روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

خودم (دوست) پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۰، 2:33

دوست دارم با خودم حرف بزنم بگم دختر این راهش نیست

اینقد نساب این روح لعنتی رو

اینقد نکوب این روان وامونده رو

ببین این کمال‌گرایی عین یه خراش کوچیک که هر روز داره بزرگتر میشه هر روز داره حالتو بدتر میکنه

هر روز ناراضی تر

هر روز غمگین در...

خب که چی؟کامان دختر!

کاش یه پری مهربون میومد و حالتو خوب میکرد کاش میتونستی یکم کم توقع تر باشی...

به زور دارم می‌نویسم چون نمی‌کشم چون نمی تونم چون حتی از گفتن و نوشتن هم خسته شدم

ناشنوا شدم نسبت به حرفای خودم... چون کاش میتونستم مغزمو دربیارم بذارم تو فریزر و تا چندسال بدون مغز زندگی کنم بدون تفکر بدون خیال بدون اوهام...

اینجا آخرای 22 سالگی توعه... و یه روز میرسی به آخرای عمرت... نمیخوام لحظه رفتن یه آدم ترسو و حسرت زده و غمگین از این دنیا بره میخوام یه زن قوی و شاد بمیره!

بساز خودتو ولی نسوز...

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!