش، فقط از آزادی زمانی ت استفاده کن برای اینکه تا میتونی کار کنی و کلی پول در بیاری... به وقتش شغلت رو عوض میکنی!
ولی به جز اون مواردی که گفتم دنبال چیم؟
دنبال گرفتن یک مدرک تخصصی دیگه مثل کاشت مو یا ام بی ای (یعنی یا تخصصی رشته خودم یا کلا یک مدرک مدیریتی)
تقویت زبانم
و کلی کار دیگه که نمیدونم چرا انجام میدم؟ چرا سایت نمیزنم؟ چرا سئو رو کاملتر یاد نمیگیرم؟ چرا رو پیجم کار نمیکنم؟ چرا هر هفته نمیرم شنا؟ چرا چندتا مهارت جدید یاد نمیگیرم؟ (یه چرخه باطل ساده پیش گرفتم: خونه سرکار- بیرون-)
نقد میکنم خودمو و این روند رو! من پتانسیلم بالاست... خیلی زود یادمیگیرم، زود میفهمم زود میگیرم! حیفه که به بطالت میگذرونم...
همونطور که به موقعش میدونم که چه عملکرد خوبی داشتم! مثلا پس انداز خوب دارم، خوب مدیریت مالی میکنم، روابطم با آدمها خوبه، تا اینجا چیزای خوبی یادگرفتم، سوابق کاریم خوبه، دختر خوبی برا مامان و بابامم، رفیق خوبی برا دوستامم، و و و! اما! من در حق خوده آیندم، دارم کم کاری میکنم!
ولی میدونی مسیرم روشن نیست... کسی نیست تا راهنماییم کنه... و من بین چیزهای زیادی که میخوام تردید دارم...
ادامه:
مثلا اگر الان شرایطت جوری باشه که بتونی هر تصمیم بگیری چی میخوای؟
من شخصا، نمیدونم... شاید اگر هیچ مشکلی پیش نیاد، برم سراغ کار درمانی... (امان از این تله تحسین طلبی! که عمریه اسیرم کرده! دوست دارم ادامه بدم کار درمانی رو چون؛ خفنه و تحسین به دنبال داره برام!)
شاید اگر هیچ مشکلی پیش نیاد، برم سراغ مدیریت و ام بی ای....
حتی فکر میکنم کاش ارشد گرفته بودم؛ اما خب وقتی در نهایت من مدرکم آزاد نمیشه، چه ارشد جه دکترا؟
گفتم دکترا، دوستم کنکور دکترا داره امروز(دکترای ادبیات) و من به این فکر میکنم که کنکور تجربی چطور تمام علاقه م به تحصیلات رو خفه کرد! رسما از سالی که کنکور دادم ددیگه هرگز با ذوق و عشق، پای هیچ کتابی ننشستم... هیچ دانشی رو فرا نگرفتم... فراری شدم! و چقدر بد... دارم تهی میشم، دارم کم کم از اون آدم آکادمیک و اجوکیتد، به یک اکسپلور گرد سطحی نگر تبدیل میشم!
+ همکارم (یه پسر جوونه متولد 81، دیپلمه، برادر مالک شرکت هست و برا همین اینجا شاغل شده) همین الان داره درباره رشته جدید ورزشی که شروع کرده صحبت میکنه... و من اینجوریم که؛ خب من چرا نمیرم یه سرگرمی ورزشی جدید پیدا کنم؟ مثلا برم ادامه تی ار ایکس، یا شنا، یا هرچی...
+ خلاصه که از این سکون بدم میاد... (ببین سکون نیست، فقط دارم کار میکنم تا بتونم ادامه بدم مسیرو)
برای سال جدید، باید برنامه های تازه و عملگرا بریزم... البته خب، من برنامه م میلادیه... بهتر نیست از الان یه سری تصمیمات تازه بگیرم؟
میدونی، حرف زدن آسونه، ولی من واقعا اگر کارم و زمینه شغلیم درست بشه میتونم، برای بقیه ابعاد قشنگ فکر کنم و تصمیم بگیرم...