روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

پایان سال

خودم (دوست) دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۳، 10:14

سال داره تموم میشه...

هوووف به معنای واقعی کلمه 4 ماه گذشته، اندازه 8ماه قبلش برام بود!

فعلا تو همین محل کارم هستم تا ببینیم چی میشه...(امیدوارم جای بهتری پیدا کنم منظورم جاییه که واقعا از نظر هویتی حس کنم مناسبمه وگرنه مالی اینجا خوبه)

کمی ناراضیم!! از اینکه تو رشته ای که تحصیل کردم کار نمیکنم ، اما برنامه ریزی و مسیرم چیز متفاوتیه...(فعلا باید روی اونا تمرکز کنم)

پولم تقریبا برای ماشین آماده ست! فقط باید بذارم بعد از عید بگردم بخرم، باید زود بخرم چون دوباره اول تابستون بحث خونه میاد وسط!

طلا و سکه باز رکورد شکوندن! فعلا و تا این لحظه سکه 84 تومنه! :/

شاید بعدا بیام بنویسم از سالی که گذشت، از استرس ها و اتفاقات زیادی که خیلیاشون برای اولین بار بودن!

ولی به این جمله اکتفا میکنم که با هر سختیم که هست ولی من حوصله این زندگی رو دارم.

خودم (دوست) دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۳، 11:57

تو زندگیم کم پیش اومده حسادت کنم / کلا آدم حسودی نیستم./

ولی مثلا الان روی یکی از دوستام به شدت حساسم

روی دستاوردهاش، موقعیت کاری و موفقیت و ....

حس حسادتی که باعث میشه داشته ها و شرایط خودم کمرنگ بشن و از نظرم بی ارزش باشن!

هووووف

شمما راهی برای حل این مشکل دارید؟

963

خودم (دوست) یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳، 10:35

با وجود این همه سختی و چالش

ولی میخوام بگم: من «حوصله این زندگی رو دارم.»

چرا 963؟ چون نیکولا گفته رمز خلقت احتمالا در اعداد 3، 6 و 9 نهفته ست!

MBA و تاریخ بیهقی

خودم (دوست) دوشنبه ششم اسفند ۱۴۰۳، 15:52

دیگه بعد از این همه حضور در دنیای دیجیتال مارکتینگ و اینا، تصمیم گرفتم یک دوره ام بی ای بگذرونم

هم به درد میخوره، هم میتونم بهش به چشم یک ارشد نگاه کنم. (اینطوری حس نمیکنم که لیسانس دارم)

مدرکشم میگیرم.

+البته در کنارش میخوام کورس های سئو و دیجیتال مارکتینگ رو هم تکمیل کنم که دیگه واقعا یک ارشد کامل باشه.

+و چون حس میکنم در حق اونهمه سال تحصیلم اجحاف شده و برای اینکه حس نکنم بیخود و بی جهت 4 سال علوم پزشکی بودم، قصد دارم بعد از عید برم کاشت مو بیاموزم و بدین ترتیب (یک تخصص مرتبط رشته م هم داشته باشم. هم برای دل خودم و هم برای فردایی که شاید نیاز به مهاجرت داشته باشم.)

+کنار همه اینا باید پول ماشینمم جور کنم... هعی!

+ اینا همش تقلاهایی در جهت غلبه بر ذهن کمالگراییه که فکر میکنه من اخیرا ادم بیسوادی شدم و به هیجی نرسیدم! میخوام اینارو به دست بیارم تا ذهنم وقتی میخواد چرتکه بندازه، بگه خب اینو، اینو و اینم داریم! آفرین! ما کلی دستاورد داریم :))))

به عنوان یک دختر تک و تنها از یک خانواده دهک پایین در یک اقتصاد ورشکسته با یک حکومت دیکتاتوری، زیادی کمالگرا و رو مخ و به دنبال معنا هستم میدونم

در حدی که الان دلم میخواد تاریخ بیهقی بخونم؛ یک حسی درونم میگه بنظرم نداشتن مرغ توی فریزر، دندون های خراب، قسط ها و حتی اجاره خونه و تلاش برای مهیا کردن همه اینها، خیلی خیلی مهمتره!

چی کمه؟

خودم (دوست) پنجشنبه دوم اسفند ۱۴۰۳، 11:32

منشا خشم و نارضایتی های من، از خودم در خودمه!

یعنی خیلی وقته دست از خانواده و محیط و جامعه کشیدم... (اونها گرچه به درستی به وظایفشون عمل نکردن ولی من واقعا نمیخوام بایستم و سر نکرده هاشون، باهاشون بجنگم!، یک سمت خانواده ایه که به شدت ناتوانه و برام عزیزه و نمیخوام دغدغه و ناراحتی ایجاد کنم براشون. یک طرف یک جامعه فقر زده با نهادهای ورشکسته و مسئولین بیسواد! که خب سالهاست عنان مملکت داری و فرهنگ از دستشون خارج شده!، من باهاشون بجنگم؛ عاقبتم چوبه داره!)

برا همین، همه رو رها کردم و اومدم سراغ خودم، تلاش میکنم همونقدر که هستم از خودم متوقع باشم، یعنی سهم خانواده و جامعه رو نندازم گردن خودم ولی گاهی نمیشه، به هر حال اینن بار روی دوش منه! و منم که دارم تلاش میکنم چیزی از این زندگی بسازم که بشه بهش گفت «زندگی»!

تلاش کردم و درس خوندم، ولی دیدم توو رشته م پولی نیست... تو بیمارستان خبری نبود! میدونی وقتی قراره خودت اجاره خونه تو بدی، وقت نداری که بری سرکاری که پول زیادی نداره... باید زود تغییر مسیر بدی! باید بری سراغ کاری که یخچالتو پر کنه...

حالا چی کمه؟ مدام از خودم میپرسم بهار، چی کار کنم برات خوشحالتری؟

من همین الان؛

اگر ماشینمو بخرم

اگر سطح مکالمه زبانمو بهتر کنم (کتابی که الان دارم تموم بشه)

و یک تصمیم حدی برای کارم بگیرم

خیلی خیلی، خوشحال میشم!

+کار: ببین، الان از نظر کاری در برهه خوبی نیستم!

من بعد از فارغ التحصیلی، اول ابریشمی بودم، بعد رفتم عفیف، بعد از عفیف فریلنسر شدم (به مدت یک سال و نیم، با شرکت های تهرانی) و حالا اومدم یک شرکت تازه...

این وسطا کارهای مختلف و پروژه ای زیاد انجام دادم (ینی فقط همینا نبود.)

ولی این شرکتی که هستم راضیم نمیکنه...

اصلا نمیدونم چمه...

کاش میرفتم ککاشت مو، نمیخوام تو زندگیم اثری از رشته تحصیلیم نباشه! میخوام معلوم باشه من یک آدم تحصیلکرده در زمینه علوم پزشکی هستم

ولی خب میدونم اونجا خبری از پول نیست و باید مسیر دیجیتال مارکتینگ رو هم ادامه بدم...

(راستش کاشت مو رو خیلی جلو رفته بودم... ولی یک شخصی که اومده بود تو زندگیم و یهو رفت، با حرفاش منصرفم کرد!) زمان که بگذره مشخص میشه که من اشتباه کردم به حرفش گوش دادم یا نه!

واضحه که از نظر شغلی خیلی درهم برهمم؟

من همش با خودم اینجور بودم که هرکاری دوست داری انجام بده، الزامی نیست چون اتاق عمل خوندی، تو اتاق عمل هم کار کنی! ولی حالا اینجایی که هستمم زیاد راضیم نمیکنه با این خیلی راحته کارم! پولشم بهتر از اتاق عمله...

نمیدونم مغزم داره میترکه... از یک طرف هم با خودم میگم، درگیر این کلیشه ها نباش، فقط از آزادی زمانی ت استفاده کن برای اینکه تا میتونی کار کنی و کلی پول در بیاری... به وقتش شغلت رو عوض میکنی!

ولی به جز اون مواردی که گفتم دنبال چیم؟

دنبال گرفتن یک مدرک تخصصی دیگه مثل کاشت مو یا ام بی ای (یعنی یا تخصصی رشته خودم یا کلا یک مدرک مدیریتی)

تقویت زبانم

و کلی کار دیگه که نمیدونم چرا انجام میدم؟ چرا سایت نمیزنم؟ چرا سئو رو کاملتر یاد نمیگیرم؟ چرا رو پیجم کار نمیکنم؟ چرا هر هفته نمیرم شنا؟ چرا چندتا مهارت جدید یاد نمیگیرم؟ (یه چرخه باطل ساده پیش گرفتم: خونه سرکار- بیرون-)

نقد میکنم خودمو و این روند رو! من پتانسیلم بالاست... خیلی زود یادمیگیرم، زود میفهمم زود میگیرم! حیفه که به بطالت میگذرونم...

همونطور که به موقعش میدونم که چه عملکرد خوبی داشتم! مثلا پس انداز خوب دارم، خوب مدیریت مالی میکنم، روابطم با آدمها خوبه، تا اینجا چیزای خوبی یادگرفتم، سوابق کاریم خوبه، دختر خوبی برا مامان و بابامم، رفیق خوبی برا دوستامم، و و و! اما! من در حق خوده آیندم، دارم کم کاری میکنم!

ولی میدونی مسیرم روشن نیست... کسی نیست تا راهنماییم کنه... و من بین چیزهای زیادی که میخوام تردید دارم...

ادامه:

مثلا اگر الان شرایطت جوری باشه که بتونی هر تصمیم بگیری چی میخوای؟

من شخصا، نمیدونم... شاید اگر هیچ مشکلی پیش نیاد، برم سراغ کار درمانی... (امان از این تله تحسین طلبی! که عمریه اسیرم کرده! دوست دارم ادامه بدم کار درمانی رو چون؛ خفنه و تحسین به دنبال داره برام!)

شاید اگر هیچ مشکلی پیش نیاد، برم سراغ مدیریت و ام بی ای....

حتی فکر میکنم کاش ارشد گرفته بودم؛ اما خب وقتی در نهایت من مدرکم آزاد نمیشه، چه ارشد جه دکترا؟

گفتم دکترا، دوستم کنکور دکترا داره امروز(دکترای ادبیات) و من به این فکر میکنم که کنکور تجربی چطور تمام علاقه م به تحصیلات رو خفه کرد! رسما از سالی که کنکور دادم ددیگه هرگز با ذوق و عشق، پای هیچ کتابی ننشستم... هیچ دانشی رو فرا نگرفتم... فراری شدم! و چقدر بد... دارم تهی میشم، دارم کم کم از اون آدم آکادمیک و اجوکیتد، به یک اکسپلور گرد سطحی نگر تبدیل میشم!

+ همکارم (یه پسر جوونه متولد 81، دیپلمه، برادر مالک شرکت هست و برا همین اینجا شاغل شده) همین الان داره درباره رشته جدید ورزشی که شروع کرده صحبت میکنه... و من اینجوریم که؛ خب من چرا نمیرم یه سرگرمی ورزشی جدید پیدا کنم؟ مثلا برم ادامه تی ار ایکس، یا شنا، یا هرچی...

+ خلاصه که از این سکون بدم میاد... (ببین سکون نیست، فقط دارم کار میکنم تا بتونم ادامه بدم مسیرو)

برای سال جدید، باید برنامه های تازه و عملگرا بریزم... البته خب، من برنامه م میلادیه... بهتر نیست از الان یه سری تصمیمات تازه بگیرم؟

میدونی، حرف زدن آسونه، ولی من واقعا اگر کارم و زمینه شغلیم درست بشه میتونم، برای بقیه ابعاد قشنگ فکر کنم و تصمیم بگیرم...

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!