روایتی سپید

بــرای خودم ... [از سال 92 تا کنون]  

963

خودم (دوست) جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۱، 16:28

سلام.

1.از خونه پدری می‌نویسم، اینجا همه چیز خوبه. میدونی خوبِ اینجا با خوب شیراز و تهران فرق داره...اینجا با حداقل ها همه راضین، مامان غر نمیزنه، بابا غر نمیزنه، اینجا اگر چیزی کم باشه به چشم نمیاد... منم تحت تاثیر جو قرار می‌گیرم، غر نمیزنم، کمبودهارو نمی‌بینم...

شیراز که بودم چپ و راست، کم و کاستی‌های خونه رو می‌دیدم، موکت، پارتیشن، نور کم و و و... انگار مدام می‌یومدن جلو چشام و میگفتن مارو ببین. به خاطر همینم، مدام این چند ماه درحال خرید وسایل بودم... هنوزم که هنوزه جای خالی خیلی چیزا رو حس میکنم ولی ابدا دلم نمیخواد هرچی در میارم خرج خونه کنم. اینجا ولی چیزی نباشه، کم باشه یا بد باشه، سوهان روح نمیشه... در نتیجه دغدغه‌ها کمه، در نتیجه همه چیز آرومه... در نتیجه آدم احساس رضایت می‌کنه.

اصلا، تنها جایی از این مملکت، که آدم حس میکنه میشه راضی بود خونه پدریه، نه چون همه چیز هست، چون آدم یه آرامش و سبکبالی درونی داره.

اینجا منو همیشه آروم و سبک می‌کنه یه جور مدیتیشن‌ه برام، برعکس زمانی که شیرازم روحم به تلاطم میفته و می‌جنگم، انگار دریای درونم طوفانی میشه! مدام به کارام و اهدافم و برنامه هام فکر میکنم، به این که کی ماشین بخرم، کی فلان وامو بگیرم، کی، کی، کی،...

2.مهمان داریم... دایی‌ اینا اومدن. دایی سر گرفتن اون وام خیلی کمکم کرد. اینجا بودنشون حال مارو خوب کرده و کلی حرف زدیم و خندیدیم... روز خوبی بود، ناهار قرمه سبزی با سالاد شیرازی و دوغ محلی داشتیم.

البته هنوز نرفتن... منتها من دلم خواست چند کلامی بنویسم. هفته بعدی، داریم میریم شمال... و این هفته اومدم خونه، چند روزی اینجام، مقالاتمو همینجا می نویسم و چهارشنبه میرم سرکار و بعدش هم سفر. هووووف...

و این که نگم چقدر ذهنم قاطی پاطیه، حس میکنم دارم با خودم به یه نتایجی می رسم، حس میکنم قراره یه مسیری پیدا کنم که مال من باشه. در زمینه مهارت ها و کلاسا و اهداف کاری که قراره دنبال کنم.

آمارگیر وبلاگ

ابزار وبلاگ

من کی هستم؟
حوالی سال 92 یک برنامه تلویزیونی بود به اسم فرش سپید!
من عاشق این برنامه بودم و اومدم تو اینترنت و
دیدم کلی از تینیجرا براش وبلاگ زدن، من هم این
وبلاگ رو با اسم «روایت سپید» ساختم و اینجا کلی دوست خوب پیدا کردم.
مجری برنامه اسمش عبدالله روا بود که تو وبلاگ من
درباره ش مطلب زیاد نوشتم اون سال‌ها، اخه
یه جورایی کراش نوجونیم محسوب می‌شد :)
یه روز عبدالله روا منو تو وبلاگش به اسم «دوست»
لینک کرد و همین شد که مدتها با اسم دوست
تو این فضا مطلب می نوشتم.

خلاصه سال‌ها گذشته و من هنوز عاشق نوشتن
هستم و این وبلاگ عین یه دفتر خاطرات برام
ارزشمنده. حالا من دانشگاهمم تموم کردم، شاغلم... ولی هرموقع دلم میخواد حرف بزنم میام اینجا.
.....

برای دلـم و بخاطر بعضی دوستان!
قرارهایمان گاه به گاه است امابه شرط حیات می آیم...
شماهم بیاییدتا چراغ این کلبه با حضورتان روشن بماند...
         ♥♥♥
از 15 سالگی تا کنون...
:)

+چراغ این کلبه قدیمی را به یاد و احترام تمام روزهای خوب
نوجوانی ام تا روزی که زنده ام، روشن نگاه خواهم داشت!