روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

آریامن

خودم (دوست) شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱، 15:55

از شرکت اومدم وبلاگمو چک کردم امروز.

چقدر خوبه که هرچند وقت یکبار حتی شده یکم میام و می‌نویسم. بالاخره قشنگه...

شاید سالها بعد با یکی از دوستام، یا بچه هام (اگر اصلا بچه دار بشم) بیام و این خاطرات رو مرور کنم.

 

فردا یک خرداده! شروع ماراتن کارورزی بیمارستان، کلاس معارف، شرکت، باشگاه، اجاره خونه، قولنامه، خرید وسایل، اسباب کشی، و....

 

من تحمل این حجم از استرس و شلوغی رو ندارم!

دارم تو دیوار دنبال مبل و تخت و کمد مناسب می‌گردم.

با یه بنگاهی جدید آشنا شدم. آریامن...

زرتشتیه... قشنگه نه؟ خیلی!یه خونه هم یافته.. سر خیام. قدیمی ولی بزرگ و سر خیابون و امن! گذاشتم اگر بهتر پیدا نشد همینو قولنامه کنم. 

 

هی حساب و کتاب میکنم... میگم پول فلان پروژه رو باید بریزم رو پول رهن... فلان پروژه چرا تسویه نمی‌کنه! دو دوتا چهارتا می‌کنم که حقوقمو باید بدم پای مبل یا گاز بخرم؟ یا کتونی جدید؟ یا بذارم برای اجاره خونه...

در یخچال رو باید بگم بابا اینا زودتر درست کنن برام!

 

راستی گفتم بابا رفته برام یه آینه قدی خریده؟ دوستش دارم!

باید برم سکه و گوشواره رو بفروشم... بالاخره پس‌انداز کردم برا همین موقع!و  خلاصه کلییییی شلوغی!

همینقدر درهم و برهم به علاوه صدها چیزی که نمیتونم الان بنویسم چون آخر تایم کاریه و میخوام جمع کنم برم خوابگاه و بعدشم برم باشگاه.

 

را‌ستی از پس اجاره خونه و برنج و روغن و ماکارونی گرون بر میام؟

صد در صد! من پنجه های قدرتمندی دارم :) 

بهی

خودم (دوست) دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۱، 21:12

امشب بهناز رفت خونشون... می‌گفت حالم بده، هم دوستش فوت کرده و هم دلش تنگ شده. رفت که یه سری بزنه... حال و هواش عوض بشه و جمعه بیاد.

 

همزمان هم اتاقی جدیدمون که ناپیوسته هست اومد. بالاخره این اتاق هم سه نفره شد... ولی باز جای شکرش باقیه که نفر سوم، یه شب در هفته اینجاست.

 

با بهی خدافظی کردم. و دلم تنگ شد براش. از اولین باری که بهی رو دیدم و یادم میاد (سوپرایز تولدم تو کافه خونه ما) خیلی می‌گذره... فکرشو نمیکردم یه روز هم اتاقی بشیم و هم صحبت...

دختر خیلی خوبیه... کلی تفاوت داریم باهم، ولی قلب مهربون و سکوت و صاف بودنش برام ارزشمنده. 9 ترمه شده، دوست داره خارج، داره زبان ایتالیایی می‌خونه!میگه وقتی خونه بگیری و بری، من تنها میشم!

من از تجربه وابستگی به آدما می‌ترسم... از دلتنگی و بغض بدم نیاد! از اینکه اونقدر با یکی باشم و بهم خوش بگذره که بعدش نتونم ادامه بدم و غصه بیاد سراغم متنفرم. 

تجربه‌ از دست دادن به هرشکلی دیونه م می‌کنه! حالا رفتن آدما، مهاجرت، مرگ و... هرچی که باشه به هر نحوی، از دست دادنه و منو تو یه دریایغم غرق می‌کنه! 

ترجیح می‌دم بهش فکر نکنم... 

خبر مهم!

خودم (دوست) دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۱، 1:30

خبر....

تو یه سری شهر ها اعتزاضاته... شیراز ولی آرومه خبری نیست.

بابای بهی می‌گفت عصرها یکم شلوغ میشه، مردم میان بیرون ولی بعد صدای چندتا شلیک میاد و همه چی ساکت میشه.

اینترنت ها تو هر شهری که اعتراض بشه قطع میشه. شهرکرد 4 روز قطع بود.

ما، مردمان بزدل و ترسوی تاریخیم...ولی حق بده که نخوایم همین تتمه حیاتِ بدرد نخورمونم کنج زندان بگذرونیم...

حق بده که عرضه ریختن تو خیابون رو نداشته باشیم...حق بده که از زندان و شکنجه و مرگ بترسیم...

ولی حقمون نیست که پراید بشه 206میلیون و تخم مرغ و آرد و روغن و نون سر به فلک بکشه. ما چه گناهی کردیم؟ 

شیش تاییا!

خودم (دوست) دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۱، 1:24

خبر اول.

متین همون پسره که وقتی رفتیم شهرکرد برامون قلیون آورد، مُرد! دیشب رفت... امروز بهناز ناراحت بود بخاطرش! متین متولد 81 بود فک کنم.

 

خبر دوم.

دیجیتالیستو دوس دارم. دومین محل کار جدی منه. هممون دختریم به علاوه یک پسر. راستی سارا چیکارشه.؟

 

خبر سوم.

گفتم با آقای الف منش آشنا شدم؟ بنگاه داره. قرار شده برام خونه پیدا کنه ولی هنوز خبری نیست. گفتم دعوتمون کرد جشنواره گلاب و اونجا من با پ آشنا شدم؟

وقتی پ رو دیدم روش کراش زدم و از همون لحظه اول، تمام حواسم بهش جلب شد و در نهایت شد آنچه شد! رفیق شدیم... ساده ولی پیچیده...

 

خبر چهارم.

این هفته تولد پ هست. من احتمالا کیک تولدشو می‌خرم... نمیدونم چرا... گاهی دوست دارم یه کارایی بکنم یه هرجایی که میدونم بر نمیگرده ولی بازم انجام میدم

 

خبر پنجم

خونه نگرفتم هنوز... ولی می‌گیرم

من پنجه‌های قدرتمندی دارم! اینو کم کم دارم می‌فهمم.

 

خبر ششم

برای ابتدای تیرماه، آماده رل زدن هستم. حس می‌کنم آماده م. نه کامل... ولی هستم. 

 

هفت؟ 

نداریم... شیش تاییا! راستی میگن استقلال قهرمان شده تو استوریا مدام می‌بینم. خوبه... صد سال به این سال‌ها 😂🤞

 

سریال کره‌ای

خودم (دوست) دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 1:48

گاهی اوقات دوست دارم برم تو یه قصه، دوست دارم برم تو یه وبتون، دلم میخواد یکی منو تو یه رمان یا تابلوی عاشقانه حبس کنه!

اونقدر درگیر زندگی شدم، درگیر مکانیسم بقا، درگیر بجنگ تا نمیری، که خب عملا این بُعدِ زندگیم هیچ رشدی نکرده! از نظر عشق، من یه آدم نابالغ و ناپخته و بی‌تجربه‌م که از عشق یه تعریف شسته رفته دیده توی کتابا و فیلما و آهنگ‌ها!

 

بهش که فکر می‌کنم می‌بینم من اون "عشقِ اگر تب کنی، میمیره برات" رو فقط تو فیلم و داستان دیدم، من حتی عشقی که جذاب باشه رو تو اطرافیانم هم ندیدم... نه اینکه نباشه، هست! حتم دارم یه جایی میون این همه آدم، عشق‌هایی وجود داره که واقعا ارزشمندن. که واقعا عشقن!

 

بهش که فکر می‌کنم دلم می‌خواد گریه کنم، از این حجم فکر و خیال! از این حجم غر که نمیدونم سر کی بزنم... از این حجم خواسته و مسیر که پیش رومه...

از این حجم احساس دوست داشته نشدن! اینارو به کی بگم؟ کیو مقصر بدونم؟ حتی خودمم حوصله این بخش از حرفامو ندارم... یعنی اونقدر اولویت دارم که این اخری‌شه! این جور حرفا اگه میوه بود اون میوه‌ی آخر سبد میشد... اگر بچه بود اون بچه ناخواسته میشد، اگر بارون بود اون بارون سیزده بدر میشد... اگر....

هووووف!

میشنوی دیگه؟ منو ببر بنداز تو قلب یه فیلم کره‌ای به درد نخور که بعد از تموم شدنش آدم دوست داره بالابیاره! ولی عوضش من یه دختر خنگ و احمق باشم که عادت داره زل بزنه به همه و ساکت باشه و بدون هیچ کاری دوتا پسر خفن داستان عاشقش بشن! سرش بجنگن... بخاطرش دست رد به سینه تمام دخترای پولدار و خفن مدرسه بزنن... با خانوادشون در بیفتن... و تهش در حالی که خورشید داره غروب می‌کنه من و اون پسر خفنه که کراش تمام عالمه، یه لبخند کنج لبمون باشه و The End بیاد رو صفحه!

 

آره مزخرفه... سمِ خالصه! زیادی تینیجریه ولی ذهنم همینقدر از بازی کردن خسته س! ترجیح میدم برم تو یه سناریویِ به درد نخور تا اینکه پاره بشم تو درامِ زندگی واقعی‌م.

ترجیح میدم ول بشم وسط کلمات یه رمان نویس تازه‌کار که بلد نیست حتی نقش پردازی کنه، از همون اول بشه آخر داستانو فهمید ولی تهش به طرز ناشیانه‌ای یه پایان خوب رقم بزنه...

میدونی چرا آدما معتاد می‌شن؟

چون هرچی می‌جنگن تو زندگی واقعی دلیلی برای حال خوب پیدا نمی‌کنن! چون به هر دری می‌زنن پشتش دیواره... چون هر چی می‌دوئن تهش نرسیدنه! ساده‌س! یه قرص یا ماده پر از ضرر رو می‌خوری، میدونی اون حالِ خوبت یه توهمه، میدونی حالت واقعا خوب نیست، میدونی تو دنیای واقعی هنوز هم همون دغدغه‌ها و مشکلات منتظرتن ولی بازم ترجیح میدی ذهنتو رها کنی و تو خلسه شنا کنی! ترجیح میدی تا ابد تو اون حالت خلأ قفل بشی و بیرون نیای... برا همینه که میری سراغش! دوباره... دوباره... اینجوریه که معتاد میشی!

 

 

از منشا شناسی اعتیاد که بگذریم... خدایا زندگی بعدی منو با پول زیاد امتحان کن یا با زیبایی خیره کننده! چون تو این زندگی دستمو خیلی خالی گذاشتی و من نمی‌بخشم مگر اینکه جبران کنی!

شو خوش! 

بارون بهاری

خودم (دوست) چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۱، 1:2

یه مدت بود هوای شیراز تکلیفش مشخص نبود. نه آفتاب بود نه ابری! هم آفتاب بود و هم ابری!

امروز به تاریخ ششم اردیبهشت ولی انگار آسمون دلش خواست بباره! نه باریدن از سر غم که باریدن از سر شوق و امید...

درست مثل من!

مقاله مو نوشتم و اومدم بیرون تا لوله جارو برقی و پاکت بخرم. سر راهم از ذوالانوار رفتم تو یه بنگاهی! گفتم سوئیت دارید؟ 

گفت آره! گوشم عادت کرده بود به نه شنیدن در نقایل این سوال! ذوق کردم 

درباره خونه و رهن و اینا حرف زدیم. بنگاهی بهم گفت سر و زبون خوبی داری، میای اینجا کار کنی؟ 

گفتم؛ خوشم نمیاد بیام تو بنگاه! ولی کمکی از دستم بر بیاد دریغ نمی‌کنم. برای کارای سیستمی و کد دهی کمکتون می‌کنم. 

این آقای املاکی آدم مالتی‌تسکی بود. چندتا بیزنس و کار داره. از آژانس هواپیمایی گرفته تا بنگاه و اقامتگاه بومگردی بیرون شیراز. 

ازم دعوت کرد با یکی از دوستام بریم جشنواره گل میمند... شاید بریم! احتمال زیاد ولی نه! خلاصه حسابی خوشحال شدم بابت اینکه بهم گفت یه خونه خوب برات پیدا می‌کنم. 

برگشتم و با بهناز رفتیم تو هوای بارونی سمت پارک تو خوابگاه، هات چاکلت خوردیم:)

خوبه...  خوشحالم. 

 

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!