خودم (دوست)
دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 1:48
گاهی اوقات دوست دارم برم تو یه قصه، دوست دارم برم تو یه وبتون، دلم میخواد یکی منو تو یه رمان یا تابلوی عاشقانه حبس کنه!
اونقدر درگیر زندگی شدم، درگیر مکانیسم بقا، درگیر بجنگ تا نمیری، که خب عملا این بُعدِ زندگیم هیچ رشدی نکرده! از نظر عشق، من یه آدم نابالغ و ناپخته و بیتجربهم که از عشق یه تعریف شسته رفته دیده توی کتابا و فیلما و آهنگها!
بهش که فکر میکنم میبینم من اون "عشقِ اگر تب کنی، میمیره برات" رو فقط تو فیلم و داستان دیدم، من حتی عشقی که جذاب باشه رو تو اطرافیانم هم ندیدم... نه اینکه نباشه، هست! حتم دارم یه جایی میون این همه آدم، عشقهایی وجود داره که واقعا ارزشمندن. که واقعا عشقن!
بهش که فکر میکنم دلم میخواد گریه کنم، از این حجم فکر و خیال! از این حجم غر که نمیدونم سر کی بزنم... از این حجم خواسته و مسیر که پیش رومه...
از این حجم احساس دوست داشته نشدن! اینارو به کی بگم؟ کیو مقصر بدونم؟ حتی خودمم حوصله این بخش از حرفامو ندارم... یعنی اونقدر اولویت دارم که این اخریشه! این جور حرفا اگه میوه بود اون میوهی آخر سبد میشد... اگر بچه بود اون بچه ناخواسته میشد، اگر بارون بود اون بارون سیزده بدر میشد... اگر....
هووووف!
میشنوی دیگه؟ منو ببر بنداز تو قلب یه فیلم کرهای به درد نخور که بعد از تموم شدنش آدم دوست داره بالابیاره! ولی عوضش من یه دختر خنگ و احمق باشم که عادت داره زل بزنه به همه و ساکت باشه و بدون هیچ کاری دوتا پسر خفن داستان عاشقش بشن! سرش بجنگن... بخاطرش دست رد به سینه تمام دخترای پولدار و خفن مدرسه بزنن... با خانوادشون در بیفتن... و تهش در حالی که خورشید داره غروب میکنه من و اون پسر خفنه که کراش تمام عالمه، یه لبخند کنج لبمون باشه و The End بیاد رو صفحه!
آره مزخرفه... سمِ خالصه! زیادی تینیجریه ولی ذهنم همینقدر از بازی کردن خسته س! ترجیح میدم برم تو یه سناریویِ به درد نخور تا اینکه پاره بشم تو درامِ زندگی واقعیم.
ترجیح میدم ول بشم وسط کلمات یه رمان نویس تازهکار که بلد نیست حتی نقش پردازی کنه، از همون اول بشه آخر داستانو فهمید ولی تهش به طرز ناشیانهای یه پایان خوب رقم بزنه...
میدونی چرا آدما معتاد میشن؟
چون هرچی میجنگن تو زندگی واقعی دلیلی برای حال خوب پیدا نمیکنن! چون به هر دری میزنن پشتش دیواره... چون هر چی میدوئن تهش نرسیدنه! سادهس! یه قرص یا ماده پر از ضرر رو میخوری، میدونی اون حالِ خوبت یه توهمه، میدونی حالت واقعا خوب نیست، میدونی تو دنیای واقعی هنوز هم همون دغدغهها و مشکلات منتظرتن ولی بازم ترجیح میدی ذهنتو رها کنی و تو خلسه شنا کنی! ترجیح میدی تا ابد تو اون حالت خلأ قفل بشی و بیرون نیای... برا همینه که میری سراغش! دوباره... دوباره... اینجوریه که معتاد میشی!
از منشا شناسی اعتیاد که بگذریم... خدایا زندگی بعدی منو با پول زیاد امتحان کن یا با زیبایی خیره کننده! چون تو این زندگی دستمو خیلی خالی گذاشتی و من نمیبخشم مگر اینکه جبران کنی!
شو خوش!