یک برگ دیگه از تاریخ، تاریخ تکراری!
باز هم مردم در خیابان، دیکتاتور با تفنگ و جهان نظاره گر!
من یکی سر شدم، حس میکنم اینبار مثل سالهای قبل میشه، زور دست های خالی مردم به اینها نمی رسه! همین که میگم اینها، تو ببین چقدر قدرتمندن و ما چقدر ضعیف!
با همکاران صحبت می کردیم درباره مصدق و شاه و رضاشاه! بچه ها داشتن میگفتن اصلا همین مصدق هم کم تاثیر نداشته در بدبختی ما و من به این فکر کردم که چقدر ساده ست تاریخ رو از آخر به اول قضاوت کنیم! اینکه الان بشینی و شاه و مصدق و هویدا و اصلا همون نسل 57 رو قضاوت کنی، خیلی خنده داره!
و اگر آیندگان هم مارو همینطور قضاوت کنن اشتباهه، ما نسلی هستیم که حتی توان یک روز اعتصاب هم نداریم، نسل 57ی که با شکم سیر و قدرت خرید بالا و توانمند انقلاب کرد، فرق داره با نسل گرسنه و خسته و بیمار امروز که به نون شب محتاجه و اگر چند روز اعتصاب کنه یا اخراج میشه یا ورشکست!
تکلیف چیه؟
راستش من نمیدونم... من حتی علاقه ای به سلطنت ندارم، اصلا درک نمی کنم این سلطنت طلب هارو! اینهایی که فریاد میزنن شاهزاده برگرد! یکی نیست بگه این شاهزاده اگر بیل زن بود، چرا تا حالا 2تا باغچه نداره؟
راستش من هیچ اعتمادی به این آدمهای اپوزیسیون هم ندارم، اصلا پیگیرشون نیستم، هرکس هم بگه پشت کسی مثل مسیح علینژاد و حامد اسماعلییون و ایناست کمی به مغزش شک می کنم!
راستش اصلا به کل ماجرا ناامیدم!
اصلا من میگم این تو بمیری از همون تو بمیری های قبلیه! همون مدلی...
آخرش هم مشخصه...
فرسودگی زیاد، هزینه زیاد، تاوان سنگین، مسیر تاریک و وحدت چیزی که گم شده!
من حتی نمیدونم اینایی که از این شرایط دفاع میکنن حرفشون چیه؟ کجای این شرایط یه نقطه برای دفاع داره؟
راستش من تاریخ رو که می خونم یک جور میترسم، آینده رو که میترسم یک جور دیگه و حال هم بدتر از هر دوتاشه!
فقط میدونم که نمیشه از کسی توقعی داشت... گفتم؛ هر اقدامی پر هزینه است! هر حرکتی گران تمام میشه و کمابیش میشه حق داد که چرا کار تموم نمیشه!
من همیشه میگفتم افغانستانی ها از این جهت که هر ظلمی بهشون شده، ساکت بودن و زنده بودن با ذلت رو به مرگ با عزت ترجیح دادن، قابل احترام نیستن. کشورشون به این وضع افتاده و عین حیوان باهاشون رفتار میشه اما حاضر نیستن هزینه بدن و خون بدن تا بالاخره آزاد بشن... به این مردم حقیر نمیشه دلسوزی کرد! خودشون خواستن...
و کمی دقت که میکنم، ما هم شبیه هموناییم! زنده بودن و کافه رفتن و لته خوردن و سرماه چندغاز گرفتن و صرفا نمردن رو ترجیح دادیم به همه چیز....
و خب؟ از ماست که برماست!