روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

خود کم بینی

خودم (دوست) پنجشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۲، 18:24

دچار خود کم بینی شدم! فکر میکنم نکنه دیگه قشنگ نیستم که آمیگو حتی زحمت یه ریپلای هم به خودش نمیده؟ آخه مگه میشه؟ من اگر دوستم اینقدر خوشکل بود و این عکسای خفن رو استوزی میکرد، یه ریپلای میزدم تهش:/

حالا نه اینکه برام مهم باشه! دیگه اهمیتش کمتر شده. دیگه مثل روزهای اول، گریه م نمیگیره، بغض نمی کنم... برام مهم نیست... ولی بازم یه حرصی ته دلمه... که خب ینی چی؟ تهش رفتی رل زدی دیگه؟ چرا خودتو گرفتی... چرا اینطوری میکنی؟ کی مث من برات رفاقت کرد خدایی؟ اح...

دلم خیلی تنگ شده براش، هربار میرم که بهش پیام بدم، ولی میگم نه... نکن! دلم میخواد میتونستم بهش زنگ بزنم یا پیام بدم...دلم برا لهجه ش تنگ شده! اصلا جدیدا فهمیدم که شنیدن لهجه بوشهری یا حتی اسم بوشهر، حالمو بد میکنه.... اینه تاثیرات ادمایی که بدون فکر کردن باهات یه رفتاری رو انجام میدن و براشون مهم نیست سر قلب تو چی میاد!

خودم (دوست) چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۲، 8:9

سلام.

از شمال برگشنیم. خیلی خوش گذشت. رفتیم سمت شاهرود و گرگان و مازندران. البته خالی از چالش هم نبود. کلی عکس و فیلم خفن گرفتم :)

+ ناراحت آمیگو نیستم... عادی شده برام همه چی...

پیش از شمال

خودم (دوست) چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۲، 22:51

جمعه اگر خدا بخواد میریم شمال، و من الان فاکینگ پریود شدم با اینکه دیشب قرص خورده بودم که نشم...ولی شدم:/ تف تووووش... حالا کلی اب نوردی و دره نوردی و ابشار گردی داریم اونجا :/

+ آمیگو؟ بخدا سر شدم دیگه... نه یه زنگ نه یه پیام! هی... چقد دستم بی نمکه خدایی! استیکر قلب آبی و موج دریا میذاره! ولی من میدونم بعیده اون دختره بهش پا بده! دختری که جافکری گوش میده و اهل توسعه فردی و پیانوعه و کتاب میخونه و والیبالیسته، با پسر وابسته ای مثل امیگو وارد رابطه نمیشه! دقیقا عین من... همونطور که من نشدم... (حالا شاید بگی پس چرا برای امیگو اینقدر داری جلز و ولز میکنی؟ ماجرا اینه که من از بی اعتنایی رفیق هام بدم میاد نه اینکه برن رل بزنن! کاری ندارم با این موضوع...)

+ امروز و فردا دارم بکوب پروژه هارو اپلود میکنم که این ماه بی پول نشم! البته دلیل این همه فشار کاری، همون نزدیک یک هفته ناراحتی شدیدم بعد از بوشهره که عملا هیچ کاری نکردم.

+ امشب باید لباسایی که میخوام سفر بپوشم رو اماده کنم، کفشا، لوازم بهداشتی، آرایشی باید اماده بشن. و باید با هم سفرهام هماهنگ کنم که چه وسایلی برای کمپ ببریم اخه چند شب کمپ می کنیم.

آدمیزاد...

خودم (دوست) شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۲، 22:33

هرگز فکرشم نمیکردم، میم بیاد التماس کنه... امروز پیام داده و عملا التماس کرد... زنگ زد... جواب ندادم. بیش از یکماهه که داره پیغام و پسغام میفرسته. امروز نوشته بود، بهار همیشه برات تعریف می کردم که عموم عاشق یه دختر بود و تشد باهاش ازدواج کنه، تمام عمرش مجرد مونده و الکل میخوره! من الان شبیه عموم شدم... مثل اون حالم بده! نوشته بود؛ میخوام برای یه بارم که شده ببینمت... جواب هیچکدوم از پیاماشو ندادم ولی یاد یکی از پست هام تو همین وبلاگم افتادم که روزی که با میم کات کردم، نوشتم؛ از اسنپ خواستم از جلوی مغازه ش رد بشه، خواستم آخرین نگاه مال من باشه! من دیدمت... برای آخرین بار دیدمت! و تموم شد همه چیز، حالا تو بمون و تک تک خاطره هات با من... آدم بی لیاقت قصه قطعا تو بودی!

پیاماشو فرستادم برای زهی، گفتم بهش بگو دیگه پیام نده، زهی هم رفته بود آب پاکی ریخته بود روی دستش، گفته بود امیدی نداشته باش! بهار واقعا ازت رد شده و نمیخواد برگرده. برو پی زندگیت... هوووووف....

از اینور، من بی خود و بی جهت، هر لحظه دلتنگ آمیگو میشم... دلتنگ لحظه هایی که می تونستم راحت بهش پیام بدم و اون با اشتباق جواب بده... ولی حالا اشتیاقی نداره!‌ نمیدونم چشه... گرفتاره؟ حالش بده؟ یا زیادی خوبه؟ چون دیدم یه عکس استوری کرده بود، بازوبند کاپیتانی بسته بود، این یعنی جدی جدی داره فوتبالشو بازی میکنه!

درباره واژه فقدان فکر میکنم! اینکه حس کنی چیزی یا کسی رو از دست دادی خیلی تلخة ولو اینکه از اون چیز استفاده هم نمی کردی، ولو این که با اون شخص ماهی یکبارم حرف نمیزدی! حال من درباره آمیگو همینه... حس میکنم از دستش دادم... بی اعتنایی هاش سیلی میزنه به صورتم... و ایناست که قلبمو مچاله میکنه... باید بیشتر درباره فقدان فکر کنم چون کلید حال خوبم در درک این واژه ست...

خودم (دوست) شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۲، 18:7

کاش یه بلیط یک طرفه بهم میدادن برای مدتی کار در معادن سنگ ویتنام... که فقط برم و نباشم.

دلم میخواد یه جوری بکنم و برم ولی زهی خیال باطل! چسبیدیم به اینجا...

بهترم امروز، برای بقا دارم کار میکنم... باید کار کنم! اصلا کار کردن نعمتیه واسه خودش... باورم نمیشه که آخر هفته میریم شمال :)

خودم (دوست) جمعه دهم شهریور ۱۴۰۲، 22:18

همه چیز به نقطه بدی رسیده، دستم خالی شده و از نظر روحی ریختم بهم.

فقط بخاطر آمیگو... امروز عصر داشتم به سحر میگفتم حتی اگر در آینده بیاد و بگه بهار ببخشید، بازم بی فایده س، چون الان طوری روز و شب منو یکی کرده که خودمم نمیدونم باید چیکار کنم تا خوب بشم.

خیلی بده اوضاع روحیم... چند روزی اومدم شهرستان به خانواده سر بزنم تا بهتر بشم، ولی نمیدونم.... جدا نمیدونم، فقط خدا کمکم کنه سرپا بشم این ماجرا بدجوری ناراحت و غصه دارم کرده.

پاییز نیا

خودم (دوست) چهارشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۲، 19:9

داشتم فکر میکردم دیگه رابطه م با زهی مثل قبل نیست، دیگه نمیتونم بی سانسور باهاش حرف بزنم دلیلش اینه که این یکی دو سال اخیر فهمیدم اونم خیلی چیزا رو به من نمیگه، باهام صریح و شفاف نیست و من نمیتونم باکسی که باهام صادق نیست، دردودل کنم.. حس خماقت بهم دست میده!

امروز یه ریلز برام فرستاده بود که نوشته بود، دیگه مثل قبل دردودل نمی کنیم، همو محرم اسرار نمیدونیم... ولی اینو بدون هر لحظه که غم داشتی، میتونی روی من حساب کنی و باهام حرف بزنی... ولی در عمل؟ در عمل، حس میکتم تمی تونم باهاش ارتباط احساسی بگیرم.

حالا دیگه اینور اونور رفقای خودمو دارم. چند ساله که بی اون میرم مهمونی، حتی دیگه نمیگم میای بریم؟ اگر تو نیای منم نمیرم... برنامه سفر شمالم رو چیدم و حتی نگفتم بیا، میدونی چرا؟ چون قبلش اونا با دوست پسراشون برنامه سفر چیده بودن، گرچه سفره کنسل شده ولی برام مهم نیست.... من آدمهای هم فاز خودمو دور و برم دارم و خوشم نمیاد به کسی اصرار کنم که باهام همراه بشه.

از زمانی که بینی مو عمل کردم، درگیر بحران زهی شدم. باز رفت چسبید به دوست پسرش و حتی عیادت من نیومد درست و حسابی! چندین روز ناراحت بودم... تا این خوب شد، بحران آمیگو گند زد به سلامت روانم. نمیدونم این خوب بشه چه بلایی سر روحم میاد؟ نمیکشم دیگه... از دوست و رفیق دیگه نمی کشم.

+ همش دارم فکر میکنم با رسیدن روزای سرد و دلگیر پاییزی، اگر غصه ای بهم هجوم بیاره باید چه کنم؟ اصلا دوست ندارم پاییز برسه... شاید چون الان تو دلم غم زیادی وجود داره.

رفقای تاکسیک

خودم (دوست) سه شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۲، 11:8

فقط اینجا می نویسم که برام بمونه. دیروز، وقتی امیگو، یه عکس از دوران بیماریش گذاشت من یه عکس از اون موقع ها استوری کردم، تگش کردم و نوشتم: خوشحالم که روز به روز، داری بهترتر میشی! تو باشی چیکار میکنی؟ طبیعتا، چون تگت کردم ریپلای میکنی، میگی مرسی! دیگه کم کمش اینه دیگه؟ ولی فقط سین کرد... هیچی ننوشت...

همون فیلم رو قبل از استوری کردن برای خودش فرستاده بودم تو دایرکت(چون حدس میزدم نداشته باشه و براش خاطره انگیز باشه) اما، حتی به اون هم واکنش نداد! منم، براش نوشتم، شبیه گاوهای مزارع شمال هستی، سین میکنی واکنش نشون نمیدی!‌اونم نوشت؛ خواب بودم، تازه بیدار شدم... و استیکر خنده! من هیچی ننوشتم... یه ویس براش دادم که از بس دیر سین کرد قبل از اینکه ببینه پاکش کردم. (قطعا نوتیف براش رفته چون حتی اگر گوشی دستش نباشه که هست، ساعت هوشمند داره و نوتیف میره براش)

اینقدر از رفتارش ناراحت شدم که استوری ای که براش گذاشته بودمو پاک کردم و شب هم یه استوری گذاشتم نوشتم؛ دیگه نمیخوام خودمو فدای آدمایی کنم که ارزش عشق و محبت منو ندارن، دیگه اینجور آدما رو رفیق نمیدونم!‌و جالبه، که همه اینا رو دید، و هیچ واکنشی نشون نداد!

عجب... اونوقت چی شده بین ما؟ چطور میتونید اینقدر تاکسیک و بیشعور باشید؟ الان دقیقا آیا من رفتار بدی کردم؟ جز اینکه به جبران لطف خودت، عین خودتت که اومدی شهرم تا کادو تولد بهم بدی، منم اومدم شهرت و بهت هدیه دادم و برگشتم؟ جز اینکه تا جون در بدن داشتم تو دوران بیماریت کنارت بودم؟ جز اینکه همیشه سعی کردم یه تراپیست تمام معنا باشم برات؟ جز اینکه سعی کردم هلت بدم جلو؟

چی میشه که یهو، اینقدر بی اعتنا و بی رگ میشی؟ حتی جواب پیام های طرف رو نمیدی؟ تویی که به تک تک دوستای من گفته بودی، بهار مهمترین آدم زندگیمه ولی حالا، داری یه جوری رفتار میکنی، حس کنم یه تیکه عن خشک شده ام.

+ بابا بخدا آدما دل دارن، من حدود 10 روزه از کار و زندگی افتادم! قلبم ترک خورده، پرخوری میکنم، بارها گریه کردم، یه چیزی رو قلبم سنگینی میکنه، هزارتا بغض و گریه دارم... چرا؟ چرا حداقل توضیح نمیدید؟ میخواید تن لشتونو از زندگیامون ببرید بگید چرا... چتونه؟ این رسم رفاقت نیست... شما عین گاو یه رفتاری می کنید، بعد یکی مث من، هزارتا فکر میکنه، هزارتا عیب رو خودش میاره، میگه من چه دردی داشتم که این ول کرد رفت؟ چیشد؟ چرا؟ جطور؟ کجا اشتباه کردم؟

لعنت بهتون.... اینجا می نویسم که یادم بمونه چه آدمهای نمک نشناسی رو پرورش میدم! برا چه کسایی از بطن وجودم مایه میذارم و نتیجه چیه!

فقط چیزی که برام عین روز روشنه، اینه که این آدمم عین بقیه یه مدت دیگه برمیگرده، همونطور که میم الان افتاده به غلط کردن و اینور اونور پیام ببخش منو، می فرسته! ولی روزی که بخوای برگردی، من دیگه این بهار عاشق و مهربون نیستم، میری دوراتو میزنی و میای و می بینی منم نیستم!‌منو از دست دادی...

دختر کوچولوی غمگین

خودم (دوست) دوشنبه ششم شهریور ۱۴۰۲، 17:34

سلام

حالم بده، برای دومین بار در امروز دارم گریه می کنم.

آمیگو یه عکس استوری کرده، امروز دقیقا 3 سال میگذره از شهریوری که مریض شد! نوشته بود همه چیز از بعد از این عکس شروع شد... اون روزای تلخ بیمارستان و بستری و ...

باورم نمیشه سه سال گذشته... تموم شده... همه چیز یه طوری در گرداب زمان پیچیده که انگار نه انگار! همه چیز داره فراموش میشه... و آمیگو حالا دیگه چندان اهمیتی به من نمیده... خوشحالم که خوب شده ولی ناراحتم که من دیگه اونقدر براش عزیز نیستم...

قلبم داره میترکه.... نمیخواستم اینطوری بشه! میشه برگرده؟ اون تنها کسی بود که خیلی منو دوست داشت و حالا نداره دیگه...

از تک تک کاراش میفهمم که دوستم نداره، که دیگه براش اهمیتی ندارم. و تازه فهمیدم که داره تلاش میکنه با دختری به اسم دریا وارد رابطه بشه. ( اینکه از کجا فهمیدم هم قصه جالبی داره!: امیگو وقتی تازه با من آشنا شده بود، آهنگ بهار راغب رو پلی می کرد. و چند شب پیشا دیدم یه موزیک استوری کرده به اسم دریا... و یه استیکر موج دریا و قلب آبی هم گذاشته. از طرفی، یه ریلز استوری کرده بود از پیجی که ادمینش، دختریه به اسم دریا!‌و بله، این دختره و آمیگو همدیگه رو فالو دارن! همه اینارو گاشتم کنار هم و فهمیدم اونی که حواس آمیگوی منو پرت، کرده این دختره ست)

خلاصه بهی رو فرستادم که زیر زبونش رو بکشه، به بهی گفته بود: چقد باهوشی چجوری فهمیدی؟ و گفته بود هنوز اوکی نشدن، به در بسته میخوره هی... تو دلم گفتم پس بگو چرا نسبت به من اینقدر بی اهمیتی شدی... دل و تمرکزت جای دیگه ست... حالا سوالی که پیش میاد اینه که تا کی قراره حواسش پرت اون باشه؟

آپدیت

خودم (دوست) شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۲، 15:8

حالا این همه اعصاب خوردی بابت آمیگوف کی اومد سراغم؟ زمانی که از مالی هم خالی بودم. تو همین وانفسا، آمیگو گفت پولمو میخوام. هوووف... چه بحران و تنش هایی به من وارد شد. این ماه، علی رغم اینکه عمل بینی داشتم ولی خوب تونستم کار کنم و دریافتیم کم نشد منتهی واقعا روزهای سختی رو به لحاظ مالی و روحی سپری کردم! مجموعا تابستون سختی شده.. ولی خب، امیدوارم بقیه ش خوب پیش بره و بتونم برم شمال و حالم بهتر بشه.

آن شب به این صبح

خودم (دوست) شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۲، 12:12

فردا روز بهتریه رفیق؟

مریض شدم انگار... نمیدونم باید چیکار کنم...

شاید

+ دیشب، دیدم واقعا اینطور ادامه پیدا کنه نمیشه! پا شدم خونه رو تر و تمیز کردم، جارو زدم، صورتمو شستم، و با خودم حرف زدم. همه چیزو ریز ریز شکافتم، اون گوشه موشه های ذهنمو واکاوی کردم، بغض کردم، خاطره گفتم، مثال زدم، و حالا؟ خیلی حالم بهتره... ناراحت نیستم! و امید دارم که تا غروب بهتر و بهتر تر بشم.

هوووف...

+ باز خداروشکر که خودمو دارم تا این اوضاع مرهم بذارم روی زخمام، دلداری بدم خودمو و غم هامو کم کنم

نگران توام

خودم (دوست) جمعه سوم شهریور ۱۴۰۲، 20:23

ممکنه زنده بمونم؟ بخدا میترسم... نکنه طوریم شده؟ از شنبه که اومدم شیراز، دقیقا یک هفته ست، که حال و روز خوبی ندارم، یک هفته زیاده برام... میترسم!

میترسم....

آمیگو حتی عکس و استوری هامم ریپلای نمی کنه... اینا حالمو بد میکنه! دیروز، برای این که حالم بهتر بشه، جلوی موهامو رنگ فانتزی سرخابی گذاشتم، و امروز که رفته بودیم یه جلسه کاری به صرف صبحانه تو یه کافه، چندتا عکس گرفتم گاشتم اینستا، دریغ از اینکه بیاد بگه رنگ موهات مبارک... میدونی، اون زیادی به من توجه میکرد، ولی حالا نه... نمیدونم چرا.. نمیدونم چرا تغییر کرده اینقد... اگر آمیگوی قدیم بود، کلی ذوقمو میکرد، ولی اون نیست...

میترسم.. نگران خودمم، حالم به وضوح بده و دارم غرق میشم... میخوام یه کاری کنم برای خودم، اما نمیدونم چیکار! فقط میدونم نباید بذارم این حال ادامه دار بشه...

نیاز دارم بشینم واکاوی کنم خودمو، احساساتمو، ریشه غم هامو... ولی توانی ندارم.. همه کارام مونده و اعصابمم ریخته بهم... و حتی نمیدونم کی باید پریود می شدم... شاید همه این حالم بخاطر پریودیه نه؟ آخه، من یادمه ماه قبل، قبل از عمل بینیم، پریود شدم،

+ همین الان بعد از کلی فکر کردن، یادم اومد که من بعد از عمل بینی، پریود شدم :/ ینی این حال سگم، هیچ ربطی به پی ام اس، نداره. حالا چیکار کنم؟ به چی پناه برم؟ چطور خوب بشم؟ هم مهمونی رفتم، هم میتینگ کاری، هم تفریح...ولی باز خوب نمیشه این قلب نکبت...

+ با غصه به خودم میگم؛ چیکار کنم برات دختر؟ تو کی تشنه محبت دیگران شدی؟ کی اینقدر آمیگو برات مهم شد؟ تو تا همین یکماه پبش برات مهم نبود زنگ زدن یا نزدنش... چت شده؟ چیکار کنم خوب بشی؟ و نمیدونم... هیچ جوابی براش ندارم، فقط میتونم غصه بخورم، گریه کنم و کارامو عقب بندازم.. در حالی که آمیگو، داره خیلی عادی زندگی میکنه و خبر نداره چه آشوبی تو دل من به پا شده...

دلتنگی آمیگو

خودم (دوست) پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲، 2:6

چند روزه ریختم بهم، مدام اشکم دم مشکمه، آمیگو جواب زنگ هامو نمیده، چقد بی رحم شده این بچه...

عین بچه ها شدم، بغضی و دل نازک و حساس، خوبه که تو خونه م تنهام، هر موقع و هر زمان که فشار بیاد به قلبم سریع میزنم زیر گریه، هق هق بلند، این چند شب بارها به خودم نهیب زدم گفتم دختر، آرومتر.. الان همسایه ها خیال میکنن طوری شده... ولی من تا، صدای هق هق گریه هام نیاد، آروم نمیشم. همه ازم توقع دارن قوی باشم، حس میکنم هیچکس بهار غر غرو رو نمیخواد، ولی من واقعا به این شبا و گریه هاش نیاز دارم...

فک میکردم آمیگو خوب بشه و بره بوشهر، خیالم راحت میشه و زندگی مو میکنم، این چندماه گذشته خیلی خوب بود، باز دوباره حالا، حس میکنم قلبم بهش وصل شده، باز بیشتر تو فکرشم... اونقد که این چند روزه، حالم خراب شده! کم کم دارم به خودم شک می کنم...

پریودی هام ریخته بهم، حدس میزنم به خاطر ماده بیهوشی، این ماه با تاخیر پریود بشم، به همین دلیل اینقد مودی و ضعیف شدم. امروز اصلا نتونستم کار کنم، غروبی لپ تاپ رو روشن کردم تا مقالات یکی از وبسایت ها رو اپلود، کنم یهو تو گوشی اهنگ ممرضا شایع پلی شد؛

دوسِت دارم اونقدر که لنگم باشم واسه تـو پول هست

♩ کصخلتم عجیب سلامتیت الکل صنعتی

احترام به تـو خیلی واجبه خیلی مـی‌خـوامت

خیلی راجع بهت فکرم درگیر مـیشـه روز و

شـدی یه پا عزیز دل، بی‌معامله

***

این تیکه اولش، تو بوشهر ورد زبون آمیگو بود، یهو یادش افتادم، باز یادش افتادم، باز قلبم آتیش گرفت... مسخره، بهم میگه رئیس... اصلا کل تکست موزیک یه حالیه... انگار تک تک حرفامه به این بچه ...

خیلی راجع بهت فکرم درگیر مـیشـه روز و

شـدی یه پا عزیز دل، بی‌معامله

رفیق‌ترم از یه عالم باهات بالاخره آشتی کرد خدا یه بار هم با ما

****

نیستی با خـودش هم این بچه لجه

اصلا نیستی انگـار تـو این کله گچه

♫همش انگـار یه چیزی گم شـده♭

♩ آدم دوست داره روت در رو قفل کنه

کی مثل مرد مـی‌گرده شب و صبح دورت؟

کیه مثه من کصخلت؟

از خـودم عزیزتری برام

بگو بگم انجام بدن، همـین الان

♩ مرام تـو رو تـو رفیقام کسی نداشت

***

پناه و درمون گریه های الانم کیه؟ اصلا باید چه مرهمی بذارم روی این همه بغض و دل نازکی؟ نمیدونم... ولی دلم نخواست پاپیچ آمیگو بشم، گفتم شاید گرفتاره، گفتم شاید خسته ست، شاید ناراحته، شاید با کسی تو رابطه ست و داره برای اون وقت میذاره، دیروز خودش اومد نوشت گرفتار کارم... ولی میدونم نیست... من خودم آخر این بهانه هام، خوب بلدم بپیچونم کسی رو اگر بخوام! و حس میکنم، آمیگوی قشنگم، خیلی پرواز کرده، رفته... نیست... حسش نمیکنم... دلم نمیاد چیزی بهش بگم.. دلم نمیاد گله کنم... ولی اینجا، واقعا حالم بده! دلتنگی شدیدی روی قلبم آوار شده! شده یه غم بزرگ... فعلا که برنامه م اینه که تا صبح همین موزیک شایع رو گوش بدم و شاید بتونم کارامو یه ذره ببرم جلو...

+ این محتوا هم سانسور شده ست، نمی تونم خیلی رک از احساساتم بنویسم...

چند دققیه از اپلود این متن میگذره و من دارم فکر میکنم چیو ننوشتم که سبک نشدم؟ به هرحال نوشتم همیشه برای من چاره ساز بوده... ولی، به دلایلی قفل شدم، نمی تونم واضح بنویسم، چون شاید برا خودمم واضح نیست... ولی، الان داشتم فکر میکردم آدما در عین نزدیکی چقدر از هم دورن، من توی قلبم هزاران فریاد خفه شده ست، بابت این روزهایی که به وضوح حس می کنم آمیگو حس و حالش فرق کرده، ولی حتی نمی تونم به خودشم بگم... انگار، دیگه براش مهم نیست، حس میکنم هرچی بگم، احساساتم درک نمیشه... و چرا بگم؟ دوست ندارم ناراحت بشه... میخوام سر حال باشه... و اصلا همیناس که منو نگران میکنه...

از شرجی بوشهر تا خنکای شیراز

خودم (دوست) چهارشنبه یکم شهریور ۱۴۰۲، 3:54

سلام، بیا برات بگم چه خبر...

برا تولد آمیگو رفتم بوشهر، اونجا خوب بود، شاید جالب باشه که بدونی همه منو میشناختن، تک تک آدمایی که تو روزای سخت بیماری آمیگو شیراز دیده بودم، حالا بوشهر بودن، داشتن راحت زندگی میکردن، آمیگو، مامانش، باران، دیوید، عمو، دایی، و....

آمیگو قشنگم بزرگ شده... فروشگاه خودشو داره، با غرور دست منو گرفت برد فروشگاه خودش و مامانش، تو بوشهر چرخیدیم، بوشهری که یه روزی آمیگوی من حتی باور نداشت دوباره برگرده توش زندگی کنه... از بدی های سفرم به بوشهر اصلا نمیگم، از غم و غصه های این چند روز، از گریه هام...

در این لحظه تمایل زیادی به سانسور وقایع دارم، دلیلش رو نمیدونم ولی حس میکنم چیزی در من تغییر کرده راجب آمیگو... شاید بعدا بیام بنویسم، از همون روز بدی که از بوشهر برگشتم دوتا یادداشت سراسر غم دارم، که شاید اینجا هم بذارمشون و شاید ن...

ولی باید بهت بگم که روزهای سخت زندگی رسیده،،، دستم خالی شده، آمیگو هم گفت پول لازمه و باقی مونده پولشو بدم، حدود 20 تومنه، ولی برای من این لحظه هزار تومن هم هزارتومنه... تا فردا جور میشه و بهش میذمش چون نمیخوام بچم به سختی بیفته، ولی خودم دارم به گاج میرم.

بهتره ننویسم چون این یادداشتم به دلایل هورمونی سراسر سانسوره و من باید این واقعیت رو بنویسم. راستی صاحب خونه قبلیم زنگ زد، و گفت خواهرم از تهران اومده میخواد تو رو ببینه، و خواهرش ازم خواستگاری کرد برای پسرش! پسرشو ندیدم.... ولی آخرش خانومه با گوشیش چندتا عکس ازم گرفت که حتم دارم خیلی زشت شده، 😂😂😂😂

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!