خودم (دوست)
پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲، 2:6
چند روزه ریختم بهم، مدام اشکم دم مشکمه، آمیگو جواب زنگ هامو نمیده، چقد بی رحم شده این بچه...
عین بچه ها شدم، بغضی و دل نازک و حساس، خوبه که تو خونه م تنهام، هر موقع و هر زمان که فشار بیاد به قلبم سریع میزنم زیر گریه، هق هق بلند، این چند شب بارها به خودم نهیب زدم گفتم دختر، آرومتر.. الان همسایه ها خیال میکنن طوری شده... ولی من تا، صدای هق هق گریه هام نیاد، آروم نمیشم. همه ازم توقع دارن قوی باشم، حس میکنم هیچکس بهار غر غرو رو نمیخواد، ولی من واقعا به این شبا و گریه هاش نیاز دارم...
فک میکردم آمیگو خوب بشه و بره بوشهر، خیالم راحت میشه و زندگی مو میکنم، این چندماه گذشته خیلی خوب بود، باز دوباره حالا، حس میکنم قلبم بهش وصل شده، باز بیشتر تو فکرشم... اونقد که این چند روزه، حالم خراب شده! کم کم دارم به خودم شک می کنم...
پریودی هام ریخته بهم، حدس میزنم به خاطر ماده بیهوشی، این ماه با تاخیر پریود بشم، به همین دلیل اینقد مودی و ضعیف شدم. امروز اصلا نتونستم کار کنم، غروبی لپ تاپ رو روشن کردم تا مقالات یکی از وبسایت ها رو اپلود، کنم یهو تو گوشی اهنگ ممرضا شایع پلی شد؛
دوسِت دارم اونقدر که لنگم باشم واسه تـو پول هست
♩ کصخلتم عجیب سلامتیت الکل صنعتی
احترام به تـو خیلی واجبه خیلی مـیخـوامت
خیلی راجع بهت فکرم درگیر مـیشـه روز و
شـدی یه پا عزیز دل، بیمعامله
***
این تیکه اولش، تو بوشهر ورد زبون آمیگو بود، یهو یادش افتادم، باز یادش افتادم، باز قلبم آتیش گرفت... مسخره، بهم میگه رئیس... اصلا کل تکست موزیک یه حالیه... انگار تک تک حرفامه به این بچه ...
خیلی راجع بهت فکرم درگیر مـیشـه روز و
شـدی یه پا عزیز دل، بیمعامله
رفیقترم از یه عالم باهات بالاخره آشتی کرد خدا یه بار هم با ما
****
نیستی با خـودش هم این بچه لجه
اصلا نیستی انگـار تـو این کله گچه
♫همش انگـار یه چیزی گم شـده♭
♩ آدم دوست داره روت در رو قفل کنه
کی مثل مرد مـیگرده شب و صبح دورت؟
کیه مثه من کصخلت؟
از خـودم عزیزتری برام
بگو بگم انجام بدن، همـین الان
♩ مرام تـو رو تـو رفیقام کسی نداشت
***
پناه و درمون گریه های الانم کیه؟ اصلا باید چه مرهمی بذارم روی این همه بغض و دل نازکی؟ نمیدونم... ولی دلم نخواست پاپیچ آمیگو بشم، گفتم شاید گرفتاره، گفتم شاید خسته ست، شاید ناراحته، شاید با کسی تو رابطه ست و داره برای اون وقت میذاره، دیروز خودش اومد نوشت گرفتار کارم... ولی میدونم نیست... من خودم آخر این بهانه هام، خوب بلدم بپیچونم کسی رو اگر بخوام! و حس میکنم، آمیگوی قشنگم، خیلی پرواز کرده، رفته... نیست... حسش نمیکنم... دلم نمیاد چیزی بهش بگم.. دلم نمیاد گله کنم... ولی اینجا، واقعا حالم بده! دلتنگی شدیدی روی قلبم آوار شده! شده یه غم بزرگ... فعلا که برنامه م اینه که تا صبح همین موزیک شایع رو گوش بدم و شاید بتونم کارامو یه ذره ببرم جلو...
+ این محتوا هم سانسور شده ست، نمی تونم خیلی رک از احساساتم بنویسم...
چند دققیه از اپلود این متن میگذره و من دارم فکر میکنم چیو ننوشتم که سبک نشدم؟ به هرحال نوشتم همیشه برای من چاره ساز بوده... ولی، به دلایلی قفل شدم، نمی تونم واضح بنویسم، چون شاید برا خودمم واضح نیست... ولی، الان داشتم فکر میکردم آدما در عین نزدیکی چقدر از هم دورن، من توی قلبم هزاران فریاد خفه شده ست، بابت این روزهایی که به وضوح حس می کنم آمیگو حس و حالش فرق کرده، ولی حتی نمی تونم به خودشم بگم... انگار، دیگه براش مهم نیست، حس میکنم هرچی بگم، احساساتم درک نمیشه... و چرا بگم؟ دوست ندارم ناراحت بشه... میخوام سر حال باشه... و اصلا همیناس که منو نگران میکنه...